علیرضا تسلیمی: پنج سال از کوچ مردی میگذرد که در برابر هر غبار فتنه ،چراغی بود برای تشخیص حق از باطل، فتنهها را نه حادثه، که آزمون میدانست؛ آزمونی برای سنجش صداقت، بصیرت و وفاداری.
او فتنه را شورش اشرافیت بر مستضعفین میدانست؛ شورشی که در آن، رانتخواران و قدرتطلبان، در کنار دشمنان انقلاب، صف کشیدند تا صدای عدالت را خاموش کنند. در فتنهی ۸۸، حسینیان نهتنها سکوت نکرد، بلکه با صراحتی کمنظیر، از حقیقت دفاع کرد. در یکی از سخنرانیهایش گفت: «فتنه، شورش ویژهخواران علیه نظام اسلامی بود؛ آنان که حکومت را طعمه میدانستند، نه مسئولیت.»
پنج سال گذشته، اما هنوز رد نگاه نافذش در حافظهی تاریخ باقیست. مردی که نه در هیاهوی سیاست گم شد، نه در غوغای قدرت رنگ باخت، از آندست انسانهایی بود که حضورشان وزنی داشت، و فقدانشان خلأیی سنگین.
مردی از تبار حقیقت، که در دوره قضاوت، مرزهای قانون را با جوهر انصاف آمیخت. در انجام وظیفه قضایی نفوذناپذیر، اما با مروّت بود،پروندهها در دستانش تنها مجموعهای از اوراق نبودند؛ بلکه آنان را سرگذشت انسانهایی می دید که چشم به دادگاهی عادل داشتند. در آن روزها، او نه تنها قاضی، که پناهی برای بیپناهها بود.
و در کسوت نمایندگی، صدای مردم را با صداقت و بی لکنت بازتاب می داد؛ بیپروا و بیتکلف، همواره در پی احقاق حق و پاسداری از آرمانهایی می گشت که با آن عهدی راسخ بسته بود. مجلس با حضورش معنا مییافت و هر نطقش، پردهای از غفلت را کنار میزد.
صراحت لهجهاش، نه از سر تندی، که از باور بود. رهبر انقلاب، در پیام تسلیتشان، از «مواضع بحق انقلابی» او یاد کردند؛ و این تعبیر، نشان از جایگاه والای او در نگاه ولایت دارد. حسینیان، سربازی بود که در حیات و ممات، آماج تیر بدخواهان شد، اما خم به ابرو نیاورد.
او از سیاست، پلی ساخت برای خدمت؛ نه نردبانی برای صعود. با صلابت رفتار میکرد، ولی در خلوت، دلش چون شبنم نرم بود. حافظهی تاریخ، او را مردی بیادعا اما پرنفوذ میداند؛ کسی که با وقار، بیآنکه شعار بدهد، عمل میکرد.
در برابر تحریفها ایستاد، در فتنهها سکوت نکرد، و در بزنگاهها، با شجاعت موضع گرفت. نه اشتهایی به قدرت داشت، نه سودی از مسئولیتها برد. هر جا که بود، برای انجام تکلیف بود.
در سوگ او، واژهها کم میآورند و قلم، بیپناهتر از همیشه بر کاغذ میلغزد. اما همین اندک را بگوییم تا فراموش نکنیم: مردی از میان ما رفت، ولی خاطرهاش، چراغی است در کورترین کوچههای این عصر.
امروز، در پنجمین سال فقدانش، واژهها هنوز از وصفش قاصرند. اما همین اندک را مینویسیم، تا فراموش نکنیم: مردی از میان ما رفت، که سرباز ولایت بود؛ بیادعا، بیهیاهو، اما پرنفوذ.
بگذار تا بگریم، نه از سر اندوه، که از بار سنگین دلتنگی برای مردی که تاریخ را با صداقت نوشت، و سیاست را با ایمان زیست.شاید قطرات اشک بتوانند این خلأ را پر کنند.
آری…
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران