آیت الله مصباح یزدی:
درسی که ما از زندگی امام حسن(علیه السلام) می گیریم الگوبرداری از صبر آن حضرت است

0 ۷۳

متن پیش رو گزیده ای از سخنان حضرت آیت الله مصباح یزدی (دامت برکاته) در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ ۰۱/۰۵/۹۲، مطابق با چهاردهم رمضان ۱۴۳۴ با موضوع«صبر» ایراد کرده اند در این جلسه با توجه به میلاد سبط اکبر، حضرت امام مجتبی صلوات الله علیه مناسب است به زندگی ایشان که یکی از بارزترین و کامل ترین اسوه های صبر در اسلام هستند، نگاهی داشته باشیم:

از یک منظر می توان امام حسن علیه السلام را مظلوم ترین شخصیت در خاندان پیامبر صلوات الله علیه دانست؛ یکی از مظلومیت های آن حضرت این است که ما شیعیان، آن گونه که باید و شاید با زندگی ایشان آشنا نیستیم، تحلیلی از کارهای برجسته ایشان نداریم و به دنبال پاسخی برای اتهاماتی که دشمنان به ایشان زده اند، نبوده ایم؛ حتی طی چهارده قرن گذشته از صدر اسلام تاکنون، مورخان شیعه آن گونه که باید به حوادث زمان امام حسن و آنچه موجب صلح آن حضرت با معاویه شد و آثار این صلح نپرداخته اند. حدود هفتاد سال پیش یکی از علمای بزرگ نجف به نام شیخ راضی آل یاسین کتابی متقن، زیبا و ادیبانه درباره صلح امام حسن نوشت که مستند به منابع اهل تسنن است و تحلیل های دقیق و دلنشینی در این کتاب ارایه کرده است. این کتاب توسط مقام معظم رهبری به زبانی شیوا به فارسی ترجمه شده و یکی از نخستین آثار قلمی ایشان است که در عنفوان جوانی شان به انجام رسیده است. مطالعه این کتاب را به همه علاقمندان، به ویژه جوانان توصیه می کنم.

ما زمانی می توانیم تصویر روشن و قابل قبولی از زندگی امام حسن و داستان صلح ایشان داشته باشیم که از شرایط سیاسی، نظامی و دینی آن زمان آگاهی داشته باشیم؛ در این صورت می فهمیم راهی که ایشان انتخاب کردند بهترین گزینه ممکن برای حفظ اسلام و تشیع و بقای دین به صورت صحیح برای نسل های آینده بود. به طور قطع می توان گفت اگر صلح امام حسن نبود، زمینه ای برای شهادت سیدالشهدا با این برکات عظیم فراهم نمی شد و بنی امیه آن چنان اسلام را وارونه جلوه می دادند و اهل بیت را برخلاف واقعیت معرفی می کرند که امروز من و شما هیچ شناختی نسبت به اسلام صحیح و اهل بیت نداشتیم. به یک معنا امروز بقای اسلام صحیح و تشیع مرهون تدبیر و رفتار حکیمانه و صبورانه امام حسن صلوات الله علیه است. البته همه ما معتقدیم که ائمه اطهار نور واحد بودند و هر یک در موقعیت خود کاری را انجام دادند که هر یک از ائمه دیگر هم بودند، همان گونه رفتار می کردند. اختلاف رفتار آنها ناشی از اختلاف سلیقه و برداشت و تشخیص نیست. هر یک از آن بزگواران حقیقت را به خوبی می شناختند، وظیفه شان را به درستی تشخیص می دادند و در انجام آن به هیچ نحو کوتاهی نمی کردند. البته شرایط زمان رفتار خاصی را ایجاب می کرد که غیر از آن به ضرر اسلام بود. حتی گاهی در زمان واحد دو شخصیت بزرگ عالم اسلام دو وظیفه مختلف داشتند. هم چنان که بعد از رحلت پیغمبر اکرم، فاطمه زهرا سلام الله علیها رفتاری با متصدیان خلافت داشتند که امیرالمؤمنین آن گونه رفتار نمی کردند.

هم چنان که می دانید مسلمان ها از همان زمان پیغمبر اکرم هم یک دست و در یک سطح از ایمان نبودند. به طور کلی می توان مسلمانان را به سه دسته تقسیم کرد: گروهی مسلمانان مخلص و پاکی بودند که هیچ غل و غشی در آنها نبود و آماده بودند هر چه پیغمبر اکرم دستور بدهد، عمل کنند؛ چنین افرادی در زمان جنگ با تمام توان شان به جهاد می پرداختند؛ و اگر خودشان تجهیزات لازم برای شرکت در جهاد را نداشتند، از پیامبر درخواست می کردند سلاحی در اختیارشان قرار دهد و اگر آن حضرت نیز نمی توانست تجهیزاتی در اختیارشان بگذارد، به خاطر محرومیت از شرکت در جهاد محزون شده و اشک ازدیدگانشان جاری می شد؛ کسانی که در حقشان نازل شد: «وَ لا عَلَی الَّذینَ إِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاَّ یَجِدُوا ما یُنْفِقُون ». در نقطه مقابل این گروه منافقینی بودند که در جماعات مسلمانان حضور داشتند و برای حفظ جان و مال و مقام شان تظاهر به اسلام می کردند؛ اما در دل اعتقادی به اسلام نداشتند. این منافقین هنگام جنگ گاهی با سپاه همراه می شدند، اما برای تضعیف روحیه مسلمانان به دوستانشان می گفتند: اگر ما به مدینه برگردیم، مهاجران پابرهنه ای که از مکه به شهر ما آمده اند و به ما فخر می فروشند، را از مدینه بیرون می کنیم؛ «لَئِن رَّجَعْنَا إِلَی الْمَدِینَهِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ». گروه دیگر افراد ضعیف الایمانی بودند که بی اعتقاد به خدا و دین نبودند، اما منافعشان بیش از دین برایشان اهمیت داشت؛ افرادی خاکستری که تا زمانی که منافعشان اقتضا می کرد، با مسلمانان بودند و محافظه کارانه در جنگ هم شرکت می کردند؛ اما اهل فداکاری و جان فشانی نبودند؛ کسانی که حتی برای نماز هم شوق و اشتیاق فراوانی نداشتند؛ «وَلاَ یَأْتُونَ الصَّلاَهَ إِلاَّ وَهُمْ کُسَالَی وَلاَ یُنفِقُونَ إِلاَّ وَهُمْ کَارِهُونَ». چنین اختلافی همیشه در جوامع مختلف وجود داشته و در تنگناها هر کس باطن خود را نشان می دهد.

بعد از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امتحان بزرگی برای جامعه اسلامی پیش آمد؛ مساله بیعت با امیرالمؤمنین یا با شخص دیگری که به عنوان خلیفه پیامبر مطرح بود. سرانجامِ داستان سقیفه بنی ساعده، بیعت اکثریت مسلمانان با پدر زنِ بزرگ پیغمبر شد؛ با این بهانه که او هم بزرگ تر از بقیه است؛ هم سابقه اش در اسلام بیشتر است؛ هم تجربه زیادی دارد. از همان جا در ذهن مردم دو نوع برداشت نسبت به مساله جانشینی پیامبر پدید آمد؛ برداشت اول این بود که پیغمبر اکرم برای هدایت و راهنمایی انسان ها به سوی کمال، سعادت و قرب انسان به خدا مبعوث شده و تشکیل جامعه اسلامی گامی در همین مسیر است. رئیس این جامعه را هم خدا تعیین کرده است؛ همان که پیغمبر هفتاد روز پیش از وفاتش به فرمان خدا او را بر سر دست بلند کرد و گفت: این جانشین من است. همو که رسول گرامی اسلام در طول بیست و سه سال رسالتش بارها او را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود. این افراد که کسانی مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بودند، نگاه شان به مساله خلافت این بود که جانشینی پیغمبر در همه شئون از جمله هدایت مردم، ترویج معنویات و نزدیک کردن انسان ها به خداست و ریاست ابزاری است برای رسیدن به این هدف بزرگ.

نگاه دوم به مساله خلافت این بود که بعد از رحلت پیامبر، نبوت و رسالت، هر چه بود، تمام شد؛ بعد از آن، مساله اصلی ریاست بر مردم و مدیریت جامعه و اداره امور آن است؛ مردم نیازمند رئیسی هستند که احتیاجات جامعه را برطرف کند و اختلافات را برطرف سازد؛ در دیدگاه این گروه خلیفه رئیس دنیای مردم بود؛ بر همین اساس گاهی از خلافت به ریاسه العامه یاد می کردند.

در چنین شرایطی مردم به همان سه گروهی که در ابتدا گفته شد، تقسیم شدند؛ گروه اندکی که خلافت را جانشینی پیامبر در همه شئون می دانستند؛ گروه دیگری که اصلاً به دین معتقد نبودند؛ و اکثریت مردم که دین را تا جایی که موافق منافعشان بود، قبول داشتند و به ویژه زمانی که بزرگان قومشان راهی را انتخاب می کردند، آنها هم به سادگی تبعیت می کردند.

خلافت طی بیست و پنج سال چنین مسیری را پیمود؛ کسی ریاست داشت که بتواند جامعه را مدیریت کند و مردم هم او را قبول داشته باشند. اما بعد از بیست و پنج سال بنا به دلایل مختلف مردم سراغ علی علیه السلام آمدند؛ در حالی که هنوز تعداد زیادی از اصحاب بدر و گروه دیگری از ارادتمندان به اهل بیت و شخص امیرالمؤمنین در میان ایشان بودند که به ولایت آن حضرت اعتقاد داشتند و خلافت را جایگاهی الهی و جانشینی پیامبر برای هدایت انسان ها می دانستند. اکثر مردم هم که رفتارهای بعضی از خلفا و زیان ها و نابسامانی های ناشی از آن را در اجتماع دیده بودند، آمادگی پذیرش حکومت علی علیه السلام و تبعیت از آن حضرت را داشتند.

ولی در گوشه دیگری از کشورهای اسلامی وضع به گونه دیگری بود. خلیفه دوم معاویه را که فردی باهوش و سیّاس بود به شام فرستاده بود تا حکومت مرکزی از خطر دسیسه چینی از ناحیه او در امان باشد و او را به حال خود رها کرده بود که هرگونه صلاح می داند، حکومت کند. اهالی شام هم مردمانی ساده بودند که کسی از اصحاب پیامبر را ندیده و نمی شناختند و اگر کسی خود را به عنوان خویشاوند پیغمبر معرفی می کرد، به خصوص اگر نماینده خلیفه بود، حرفش را از دل و جان می پذیرفتند. از همین رو معاویه طی مدت بیست سال با فراست و زیرکی آن چنان زمینه فرهنگی را در شام ایجاد کرده بود که مردم آنجا کاملاً مطیع او بودند؛ معاویه هر گروهی از مردم را به شیوه ای راضی نگه داشته بود، تا هر چه او دستور می دهد بی چون و چرا عمل کنند. این وضعیت شام در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام بود؛ گویا کشوری دیگر، با ایدئولوژی دیگری متفاوت با وضع مدینه و احکام و ارزش های حاکم بر آن!

اولین مشکل امیرالمؤمنین در ابتدای خلافت وجود بخشی در عالم اسلام بود که از اسلام بی خبر بودند و تحت ریاست و مدیریت کسی قرار داشتند که در دل علاقه ای به اسلام نداشت. لذا ایشان چاره ای جز جنگیدن با معاویه نداشت. در جنگ صفین عده زیادی از اصحاب بدر و دیگر دوست داران اهل بیت و نیز تعداد زیادی از کسانی که از حکومت خلیفه سوم سرخورده شده بودند و به جمع یاران علی پیوسته بودند، شهید شدند؛ کسانی مثل عمار که حجتی بر علیه معاویه بودند و باعث می شدند امیرالمؤمنین بتواند به جنگ با معاویه ادامه دهد.

اما این شرایط در زمان امام حسن تغییر کرد. دیگر نه بدریین بودند؛ نه کسی مثل عمار بود؛ نه یاران مخلصی که سال ها برای اسلام جنگیده بودند و فداکاری کرده بودند؛ امام حسن علیه السلام با نسل جوانی مواجه بود که اموال و غنایم حاصل از پیروزی های مسلمانان را در اختیار داشت و تدریجاً روحیه رفاه طلبی و دنیازدگی در بسیاری از افراد قشر خاکستری جامعه رواج پیدا کرده بود و از همین رو علاقه ای به جنگ و جهاد نداشتند و از جنگ خسته شده بودند. امام حسن در چنین شرایطی به خلافت رسیدند. معاویه هم با شیطنت، خواص سپاه آن حضرت را خریده بود و کار به جایی رسیده بود که بسیاری از نزدیکان امام حسن دیگر دل خوشی از آن حضرت نداشتند؛ حتی گروهی از ایشان رسما به همراه فرمانده شان به سپاه معاویه ملحق شدند. کار به جایی رسید که کسانی از یاران امام مجتبی حاضر شدند آن حضرت را ترور کنند! عده ای از کسانی هم که علاقمند به جنگ با معاویه بودند، اعتراض داشتند که چرا امام حسن کوتاه می آید؟ اما ایشان اسراری از درون اصحاب خودش و رفتارهایشان می دانست که آن ها نمی دانستند.

سرانجام، زمانی که امام حسن حاضر شدند با معاویه بجنگند، چهار هزار سرباز، در مقابل حداقل شصت هزار سرباز معاویه در اختیار داشتند. در این میان توطئه های معاویه چنان آن حضرت را در غربت فرو برده بود که معاویه به خود جرأت می داد برای آن حضرت پیام بفرستد که «فَاحْذَرْ أَنْ تَکُونَ مَنِیَّتُکَ عَلَی یَدَیْ رِعَاعِ النَّاس ؛ بترس از این که افرادی پست و بی هویت تو را به قتل برسانند!»

در چنین شرایطی امام حسن علیه السلام بر سر دو راهی قرار گرفت: جنگی را شروع کند که در آن خودش و اصحابش بی ثمر به شهادت می رسند و فاتحه دستگاه تشیع خوانده می شود. چون معاویه همان گونه که توانست لعن بر علی را به عنوان یک فریضه در میان همه مسلمانان رواج دهد، می توانست لعن بر امام حسن را ترویج دهد و در مدت کوتاهی فاتحه اهل بیت خوانده شود. مگر در نتیجه تبلیغات معاویه در شام، مردم از شنیدن خبر شهادت امیرالمؤمنین در مسجد کوفه و در حال نماز تعجب نکردند و نگفتند مگر علی نماز هم می خواند؟! معاویه می توانست با ادامه چنین فتنه ای اسلام اصیل را از بین ببرد و آنچه خودش می خواست را به جای اسلام معرفی کند. راه دیگری که پیش روی امام حسن قرار داشت، این بود که با خون دل، دندان روی جگر بگذارد، و ملامت دوست و دشمن را بشنود، تا زمینه ای را فراهم کند و مردم به حدی از رشد فکری و فرهنگی برسند که بنی امیه را بشناسند و بفهمند این ها مسلمان واقعی و ملتزم به احکام اسلام نیستند.

امام حسن عیله السلام با توجه به شرایط فکری و فرهنگی جامعه و دغل بازی و حیله گری دشمن راه دوم را در پیش گرفت. آن حضرت صلح نامه را به صورتی تنظیم کرد که از همان روز اول عقد صلح نامه معاویه شروع به مخالفت و نقض عهد کرد و از همین جا رسوایی معاویه و بنی امیه آغاز شد؛ چون هر عاقلی می فهمید نقض عقد کار درستی نیست. کار معاویه به جایی رسید که در نخیله سخنرانی کرد و گفت: ای اهل عراق! من با شما نجنگیدم که شما را وادار به نماز و روزه کنم؛ من برای وادار کردن شما به حج با شما نجنگیدم؛ من با شما جنگیدم، تا بر شما ریاست کنم! جنگ من با شما برای ریاست بود. لذا من از امروز به قراردادی که با حسن بستم، ملتزم نیستم. بعد هم صلح نامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.

این رفتارهای معاویه و عهدشکنی های او موجب شد مردم تدریجا از خواب غفلت بیدار شوند و بفهمند بنی امیه چگونه کسانی هستند. امام حسن از ابتدا معاویه را می شناخت و می دانست سرانجام کار او چه خواهد شد؛ اما باید به مردم بفهماند که سر و کار شما با چنین کسی است؛ کسی که به تصور شما یکی از اصحاب پیغمبر و خال مومنین است. تدبیر امام حسن این بود که مردم بنی امیه را بشناسند و همین امر موجب شد که زمینه برای قیام سیدالشهدا علیه السلام فراهم شود. اگر مردم بنی امیه را نشناخته بودند، شهادت سیدالشهدا هم تروری می شد، مثل بسیاری از موارد مشابه که بی نتیجه ماند. صلح امام حسن زمینه ای شد برای این که مردم بنی امیه را بشناسند و پس از قیام امام حسین و شهادت آن حضرت تدریجاً بیدار شوند و به مخالفت با بنی امیه بپردازند. در این میان اصل تشیع محفوظ ماند و فرصتی پیدا شد که ائمه بتوانند فرهنگ اسلام و عقاید تشیع را در میان مردم رواج دهند.

پس بقای اسلام مرهون تدبیر امام حسن است؛ و به گفته مرحوم شیخ راضی آل یاسین داستان کربلا قبل از این که حسینی باشد، حسنی است. امام حسن بود که زمینه کربلا را فراهم کرد. داستان کربلا در صورتی اثربخش بود و جای خودش را باز می کرد که مردم این شناخت را پیدا کرده و از خواب غفلت بیدار شده باشند. در غیر این صورت می گفتند یزید که جانشین پیغمبر است؛ مثل خلیفه اول و دوم و سوم. مگر نه این که معاویه با تبلیغات خود بالاترین واجبات را تبعیت از کسی معرفی کرده بود که مردم با او بیعت کرده اند؟ اما زمانی که خود پیمانش با امام حسن را نقض کرد، مردم فهمیدند همه این حرف ها بازی برای فریب آنها بوده است.

حال، آیا باید چنین کسی که با این تدبیر بقای اسلام مرهون اوست، در جامعه ما ناشناخته باشد؟ ما نباید غفلت کنیم از این که در کنار امام حسین علیه السلام، امام مظلوم دیگری هم داریم که حق او ناشناخته مانده است و در هر فرصت سعی کنیم نسبت به آن حضرت ادای وظیفه کنیم.

اما درسی که ما از زندگی امام حسن می گیریم الگوبرداری از صبر آن حضرت است. آن حضرت یکی از بارزترین الگوهای صبر است. صبر و تحمل امام مجتبی در برابر خون دل هایی که خورد و دشنام ها و ناسزاهایی که شنید، آدمی را مبهوت می کند.

درس دیگر ما از زندگی آن حضرت این است که بزرگ ترین آفت جامعه اسلامی ضعف شناخت است؛ سطح فرهنگ مردم آن زمان و توان تشخیص شان بسیار ضعیف بود؛ به فرمایش مقام معظم رهبری آنها بصیرت نداشتند؛ تا جایی که به راحتی با جعل یک حدیث و یا یک رفتار مزورانه فریب می خوردند و به کسانی مثل خاندان پیغمبر اعتراض می کردند که چرا شما ایجاد اختلاف کردید؟ مگر نه این که امروز هم کسی مثل سید قطب در کتاب تفسیرش به نام فی ظلال القرآن، شیعه را از اولین کسانی معرفی می کند که بذر اختلاف را در جامعه اسلامی افشاندند؟ به عقیده آنها مسلمانان، همه تابع خلیفه اول و دوم بودند، اما شیعه با طرح مساله امامت علی بین مسلمانان ایجاد شکاف کردند! این ثمره تبلیغات شیاطین و وارونه جلوه دادن امر است.

همه این بلاهایی که از ابتدا تا کنون بر سر مسلمانان آمد به خاطر بی بصیرتی خواص و سطح پایین فرهنگ جامعه بوده است. اگر ما بخواهیم به این گرفتاری ها مبتلا نشویم، باید سعی کنیم با این آفت مبارزه کنیم. هر چه حقایق بیشتر روشن شود، سطح فهم مردم بالا برود، قدرت قضاوت شان بیشتر شود و بهتر بتوانند تشخیص دهند، کمتر به این مصائب دچار می شویم. اصرار مقام معظم رهبری برای برگزاری تریبون های آزاد برای همین است که کسانی که شبهات و سوالاتی دارند، آنها را مطرح کنند، تا شبهه ها در دل ها نهفته نماند. این، درسی مهم و مساله ای بسیار کلیدی برای برنامه ریزی در حال و آینده برای پیشرفت اسلام و فراهم شدن زمینه برای ظهور ولی عصر عجل الله فرجه الشریف است.

مساله دوم این که بسیاری از انحرافات ساده اندیشان زمان ائمه علیهم السلام ناشی از خوشبینی بیجا نسبت به بعضی افراد بود که اسم و عنوانی کسب کرده بودند. اخلاق اسلامی اقتضا می کند انسان نسبت به دیگران بدگویی نکند، سوءظن نداشته باشد، غیبت و بدگویی نکند؛ اما شیاطین از این زمینه ها سوءاستفاده کردند. آنها ابتدا مناقب دروغینی برای برخی افراد درست کردند و آن را ترویج دادند و بعد به بهانه جلوگیری از اهانت به برادر مسلمان و صحابی پیامبر مانع انتقاد از ایشان شدند. حتی امروز عده زیادی از علمای بزرگ اهل تسنن معتقدند که تمام اصحاب پیغمبر در حکم معصومند. مستند آنها هم حدیثی جعلی است که پیامبر فرمود: اصحابی کالنجوم بایّهم اقتیدتم اهتدیتم! اصحاب من مثل ستارگان هستند و به هر کدام از آنها اقتدا کنید، هدایت می شوید!

این فرهنگ عوام فریبانه و شیطانی کمابیش در جامعه شیعه هم نفوذ پیدا کرده و کسانی از روی خوشبینی و علاقه شخصی مورد احترام قرار می گیرند و مردم تصور می کنند که او بتی است! مگر کسی که روزی خدمتی کرده، آدم بزرگی بوده و یا در جنگ شرکت کرده، تا ابد مصون از خطا و اشتباه است؟ مگر بعضی از کسانی که امام حسین را در کربلا شهید کردند، روزی در رکاب علی با معاویه نمی جنگیدند؟! شمر بن ذی الجوشن یکی از اصحاب علی بود که در جنگ صفین در رکاب علی با معاویه می جنگید؛ پس چون از اصحاب علی بود، ما هم همیشه به او احترام بگذاریم!

انسان باید بصیرت داشته باشد؛ اشخاص را بسنجد؛ آدم خوب ممکن است روزی بد شود؛ هم چنان که آدم بد هم ممکن است خوب شود. بر همین اساس امام فرمود: ملاک وضع فعلی افراد است. دلیلی وجود ندارد که کسی که سال ها به اسلام خدمت کرده، تا ابد مقدس باشد؛ نه عقل این مطلب را تأیید می کند، نه نقل و نه سیره پیامبر و اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 − شش =