دوشنبه 23 فروردين 1400
همكاري با پايداري
 
 
 
پربيننده ترين مطالب
 
ضرورت تحول در حكمراني شهري براي داشتن شهري «عدالت‌محور»
 
 
تشريح سازوكار و ۱۰ شاخص پايداري براي انتخابات ۱۴۰۰‌/ معرفي اصلحي كه امكان راي آوري نداشته باشد كار لغوي است
 
 
بيان شفاف آراء و مواضع مهم‌ترين رويكردي است كه انقلاب اسلامي بدان عامل است
 
 
رئيس دولت سيزدهم بايد رئيس جمهور فراموش شدگان باشد/مدل چهار مرحله‌اي وفاق را براي رسيدن به گزينه مشترك دنبال مي‌كنيم
 
 
ماجراي غسال آيت الله مصباح؛ برادرانه با آقاي توكلي
 
 
حالا كه خيال منتقدان و اتهام‌زنان از رفتن آيت‌الله مصباح راحت شده آثار و نظريات او را بخوانند/ ايشان جراح غده‌هاي بدخيم و پيچيده در تحريف دين بود
 
 
مرد اول بزنگاه‌هاي نظري، سياسي و اجتماعي
 
 
پيام تسليت جبهه پايداري انقلاب اسلامي در پي ارتحال جانسوز حضرت آيت‌الله مصباح يزدي (رحمت‌الله عليه)
 
 
بيانيه جبهه پايداري در رابطه با اظهارات رييس جمهور در خصوص برگزاري رفراندوم
 
 
رمز پيروزي جبهه انقلاب در انتخابات، زير سايه وحدت استراتژيك است نه وحدت تاكتيكي
 
 
بايد اصلح را بشناسيم، سهم‌خواهي چيست؟/ اگر ائتلاف براي شناخت اصلح باشد، اهلا و سهلا/ تكرار تجربه دوره گذشته كار عاقلانه‌اي نيست؛ مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمي‌شود/ اگر بنا شد كه قولي بدهند اما بعد بزنند زيرش ديگر براي چه اعتماد كنيم؟!
 
 
قواعد وحدت اصول‌گرايان مشخص باشد جبهه پايداري استقبال مي‌كند
 
 
بيانيه تحليلي جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون مشكلات اقتصادي جاري كشور
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون پايان برجام و وضعيت سياست خارجي ايران
 
 
شاهد برخي مواضع و رفتارهاي ساختارشكنانه احمدي‌نژاد هستيم/ طرح خواسته‌هاي غيرقانوني و تضعيف نهادها و اركان نظام اسلامي و عدم ترجيح مصالح ملي بر مسائل شخصي و گروهي
 
 
نامه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به محضر مقام معظم رهبري در مورد پيروزي قاطع سپاهيان نور بر داعش
 
 
آيا مسأله، وحدت حول يك كانديداست؟!
 
 
آيت الله مصباح يزدي: روايتي نداريم كه بگويد اطاعت از كسي كه با رأي اكثريت مردم سر كار آمده، واجب است/ تنها در صورتي كه ولي فقيه فردي را منصوب كند، اطاعتش واجب مي‌شود
 
 
صادق محصولي: بسياري از خواص و نخبگان در ۹ دي سال ۸۸ از مردم عقب ماندند/ چرا با متخلفان حقوق‌هاي نجومي برخورد نشد؟
 
 
حضرت آيت الله مصباح يزدي: آن‌قدر بي عرضه نباشيم كه ثمره خون شهدا را به باد دهيم/ اولين خطر در زمينه حفظ انقلاب اين است كه فكر امام(ره) تحريف شود و ارزش و كارآيي خود را از دست بدهد
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت سالروز حماسه ۹ دي
 
 
 روايت سال‌ها رفاقت و همكاري با شهيد بهشتي در گفتگو با مرحوم آيت‌الله مصباح يزدي(ره):
 شهيد بهشتي مي‌گفت من ساخته دو «محمدحسين» هستم؛ بروجردي و طباطبايي/ پيام آقايان بهشتي، مطهري و خزعلي به شريعتي: داري كاري را مي‌كني كه آمريكا مي‌خواهد!
تاريخ  :  1400/01/12

حساسيت بنده روي مسائل فكري بود، منتهي حساسيت امثال آقاي بهشتي بيشتر روي مسائل سياسي و اجتماعي بود والا خود ايشان هم افكار او را قبول نداشت و از تعبيرهاي ايشان كه در همه جا شناخته شده اين بود كه شريعتي اسلام‌سراست نه اسلام‌شناس.


مركز اسناد انقلاب اسلامي متن گفتگوي منتشرنشده فرزندان شهيد بهشتي با مرحوم آيت‌الله مصباح يزدي (ره) درباره ابعاد شناخت و همكاري مشترك اين دو عالم مبارز را در اختيار نشريه آگاهي نو قرار داده است. متن مكتوب اين گفتگو كه در سال ۸۰ صورت گرفته است، نخستين بار توسط رجانيوز در فضاي مجازي انتشار مي‌يابد.

بسم الله الرحمن الرحيم. با تشكر از وقتي كه براي ما مي‌گذاريد. در اين گفت‌وگو قصد داريم در باره ابعاد ناشناخته و ناگفته شهيد بهشتي و زندگي ايشان صحبت كنيم. با توجه به همكاري‌هايي كه با شهيد بهشتي داشتيد خدمتتان رسيديم تا در اين باره سئوالاتي را مطرح و از محضرتان استفاده كنيم. به عنوان اولين سئوال نخستين برخوردتان با شهيد بهشتي در كجا، چه زماني و به چه مناسبتي بود؟ اولين برداشتي را كه از برخورد و شخصيت ايشان داشتيد برايمان بفرماييد.

بسم الله الرحمن الرحيم. قبل از هر چيز براي شادي روح آن مرحوم دعا مي‌كنم كه خدا درجات ايشان را متعالي‌تر فرمايد. ايشان حق بزرگي به گردن حوزه و شخص بنده داشته‌اند. متأسف هستم كه آن‌طور كه بايد نتوانستم انجام وظيفه كنم. گويي اينكه در فرصت‌هاي مختلف كه زمينه‌اي فراهم شده است از تجليل از شخصيت ايشان و شكرگزاري زباني كوتاهي نكرده‌ام، يعني آنچه مي‌بايست عملاً انجام بدهم و از جمله وظايفي كه انسان نسبت به فرزندان شخص ديگر دارد متأسفانه محروم بوديم و از اين جهت احساس شرمندگي مي‌كنم و اين فرصت را غنيمت مي‌شمارم بعضي از نكاتي را كه در طول معاشرتم با ايشان از آن شهيد آموخته يا استفاده كرده‌ام يا جلب توجهم كرده است يادآور شوم شايد قدمي در راه انجام وظيفه و قدرداني از آن بزرگوار باشد.

راجع به اولين برخوردم، مرحوم آقاي بهشتي شخصيتي نبود كه در حوزه حتي همان اوايل تجليش ناشناخته و احتياج به معرفي داشته باشد. ايشان را در مواقع مختلفي مي‌ديديم و اوصاف ايشان را مي‌شنيديم و از كارهايشان مطلع مي‌شديم. طبيعي بود در جلساتي كه خدمت مرحوم آقاي طباطبايي مي‌رسيديم ايشان را مي‌ديديم. اولين جايي كه فرصتي شد با مرحوم آقاي بهشتي دو به دو به گفت‌وگو بنشينيم و صحبتي كنيم، يادم مي‌آيد، اما مقدمه‌اش يادم نيست كه چطور شد به آن جلسه منتهي شد. ايشان پيشنهاد كردند به دفتر دبيرستان «دين و دانش» بيا تا قدري با هم صحبت كنيم. اولين جلسه‌اي كه دو به دو نشستيم و با هم صحبت كرديم آنجا بود. ديگر قبلش را نبايد عرض كنم و كساني كه اولي و نزديك‌تر از من بودند بيان كرده‌اند. اينكه بخواهم از سابقه دبيرستان «دين و دانش» بگويم، چون دخيل نبودم و حضور نداشتم لزومي ندارد. به هر حال ايشان رئيس دبيرستان «دين و دانش» بودند و در آغاز دبيرستان را به كمك مرحوم آقاي تربتي، يكي از منبري‌هاي معروف و از خيرانديشان تأسيس كردند. بعد مسئوليت آنجا و حتي تأمين مسائل ماليش به عهده مرحوم آقاي بهشتي بود. پيش از ظهر، حدود ساعت ۱۰ صبح بود كه به دفتر دبيرستان رفتم. بعد از گفت‌وگوهاي عادي و مقدماتي به مناسبتي صحبت از فلسفه و مباحث فلسفي پيش آمد. يا ايشان مي‌خواستند مرا بيازمايند كه از نظر علمي چقدر براي طرح اين مباحث كشش دارم يا از جهت ديگري، به هر حال بحث فلسفي مربوط به معرفت‌شناسي و كيفيت شناخت واقعيت‌هاي خارجي بود كه امروز هم در معرفت‌شناسي مسئله بسيار مهمي است. يادم نيست مطرح شد يا ايشان مطرح كردند. اينكه چطور وارد اين بحث شديم خاطرم نيست. به دنبالش ايشان فرمودند در نظر دارم كلاس يا محفلي را فراهم كنم كه زمينه‌اي ايجاد شود تا عده‌اي از فضلا ـ كه آن روز از فضلاي جوان بودند ـ با علوم روز و دانشگاهي آشنايي يابند. خوب است تو هم در آن جلسه، محفل و كلاس شركت كني. خيلي استقبال كردم. ايشان ابتدا از عده‌اي در سطح نسبتاً بالايي دعوت كرده بودند كه خيلي ادامه پيدا نكرد. امثال مرحوم دكتر مفتح، دكتر باهنر ـ كه آن روزها هنوز دكتر نبود، مرحوم آقاي رباني شيرازي و از آقايان كه الان هستند آقاي مكارم شيرازي، آقاي سبحاني و اين تيپ افراد را دعوت كرده بودند. اين افراد چند جلسه‌اي هم حضور يافتند، ولي در آن سطح چندان دوامي پيدا نكرد. يكي از دلايلش زياد بودن كار آقايان بود. در سطح ديگري از عده ديگري كه جوان‌تر بودند دعوت كردند. از كساني كه از بقاياي دوره اول ادامه دادند يادم هست آقاي دكتر احمدي، مرحوم حيدري و نهاوندي ـ كه در جريان هفت تير شهيد شد ـ بودند. ما سه نفر از جريان اول باقي مانديم كه دو سه سالي ادامه داديم. زبان و مقدمات درس‌هاي دانشگاهي بود مثل رياضيات، فيزيك، شيمي، جامعه‌شناسي، متدولوژي و اين‌ مباحث. حتي بعضي از استادها و دبيرهايي كه آن روز به ما تدريس مي‌كردند يادم هست. براي رياضيات قم دبير معروفي داشت كه اهل نايين و آنجاها بود. به نظرم مي‌آيد دبير شيمي آقاي پيشوايي و دبير زبان آقاي زرين‌قلم اهل اراك بود. ما هفته‌اي سه شب در اين كلاس‌ها شركت مي‌كرديم. البته دقيق خاطرم نيست، چون حافظه‌ام ضعيف شده است. جزئيات اين كلاس‌ها را از آقاي دكتر احمدي ـ كه حافظه‌شان خوب است ـ سئوال كنيد بهتر خاطرشان هست.

اين ارتباطي بود كه با ايشان داشتيم و ايشان آن كلاس را سرپرستي و برنامه‌ريزي مي‌كردند.

بين چه سال‌هايي بود؟

دقيقاً يادم نيست. قبل از سال ۱۳۴۰ بود. دوره دومش عده ديگري بودند، از جمله آقاي يزدي رئيس اسبق قوه قضاييه، آقاي وافي از همشهري‌هاي ما و فكر مي‌كنم آقاي سبحاني هم مربوط به اين دوره باشند. اين كلاس در دو دوره با موادي كه اشاره كردم برگزار شد.

علت استقبال آقايان از اين ايده چه بود؟

بالاخره نيازي بود براي اينكه روحاني بتواند نقش خود را در جامعه درست ايفا كند، بايد ارتباط فرهنگي داشته باشد. دروس حوزه با دروس دانشگاهي كاملاً متفاوت بود و جهت مشتركي نداشت و زبان همديگر را درك نمي‌كردند. اصطلاحات يكديگر را نمي‌فهميدند و به كار نمي‌بردند. در زمينه تعامل فرهنگي كأنّه ديواري بين حوزه و دانشگاه و نسل تحصيلكرده آن عصر بود. اين كلاس‌ها زمينه‌اي بود كه ارتباط بيشتري بين روحانيين و تحصيلكرده‌هاي دانشگاهي برقرار شود، به‌خصوص ايشان روي زبان تأكيد داشتند و به‌رغم اشتغالات فراوان آقايان از زبان تا حد زيادي استقبال مي‌كردند. تفسير و تحليلي مي‌تواند وجود داشته باشد كه چرا شهيد بهشتي به فكر انجام اين كار افتادند و استقبال فضلاي جوان حوزه از اين امر چگونه بود و چه آثاري داشت. اينها قابل بررسي است، ولي نمي‌خواهم خودم تحليل و تفسيري روي اين جريان داشته باشم و مي‌خواهم واقعيتي را گزارش كنم. آن جلسه و اين كلاس‌ها بخشي از ارتباط ما با مرحوم آقاي بهشتي بود.

در كنار اين كلاس‌ها دو نوع ارتباط ديگر ـ كه چشمگير باشند و به عنوان يك جريان مستمر تلقي شوند ـ هم با ايشان داشتيم. ايشان عده‌اي از فضلا را كه غالباً از كساني بودند كه اسم بردم به اضافه افرادي كه خيلي‌هايشان حيات دارند به منزلشان، واقع در پشت دبيرستان «دين و دانش» دعوت كردند. شايد حدود ۵۰، ۶۰ نفر بودند. بعضي از آنها كسانيند كه الان در سطح مرجعيت هستند امثال آقاي مكارم شيرازي و آن روز اينها از فضلاي روشن، جوان، پرانرژي و فعال بودند. ايشان در آن جلسه گفتند يك‌سري مباحث اسلامي داريم كه امروز ـ منظور آن موقع ـ مورد حاجتمان هست و كمتر راجع به آنها بحث و تحقيق شده است و جزو مباحث كلاسيك حوزه نيست كه مثلاً در دوره‌اي تدريس و روي آنها بحث شود. محققين هم آن‌طور كه بايد و شايد بدان نپرداخته‌اند و تحقيقات به‌جا مانده‌اي داريم كه مورد نياز است. خوب است انجمن و گروهي تشكيل شود و با هم اين مسائل را تحقيق كنند؛ بنويسند، بررسي كنند كه نياز فرهنگي ديني جامعه تا حدي تأمين شود. بحث شد از كجا شروع و چه موضوعي را انتخاب كنيم؟ بحث‌هاي زيادي شد و بالاخره خود ايشان پيشنهاد كردند حكومت اسلامي را مطرح و در اين زمينه تحقيق كنيم كه حكومت از ديدگاه اسلام چيست و اگر روزي امكان تشكيل حكومت اسلامي بود، چگونه بايد تشكيل شود و مباني نظريش چيست و ساختارش چگونه بايد باشد. به هر حال اين بحث تصويب و بنا شد اين كار انجام شود. عده‌اي دعوت شدند، از جمله كساني كه حيات دارند و ان‌شاءالله خدا طول عمرشان بدهد، آقاي هاشمي رفسنجاني، آقاي اميني نجف‌آبادي و بعضي ديگر و از افرادي كه شهيد شدند مرحوم آقاي قدوسي بودند. عده‌اي براي اين كار دعوت شدند.

آقاي حجتي كرماني هم بودند؟

يك مرحله بودند و دقيقاً يادم نيست چند جلسه شركت كردند. كلاً هفت هشت ده نفر بودند. به نظرم آقاي قرباني هم چند جلسه‌اي بودند. درست يادم نيست چقدر و در چه سطحي كار كردند.

افراد مشخص بودند يا گروه كم و زياد مي‌شد؟

در جلسه اولي كه دعوت كرده بودند ۵۰، ۶۰ نفر حضور داشتند. طبعاً كساني كه اشتغالات زياد داشتند يا اصلاً نپذيرفتند يا وقتي پذيرفتند نتوانستند ادامه بدهند و تعداد كم شد. هيئت ثابتي كه نهايتاً ماندند ده دوازده نفر بودند. براي اينكه كار به چه صورتي انجام بگيرد، مي‌بايست از منابع فيش‌برداري مي‌شد. براي اينكه عناوين فيش‌ها گويا باشد كه بتوان آنها را ساماندهي و دسته‌بندي كرد و قابل استفاده شوند احتياج به فهرستي از مسائل بود كه خودشان فهرست را نوشتند. شايد اگر بگردم بتوانم دستخط ايشان را پيدا كنم. فهرستي بود در دو سه صفحه A۴ در باره مباحثي كه بايد در حكومت اسلامي مطرح شود كه سلسله تاريخي مباحث چند بخش داشت شامل پيش از اسلام، صدر اسلام، در مكه و مدينه، بعد از وفات رسول‌الله(ص) و نهايتاً در زمان غيبت. منابع هم از كتاب، سنت و عقل و آثار صاحب‌نظران شيعه و سني بود. نتيجه‌اي كه براي طرح در نظر گرفته شد تئوري ولايت فقيه بود. همه اينها مقدمه‌اي براي تبيين اين تئوري بود.

با همين عنوان؟

اسمش حكومت اسلامي بود، منتهي خودشان پيشنهاد دادند كه خواه ناخواه ساواك از اين جريان اطلاع پيدا خواهد كرد. اسم حكومت كه باشد حساسيت پيدا مي‌كنند. اسمش را بحث ولايت مي‌گذاريم. بين خودمان هم جلسه بحث ولايت مي‌گوييم تا اگر در جايي انعكاس پيدا كرد امنيتي وجود داشته باشد. از آن موقع مي‌گفتيم جلسه بحث ولايت. آن روزها ولايت كه مي‌گفتند معناي عرفي عاميانه‌اش را برداشت مي‌كردند. براي همين وقتي كسي آن را جايي مي‌شنيد احتمال نمي‌داد بحث مسائل سياسي، حكومت و اين حرف‌ها باشد. اين كار ادامه داشت. بنده هم مسئول تهيه و جمع‌آوري كتاب‌ها و به نوعي ميان‌داري را به عهده داشتم. تا اينكه ايشان به آلمان رفتند.

اين دو كار بود كه در دو صحنه و عرصه با ايشان ارتباط داشتيم.

چند سال طول كشيد؟

تا وقتي كه ايشان بودند دو سال بيشتر نبود، ولي بعد كه ايشان رفتند تدريجاً دوستان سست شدند و رها كردند و چند نفر ديگر را دعوت كرديم تا كار ادامه يابد. با آشيخ حسين مظاهري ـ كه در اصفهان تشريف دارند، آقاي يزدي و آقاي محمدي گيلاني هم‌مباحثه بوديم و بحث فقهي داشتيم. از اين آقايان دعوت كرديم كه بياييد كاري را كه زمين مانده است دنبال كنيد. از بعضي از دوستان ديگر كمك گرفتيم. بعد از رفتن مرحوم آقاي بهشتي به آلمان اصلاً آن جلسه از هم پاشيد. منتهي به اين صورت سعي كرديم كار تا حدودي ادامه پيدا كند و شايد بيش از اندازه‌اي كه آن موقع فيش تهيه شده بود در پنج سالي كه ايشان آلمان بود فيش تهيه شد و سعي كرديم در اين مدت قدري كار آرام‌آرام دنبال شود. بنده هم در خدمت آقايان بودم. احتمالاً حدود ۵۰، ۶۰ هزار فيش تهيه شده و يك كارتن بزرگ بود. به سرانجامش هم اشاره‌اي كنم و بعد به موضوع ديگر بپردازم. بعد از اينكه ايشان از آلمان برگشتند به خاطر برنامه‌ها و فعاليت‌هايشان تصميم گرفتند در تهران سكونت كنند. دفتري براي اين‌جور كارهاي تحقيقاتي در تهران داير كردند و مسئوليت اداره آن دفتر را هم به عهده آقاي سيد جعفر شبيري ـ كه در حال حاضر از قضات هستند ـ گذاشتند. به ما فرمودند اين فيش‌ها را به آنجا بفرستيد تا ساماندهي، تايپ و تكثير شوند. متأسفانه بعد از اينكه فيش‌ها به تهران منتقل شد، ساواك رويشان حساس شد و آنجا را مصادره كردند و همه فيش‌ها و كارهايي را كه انجام شده بود بردند و ديگر چيزي از آنها به دست نيامد. حتي بعد از سقوط رژيم اطلاع پيدا نكرديم از آن فيش‌ها چيزي مانده يا از آنها استفاده‌اي شده باشد. اين هم يك بخش ارتباط ما با ايشان بود.

بخش ديگر ارتباطمان كه مقارن با اين دو تا بود، از وقتي بود كه ايشان به تهران منتقل شدند. مي‌دانيد دستگاه به ايشان حساس شده بود و اصلاً مرحوم آقاي بهشتي كارمند وزارت آموزش و پرورش بودند، منتهي به صورت مأمور به خدمت در دبيرستان «دين و دانش» كار مي‌كردند. اول ايشان را به تهران منتقل و سپس معلق كردند. به هر حال با مشورت‌هايي كه با دوستان كردند صلاح دانستند در تهران سكونت كنند كه در واقع سكونت اجباري بود. در همان جا بود كه امام دستور داده بودند هيئت‌هاي مؤتلفه‌ تشكيل شود و مرحوم آقاي بهشتي به عنوان يكي از نمايندگان امام در هيئت‌هاي مؤتلفه معرفي شدند. كسي كه نقش فعال را در هيئت‌هاي مؤتلفه داشت ايشان بود.

داخل پرانتز مطلبي را عرض مي‌كنم كه بيّن هست و احتياجي به توضيح ندارد. خداي متعال استعداد خاصي براي مديريت به ايشان داده بود كه لااقل در روحانيت كسي مثل ايشان را نديدم. مرحوم آقاي بهشتي استعداد ذاتي‌اي براي مديريت داشت.

عملاً هم ايشان هيئت‌هاي مؤتلفه را برنامه‌ريزي مي‌كرد و مي‌چرخاند. البته كسان ديگري هم از طرف حضرت امام تعيين شده بودند كه با هيئت‌ها ارتباط داشته باشند. به دلايلي كه قبلاً هيئت‌ها با آنها ارتباطاتي داشتند. هيئت‌هاي مؤتلفه همان هيئت‌هاي مذهبي در نقاط مختلف تهران بودند كه در جريان مبارزه با هم جمع شدند و هيئت‌هاي مؤتلفه را تشكيل دادند. آنها از حضرت امام خواستند نماينده‌اي برايشان تعيين كنند. چند نفر از روحانيون در آن هيئت‌ها شاخص بودند كه آنها را ابقا و خود امام مرحوم آقاي مطهري و مرحوم دكتر بهشتي را اضافه كردند. مشخص بود محور از نظر امام اينهاست و كسي كه بيشتر براي رسيدگي به كار اين هيئت‌ها وقت مي‌گذاشت مرحوم آقاي بهشتي بود. بنا بر اين مناسبت گه‌گاهي تهران خدمت ايشان مي‌رسيديم و فعاليت‌هاي سياسي در زمينه مطبوعات و تبليغات انجام مي‌داديم. جلساتي برگزار مي‌شد كه مي‌بايست از نظر فكري تغذيه مي‌شدند كه چند نفر معين شده بودند متناوباً هر كدام جلسه‌اي را اداره مي‌كردند مثلاً مقام معظم رهبري، آقاي هاشمي، مرحوم آقاي باهنر بود. بنده هم خدمتشان بودم. محور اصلي آقاي بهشتي بود و اينها هم اقمارشان بودند. ما كارهايي از قبيل اطلاع‌‌گيري از راديوهاي خارجي، به‌خصوص راديوهاي عربي و بررسي مطبوعات را در قم انجام مي‌داديم و هفتگي گزارش يا نكات مهمشان را به تهران مي‌آورديم و به جلسات منتقل مي‌كرديم تا توزيع شوند. اين هم يكي ديگر از ارتباطات ما با ايشان بود.

ارتباطمان با مرحوم آقاي بهشتي يكي شركت در آن كلاس‌ها، ديگري جلسه بحث ولايت و سومي هم ارتباط با هيئت‌هاي مؤتلفه بود.

مدت‌ها بود به ايشان پيشنهاد مي‌شد به آلمان بروند كه قبول نمي‌كردند. حق هم اين بود كه قبول نكنند، چون كارهايي كه در اينجا انجام مي‌دادند خيلي مهم‌تر بود، ولي در جريان قتل منصور محتمل بود پاي ايشان هم به ميدان كشيده شود، زيرا كار توسط هيئت‌هاي مؤتلفه انجام شده بود و ايشان هم نماينده امام در هيئت‌هاي مؤتلفه بودند. البته اينها از نظر ساواك معلوم نبود و كاملاً سرّي بود، ولي بعيد نبود آنها گير بيفتند و در بازجويي‌ها ارتباط ايشان با هيئت‌هاي مؤتلفه كشف شود. با اينكه ايشان بسيار مدبرانه كار و طوري روابط را تنظيم مي‌كردند كه به اين آساني قابل كشف نباشد، ولي احتمالش بعيد نبود. مجموعاً اين شرايط انگيزه رفتن به آلمان را در ايشان تقويت كرد و ايشان پيشنهاد را پذيرفتند. مرحوم آقاي آسيد احمد خوانساري در تهران و مرحوم آقاي ميلاني در مشهد به ايشان پيشنهاد و اصرار كردند كه به آلمان برويد. آقاي ميلاني از اين جريان اطلاع و با هيئت‌هاي مؤتلفه ارتباط داشتند. خدا آقاي ميلاني را رحمت كند ايشان در اين قسمت‌ها خيلي مخلصانه كار مي‌كرد. همين جا عرض مي‌كنم كه حق ايشان هم ضايع نشود. بعد از جريان ۱۵ خرداد و اينكه رژيم حضرت امام را مدت‌ها محصور و محبوس كردند، آقاي ميلاني در مشهد به دوستاني كه براي عرض ارادت خدمتشان مي‌رفتند رساله مرحوم امام را هديه مي‌دادند. ايشان مرجعي بود كه خودش را قطعاً اعلم از امام مي‌دانست، ولي رساله امام را به كساني كه به ديدنشان مي‌رفتند هديه مي‌داد. كاري كه در هيچ جا سراغ ندارم كه مرجعي رساله مرجع ديگر را به كساني كه به ديدنش مي‌آمدند هديه بدهد. ايشان وقتي اسم امام را مي‌برد، مي‌گفت: «سلام الله عليه». هيچ نبود جز اينكه واقعاً خدمت به اسلام و نهضت شده باشد. ايشان از اين كارها مي‌كرد و آدم مخلصي بود.

يك وقتي در باره ايشان جوسازي‌هايي كردند. بعد از جريان قتل منصور مسائلي به وجود آمد و براي اينكه ايشان تبرئه شود و كمتر اين مطلب به ايشان بچسبد، بستگان و دوستانشان تمهيداتي انديشيدند و باعث شد جواناني كه با حرارت و داغ بودند و انتظاراتي داشتند كه مرحوم آقاي ميلاني صريحاً و علناً مسائل را دنبال كنند از ايشان گله‌مند شوند و طبعاً حرف‌هايي پشت سرشان بزنند. بودجه مدرسه حقاني را آقاي ميلاني مي‌داد و كسي نمي‌دانست. در اين مدرسه همه طرفدار آقاي خميني بودند، ولي بودجه‌اش را آقاي ميلاني مي‌داد. مرحوم آقاي قدوسي فرمودند يك وقت آقاي ميلاني به من گفتند شنيده‌ام طلبه‌هاي مدرسه حقاني به من فحش مي‌دهند. به آنها بگوييد قربه الي الله فحش بدهيد، براي هواي نفس فحش ندهيد! تحقيق كنند اگر وظيفه‌شان دانستند انجام بدهند به هوس اين كار را نكنند.

مرحوم آقاي خوانساري و مرحوم آقاي ميلاني به مرحوم آقاي بهشتي پيشنهاد دادند كه ايشان به آلمان بروند و ايشان هم قبول كردند. يكي از انگيزه‌هاي پذيرش اين پيشنهاد دور بودن از پرونده قتل منصور بود. البته از خود ايشان نشنيدم كه انگيزه‌ام اين بوده، بلكه تحليلي است كه خودمان از قرائن يا فكر مي‌كرديم علتي كه آقايان به ايشان اصرار مي‌كردند همين است. يادم نمي‌آيد كه خودشان گفته باشند به اين دليل مي‌روم، ولي تحليل و تلقي ما اين بود.

همكاري بيشتر ما بعد از مراجعت از آلمان بود.

قبل از اينكه وارد اين بخش شويد، سئوالاتي از بخش اول مي‌كنم. فرموديد ايشان مدرسه «دين و دانش» را در قم اداره مي‌كردند. از بعضي از افراد شنيده‌ايم، چون ايشان در قم به نحوي از كارهاي حوزوي خارج شدند و به آموزش و پرورش پيوستند و به كار تربيت دانش‌آموزان در سيستم جديد پرداختند، يك‌سري واكنش‌هايي بروز كرد. در اين باره توضيحي بفرماييد.

چون تصوير روشني از جامعه آن موقع نداريد، درست نمي‌توانيد اين را تحليل كنيد. در اين زمينه برايم سئوالي مطرح نبود، چون جرياني بود كه در آن زندگي كرديم. الان كه بخواهم برگردم و آن جو را در نظر بگيرم كه چگونه به وجود آمد و چه عكس‌العملي داشت، اولاً بايد به دورانديشي مرحوم آقاي بهشتي آفرين گفت كه در شرايط سخت‌گيري‌هاي دستگاه‌هاي امنيتي كشور كه ـ ساواك هنوز چندان پا نگرفته بود ـ روي روحانيت حساسيت داشتند و اصلاً روحانيت را له كرده بودند، مدبرانه عمل مي‌كردند. در آن شرايط اميدي نبود روحانيت بتواند ظهوري يابد و نقش فعال و مؤثري در امور جامعه داشته باشد. حداكثر كاري كه فكر مي‌كردند يك روحاني ـ مرجعي در حد آيت‌الله بروجردي ـ مي‌تواند انجام بدهد اين است كه بعضي از خلاف شرع‌هاي بيّني را كه در كشور انجام مي‌گيرد تا حدي محدود كنند. يا برنامه‌هايي مثل اينكه در آموزش و پرورش درس قرآن بگذارند. اينها نهايت چيزي بود كه فكر مي‌كردند روحانيت مي‌تواند در جامعه اثر داشته باشد. مي‌توان كارهايي را كه آيت‌الله بروجردي كردند برشمرد كه چند بار به دربار پيغام دادند يا نماينده‌اي خواستند و آمدند و صحبت كردند. يكيش اين بود كه جلوي مجلس شوراي ملي در ميدان بهارستان مشعلي درست كرده بودند كه از آن آتش شعله‌ور مي‌شد. آقاي بروجردي روي اين قضيه حساسيت داشتند و نماينده‌اي از دربار خواستند و پيغام تندي دادند كه شنيده‌ام آتشي كه به دست پيغمبر اسلام خاموش شده است مي‌خواهد به دست اعليحضرت روشن شود. با اين تمهيد جلوي آن كار را گرفتند. كارهايي كه روحانيت مي‌توانست انجام بدهد در اين حد بود. مثلاً وقتي مطلب صريح ضد اسلام در روزنامه‌ها نوشته مي‌شد حساسيتي نشان و پيغامي مي‌دادند. اميد اينكه روحانيت بتواند نقش مؤثري در امور جامعه داشته باشد خواب و خيالي بيش نبود. البته همين جا عرض كنم خود مرحوم آقاي بهشتي هم چندان اميدي نداشتند، منتهي مي‌گفتند ما مي‌توانيم در سطح وسيع‌تري نقش داشته باشيم و فكر مي‌كردند بهترين جايي كه مي‌شود در دستگاه نفوذ كرد و به اين وسيله اسلام را ترويج كرد آموزش و پرورش است. از اين‌رو اول به عنوان دبير در آموزش و پرورش استخدام شدند و درس زبان انگليسي را قبول كردند. اين هم نكته‌اي داشت كه اگر شرعيات و ديني درس بدهيم بچه‌ها فكر مي‌كنند حرفه ما اين اقتضا را مي‌كند و درس ديني در آن زمان‌ها رنگ و لعابي نداشت، اما اگر معلمي زبان تدريس و در كلاسش اسلام را ترويج كند بيشتر از او مي‌خرند. ايشان يك دوره كلاس فوق‌العاده زبان رفتند و زبانشان را تقويت كردند و دبير زبان شدند. يادم هست در دبيرستان‌هاي حكمت و حكيم نظامي دبير زبان بودند. جوّ آن موقع را مجسم كنيد كه يك استاد فاضل حوزه كه همان وقت مكاسب شيخ در مسجد امام را تدريس مي‌كردند و يكي از مدرسين خوب حوزه بودند درس زبان هم بگويد. اين كار تناقضي تلقي مي‌شد كه كسي كه مي‌تواند درس مكاسب بگويد، سر كلاس به دانش‌آموزان A، B، C، D درس مي‌دهد.

وقتي آن جوّ را در نظر بگيريد كاملاً طبيعي بود عده‌اي ان‌قلت داشته باشند كه چرا وقتتان را صرف اين كارها مي‌كنيد؟ شأن شما نيست. شما در آينده بايد مرجع شويد و حالا معلم دبيرستان شده‌ايد. البته ايشان اين سياست را پيگيري كردند تا آنجا كه براي نفوذ در دستگاه در اداره برنامه‌هاي آموزش و پرورش مسئوليت دروس ديني را قبول كردند و كار بسيار ارزنده‌اي را به كمك مرحوم آقاي باهنر انجام دادند. پس پيش‌بيني و تشخيص اينكه براي اصلاح جامعه‌اي كه رو به كفر مي‌رفت بايد در دستگاه آموزش و پرورش نفوذ كنيم دقيق و دورانديشانه‌اي بود. بركاتي بر اين كار مترتب شد كه نمي‌دانم خود ايشان چقدر اين بركات را پيش‌بيني كرده بود. با اينكه ايشان خيلي دورانديش بود فكر نمي‌كنم چندان به اين بركات دل بسته بود. به صورت احتمالات ضعيفي در ذهنشان مي‌گذشت. بركاتش اين بود كه بعد از پيروزي انقلاب بسياري از كارهاي سطح بالاي مديريت كشور را همان شاگردان دبيرستان «دين و دانش» به عهده گرفتند. ايشان سال‌ها اينها را تربيت كرده بود و انقلاب كه شد از آنها براي مديريت كشور استفاده كرد و تا سطح وزارت مسئوليت‌هاي مهم به دوششان گذاشته شد.

خاطرتان مي‌آيد چه كساني بودند؟

چون يقين ندارم، نمي‌‌خواهم از كسي اسم ببرم. كساني در ذهنم هستند، ولي چون تحقيق نكرده‌ام مطرح نمي‌كنم. البته آن طرفش را مي‌توانم عرض كنم عمده كساني كه در قوه قضاييه سر كار هستند و كارهاي حساسي دستشان هست فارغ‌التحصيلان مدرسه منتظريه‌اند. كارهايي كه خيلي خطرناك بود و هنوز هم خطرناك است، به عهده افرادي مثل آقاي رازيني و آقاي نيري قرار گرفت كه الان هم مورد سوء قصدند. اينها از شاگردان ايشان در مدرسه منتظريه هستند.

طبعاً وقتي يك روحاني در اين سطح كه ايشان را مي‌شناختند كه چه استعدادي دارد و اگر ادامه بدهد در آينده قطعاً در سطح مراجع قرار خواهد گرفت، در يك دبيرستان انگليسي درس بدهد و مديريت دبيرستان را قبول كند و شبانه‌روز وقتش را صرف بچه‌هاي دبيرستان كند جاي تعجب دارد. طبيعي بود عده‌اي مي‌گفتند حيف ايشان است چنين كارهايي كند. كارهاي ديگري كه به دنبال اين كار انجام مي‌داد در پي تصوري بود كه ايشان بايد خدمات علمي بيشتري به عالم اسلام كند و مرجع شود كه وقتي دبير يا مدير دبيرستان شود مانع اين حركتش مي‌شود.

به نقش ايشان در هيئت‌هاي مؤتلفه اشاره كرديد. اين‌طور كه به نظرم مي‌رسد، حركت مسلحانه در هيئت‌هاي مؤتلفه كمتر بود و بيشتر حركت اجتماعي و سياسي متشكل عليه رژيم بود، اما يك‌سري حركات مسلحانه هم داشت. با توجه به اينكه ارتباط نزديكي با ايشان داشتيد، فكر مي‌كنيد موضع ايشان در مقابل عمليات مسلحانه‌ بچه مسلمان‌ها چه بود؟ به‌خصوص اين‌طور به نظر مي‌رسيد بعد از بازگشت از آلمان به‌رغم اينكه در برابر عمليات مسلحانه بچه مسلمان‌ها قرار نمي‌گرفتند، ولي چندان اعتقادي به پرثمر بودن آن حركت نداشتند يا بروز نمي‌دادند.

تا جايي كه بنده اطلاع دارم كيفيت تشكيل جريان هيئت‌هاي مؤتلفه به اين صورت بود، بعد از اينكه حضرت امام از جريان قيطريه و حبس دوره اولشان به قم تشريف آوردند، كساني كه در جريان ۱۵ خرداد از ايشان حمايت و اطراف منزلشان را حفاظت مي‌كردند، خدا رحمت كند مرحوم آقا مهدي عراقي و دوستانشان را آمدند و از امام پرسيدند حالا وظيفه ما چيست. البته قبل از اينكه بيايند و از خود امام سئوال كنند زماني كه امام در قم نبودند و در قيطريه محبوس بودند، از نايب آقاي ميلاني سئوال كرده بودند كه در اين زمان وظيفه‌مان چيست؟ تا جايي كه خبر دارم آقاي ميلاني به آنها گفته بودند شما جلساتتان را با هم داشته باشيد، ارتباطتان را با همديگر تقويت و به تعبير امروزي كادرسازي كنيد تا روزي برسد كه بشود يك حركت قوي انجام داد. اين تشكل و برقراري ارتباط بين جلسات تا جايي كه اطلاع دارم به توصيه مرحوم آقاي ميلاني بود. بعد هم كه امام آزاد شدند و به قم تشريف آوردند، كساني كه الان مسئوليت‌هاي هيئت‌هاي‌ مؤتلفه را به عهده دارند و بعضي‌هايشان مثل اماني شهيد شدند و برخي هم كه هستند خدمت امام آمدند و پرسيدند وظيفه ما چيست و بايد چه كار كنيم؟ امام تأكيد كردند جلساتتان را تقويت كنيد و يك تشكل همبسته به وجود بياوريد. در محلات تهران هيئت‌هاي مذهبي وجود داشتند كه اعضاي آنها از نظر مسائل ديني و اجتماعي ـ سياسي آدم‌هاي روشن و قوي‌اي بودند. اينكه به صورت يك تشكل همبسته در بيايند ظاهراً به توصيه امام بود. بلاواسطه اين را از مؤسسين هيئت‌هاي مؤتلفه شنيده‌ام. قبلاً هم به توصيه مرحوم آقاي ميلاني ارتباط برقرار شده بود، اما اينكه به عنوان يك واحد متشكل در بيايد به دستور امام بود و خود ايشان نماينده تعيين كرده بودند كه محور وحدت اين هيئت‌ها باشند. كارشان هم تبليغاتي، كادرسازي و مانند اينها بود و برنامه مسائل نظامي در آن مطرح نبود، ولي معنايش اين نبود كه هيچ‌كدام از اين هيئت‌ها يا گروهي از اينها خودشان كار ديگري نداشته باشند. نفي‌اي نبود. جامع اين هيئت‌ها همين مسائل تبليغي، تقويت بينش اسلامي و سياسي بود. اشاره كرده بودم مرحوم آقاي بهشتي كمال احتياط را در برخوردها داشتند. حتي از زبان خود ايشان نقل مي‌كنم كه فرمود: «آنچه را كه ضرورتي ندارد بدانم به من نگوييد.» از كارهايي كه مي‌كنيد آنجاهايي را كه ضرورت دارد بدانم به من بگوييد. اين يك اصل براي ايشان بود. در اين حد با احتياط و تدبير برخورد مي‌كرد و نمي‌گفت اين كارها را نكنيد، بلكه مي‌گفت آنجايي كه ضرورت دارد دخالت كنم به من بگوييد، والا لزومي ندارد همه چيز را بدانم. يك وقتي فردا گير افتادم و حرفي از دهانم پريد و ديگران را به زحمت انداختم. طبعاً نه ما مي‌پرسيديم آقا از اين كار تا چه اندازه اطلاع داريد و موافقيد و نه خود ايشان چيزي مي‌گفت. نمي‌توانم نسبت بدهم كه آيا با اين كار موافق بود يا مخالف، اما آنچه به عنوان مسئوليت در هيئت‌هاي مؤتلفه بود كارهاي تبليغي و سياسي و امثال اينها بود. كارهاي نظامي جزو برنامه هيئت‌هاي مؤتلفه نبود، ولي نفيش هم به شرط لا نبود. مثلاً آن‌طور كه انجمن حجتيه فكر مي‌كردند كه نبايد از اين كارها كرد شرط نبود، ولي در عين حال جزو برنامه‌هاي هيئت‌هاي مؤتلفه هم نبود. برنامه اصليشان كارهاي سياسي و فرهنگي بود. اگر چيزي بوده است من خبر ندارم.

دو نكته را در يك سئوال خدمتتان عرض مي‌كنم. فرموديد شهيد بهشتي جلساتي را براي مطرح ساختن مباحث خاصي تشكيل دادند. آيا آن زمان امثال شهيد بهشتي كه اين گروه‌ها را تشكيل دادند و طرح بحث كردند سراغ داريد؟ شهيد بهشتي براي گستراندن بحثش در سيستم حوزه، آيا با مراجع تقليد آن زمان يعني آيت‌الله بروجردي صحبتي داشتند و در اين باره تلاشي كردند يا نه؟

اگر منظورتان از ديگران كسان ديگري است كه هم‌فكر بودند و اين كار را تأييد مي‌كردند همين ۵۰، ۶۰ نفري مي‌شوند كه ايشان دعوت كردند، اگر هم‌فكر نبودند موافقت نمي‌كردند. اگر منظورتان حركت ديگري است كه مشابه اين شروع شده باشد سراغ ندارم. ويژگي مديريت و ابتكار ايشان در همين‌ها بود. غالباً عادت نكرده‌ايم براي ۲۰ سال بعد فكر و برنامه‌ريزي كنيم، چه رسد به ۵۰ سال بعد، اما ايشان اين دورانديشي‌ها را داشت و نه‌تنها برنامه‌ريزي مي‌كرد، بلكه در طراحي و اجرا هم ممتاز بود. يعني مدير به تمام معنا و خودساخته‌اي بود، از سياست‌گذاري و برنامه‌ريزي گرفته تا مرحله اجرا. فكر نمي‌كنم ايشان درس مديريت خوانده باشد يا حتي مطالعات زيادي در زمينه مديريت داشته باشد، اما اصلاً براي مديريت ساخته شده، يعني كسي بود كه بايد از رفتارش الگوهاي مديريت را گرفت و تئوري‌هاي مديريت را روي آن ساخت. فطرتاً مدير خلق شده بود و ويژگي‌هاي خاصي داشت، ولي هم‌فكر زياد داشتند، مثلاً مرحوم آقاي دكتر باهنر از كساني بود كه زود از ايده ايشان حمايت كرد و خودشان به تهران رفت و ماند يا آقاي هاشمي يا ديگران و افرادي كه استقبال كردند و ادامه دادند از هم‌فكرهاي ايشان بودند. منتهي غير از ايشان كسي كه ابداع كند، ابتكار داشته باشد و بعد هم مديريت و سازماندهي كند سراغ ندارم.

در ارتباط بالاتر آيا اصلاً مطرح كردند از چنين حركتي از سوي مراجع حمايت شود؟

در اين باره از ايشان سئوال نكرده‌ام، اما مي‌توانم از فكرشان حدس بزنم. ايشان باهوش‌تر و بافراست‌تر از اين بود كه چيزي را مطرح كند كه در آن شرايط امكان عمل و پذيرشش وجود نداشت، ولي كار ديگري را كه شروع كرد  ـ كه بخش بعدي عرايضم هست و ان‌شاءالله فرصتي باشد بدان بپردازم ـ با مراجع مطرح كرد و آن مسئله مدرسه منتظريه بود كه ايشان اين را كه برنامه و سيستم آموزشي جديدي مطرح شود به كمك مرحوم رباني شيرازي و مرحوم آقاي گلپايگاني مطرح كردند. دسترسي به مرحوم آقاي بروجردي در طرح كردن اين حرف‌ها كار آساني نبود، مخصوصاً مسائل بسياري كه آقاي بروجردي شخصاً مي‌بايست اداره مي‌كردند، ولي مرحوم آقاي گلپايگاني از نزديكان آقاي بروجردي و خيلي هم مورد اعتماد ايشان بودند و آقاي بهشتي و آقاي رباني شيرازي هم با ايشان آشنايي و دوستي نزديك داشتند و اين موضوع را با آقاي گلپايگاني مطرح و ابتدا مدرسه‌اي به نام مدرسه آقاي گلپايگاني تأسيس كردند. پايه سيستم آموزشي جديد از آنجا گذاشته شد. مرحوم آقاي بهشتي مي‌دانست اگر موافقت مراجع نباشد شكست مي‌خورد و به‌علاوه احتياج به كمك‌هاي مادي، علمي و نيروي انساني داشتند و نياز بود موافقت آنها را جلب كند. اين كار را كردند و موفق هم بودند. آقاي گلپايگاني با وجودي كه در بين مراجع قم شخصيت بسيار مقدسي بود ـ البته آقاي خوانساري هم از لحاظ قداست همين‌طور بودند، در عين حال هم به‌واسطه اعتمادي كه به آقاي رباني شيرازي و آقاي بهشتي داشتند و هم به دليل اهميتي كه اين كار داشت و بيّن بود حوزه احتياج به چنين حركتي دارد اين را پذيرفتند و مدرسه‌اي با برنامه تأسيس كردند. براي اين امر خانه‌اي را اجاره كردند كه اجاره‌ آن را آقاي گلپايگاني و حقوق اساتيدش را آنها مي‌دادند و كمك هزينه‌اي هم به طلبه‌ها مي‌پرداختند. اين را كه از آقاي بروجردي مي‌گرفتند يا نه، نمي‌دانم. به هر حال به اسم ايشان و مدرسه آقاي گلپايگاني بود. بعد از اينكه مدرسه منتظريه تأسيس شد مدرسه آقاي گلپايگاني ادامه و گسترش يافت و چند مدرسه شد و هنوز هم مدرسه آقاي گلپايگاني دنباله همان‌هايي است كه ابتكارش از مرحوم آقاي بهشتي بود.

در اين زمان موضع امام راجع به اين قضايا چه بود؟ آيا شهيد بهشتي قبل از سال ۱۳۴۰ با امام ارتباط داشت و اصلاً برخوردشان با امام به چه شكلي بود؟

امام شخصيت بسيار تودار، عميق و ناشناخته‌اي داشت و مراحل زندگيش متفاوت بود و در هر مرحله‌اي مركز ثقل كارش را يك موضوع قرار مي‌داد. اين تحليل زندگي امام هست و هر كسي تحليلي دارد و بنده كه تماشا مي‌كنم مي‌گويم زندگي ايشان مراحلي داشت كه در هر مقطعي روي يك موضوع متمركز شده و آن را به جايي رسانده‌ و بعد سراغ موضوع ديگري رفته‌اند. دوراني كه ايشان به تحصيل مي‌پرداخت روي اين قضيه متمركز بود و جريان مرحوم آشيخ عبدالكريم حائري كه پيش آمد امام براي آوردن ايشان از اراك به قم پيگيري‌هاي زيادي كرد. بعد كه ايشان احساس كرد لازم است در زمينه معقول و عرفان كار كند مدتي روي اين مسائل متمركز شد و از محضر مرحوم آقاي شاه‌آبادي بهره برد. پس از آن تشخيص داد كه بايد در فقاهت كار كرد و چراغ فقاهت را در حوزه روشن نگه داشت و تقويت كرد. مدتي هم در كارهاي فقه و اصول متمركز شد و حتي بحث‌هاي فلسفي را كنار گذاشت، در آن مدت به كارهاي سياسي هم نمي‌پرداخت جز به صورت حاشيه‌اي و خيلي كمرنگ. كاملاً متمركز در فقه و اصول بود. از وقتي كه احساس نياز به توجه به مسائل سياسي كرد كه جامعه اسلامي احتياج دارد و اگر كار نشود جامعه اسلامي واقعاً در خطر است، ثقل كارش را مسائل سياسي قرار داد. البته به فقه و اصول خيلي اهتمام داشت و هيچ‌وقت درس فقهش را تعطيل نكرد، ولي ثقل كارش را مسائل سياسي و مبارزه قرار داد. تا قبل از اين مرحله تا آنجايي كه اطلاع دارم امام ارتباطي با مرحوم دكتر بهشتي نداشت. ايشان در مسائل برنامه حوزه، تغيير برنامه و امثال اينها نبود و اصلاً در اين مسير فكر نمي‌كرد. همان‌طور كه عرض كردم مقطعي بود كه ايشان متمهذ يا متمهز بر فقه و اصول و تربيت فقيه بود. خيلي اصرار مي‌كرد دقت و روي خودتان كار كنيد و ابتكار داشته باشيد. ايشان معمولاً جلسات آخر سال تحصيلي را كه پس از آن سه ماه تابستان شروع مي‌شد به موعظه مي‌پرداخت. در جلسه‌اي فرمود اكثرتان مجتهد هستيد و بايد برويد اجتهاد كنيد. تقليد براي شما جايز نيست. به شاگردان روحيه مي‌داد و آنها را تقويت و در اين فضا فكر مي‌كرد و به كارهاي ديگر چندان اهميتي نمي‌داد. از وقتي كه براي مبارزه احساس مسئوليت كرد اين امر كار اصليش شد. در آن موقع كساني را كه در اين زمينه فعاليت‌هايي مي‌كردند شناسايي، جذب و با آنها ارتباط برقرار كرد. ديگران هم با ايشان ارتباط برقرار كردند. ارتباط مرحوم بهشتي با حضرت امام «رضوان الله عليه» در اين فاصله و مربوط به مسائل نهضت بود. جلوترش مرحوم آقاي بهشتي شاگرد امام نبودند، ايشان شاگرد مرحوم آقاي داماد بودند. درس فقه را نزد مرحوم آقاي بروجردي مي‌خواندند و درس عادي و متعارفشان را نزد آقاي داماد مي‌رفتند. آقاي موسوي اردبيلي، آقاي مكارم شيرازي و آقاي مشكيني هم از شاگردان آقاي داماد هستند. البته استادهاي اصليشان را آقاي بروجردي و آقاي طباطبايي مي‌دانستند و اين تعبير را از خود ايشان شنيدم كه «ساخته دو تا محمدحسين طباطبايي هستم.» يكي آقاي بروجردي و يكي هم آقاي طباطبايي. در واقع شخصيت خود را ساخته اين دو نفر مي‌دانست. يادم نمي‌آيد ايشان درس امام را شركت كرده باشند. ارتباطشان با امام از زمان نهضت و به خاطر احساس وظيفه‌اي بود كه در اين زمينه مي‌كردند.

هيئت‌هاي مؤتلفه كه تشكيل شدند، بعد از قيام ۱۵ خرداد اين هيئت‌ها احساس كردند بازويي براي حضرت امام و تشكيلات هستند. فرموديد چند نفر روحاني بودند و امام مخصوصاً آقاي بهشتي و آقاي مطهري را فرستادند كه نظارت داشته باشند. در جريان خاصي كه اتفاق افتاد و هيئت‌هاي مؤتلفه با آن شناخته شده هستند، بحث ترور منصور بود. با وجودي كه شهيد بهشتي در تهران هست و تماس دارد و نماينده امام در هيئت‌هاي مؤتلفه است، آيت‌الله محي‌الدين انواري را براي صحبت نزد امام مي‌فرستند. بعد هم آقاي عسگراولادي نزد حضرت امام تشريف مي‌برند. علتش چه بود؟ نظر شخصي شما در اين باره چيست؟

عرض كردم كسان ديگري بودند و يكيشان همين آقاي انواري بودند كه قبلاً با هيئت‌ها ارتباط داشتند. شخص ديگر مرحوم آقاي مولايي بود كه نايب‌التوليه آستانه حضرت معصومه(س) از طرف امام به ايشان واگذار شد. نفر سومي هم بودند كه يادم نيست. آقاي انواري با جريان قتل منصور ارتباط مستقيم و با مرحوم آقاي ميلاني ارتباط داشتند. دقيقاً جزئياتش را نمي‌دانم كه از كجا شروع شد و به چه صورت و در چه حدي ارتباط داشتند، اما في‌الجمله مي‌دانم مسلماً ايشان از اين مسئله و ارتباطات آگاه بودند، اما اينكه چرا آقاي بهشتي مطرح نشد دو تفسير دارد و هيچ‌‌كدامشان را يقيناً نمي‌توانم عرض كنم. يكي اينكه ايشان طوري در كتمان مسائل و سرّي بودن مسائل نقش ايفا مي‌كرد كه هيچ‌گاه خودش را در اين جريان مطرح نكرد. در حالي كه مي‌دانست و موافق هم بود، ولي به خاطر دورانديشي و احتياطي كه در اين جور كارها اعمال مي‌كرد، جايي خودش را مطرح نساخت. نمونه‌اش را عرض كردم كه در كارهاي عادي مي‌فرمود آنچه را كه ضرورتي ندارد بدانم به من نگوييد. تفسير ديگر اينكه ايشان سليقتاً با اين‌جور كارها موافق نبود. نفي نمي‌كرد، لااقل دوست نداشت خودش در اين مسئله درگير شود. هيچ قضاوتي ندارم كه كدام تفسير بوده، اما هر دوي آن محتمل است و هيچ بعيد نيست مي‌دانست و حتي بيش از دانستن به خاطر احتياط اينكه رهبري نبايد در مسائل هادي درگير شود و ارتباطش خيلي روشن نشود جايي خودش را مطرح نمي‌كرد. كسي كه مي‌تواند در اين زمينه نظر روشن‌تري بدهد شايد خود آقاي عسگراولادي باشد. از ايشان سئوال كنيد بهتر مي‌توانند واقعيت را مطرح كنند.

فكر كنم به‌طور طبيعي به مدرسه حقاني رسيديم.

چند دقيقه‌اي به اين مسئله مهم مي‌پردازم. زمينه‌اي در خود بنده از اول طلبگي بود و بعد هم كه با مرحوم دكتر بهشتي آشنا شدم، اين فكر تقويت شد كه بايد تغيير بنيادي در سيستم آموزش حوزه ايجاد كرد. البته در يزد و سال‌هاي اول طلبگيم در چهارده پانزده سالگي به دروس دانشگاهي و امثال اينها علاقه داشتم و زبان‌هاي فرانسه و انگليسي را همان‌جا خوانده بودم. خدا آقاي محققي را رحمت كند، ايشان قبل از آقاي بهشتي در آلمان بود و پيش از آنكه به آلمان برود در يزد بود و پيش ايشان فرانسه و يك مقدار درس‌هاي دانشگاهي را مي‌خواندم. ايشان حق استادي به گردن ما دارد. بعد كه به قم آمدم و با مرحوم آقاي بهشتي كه آشنا شدم، اين امر تقويت شد و با فكر ثاقب و صائبي مثل ايشان ما هم تحت‌الشعاع فكر ايشان واقع شديم. مدرسه آقاي گلپايگاني تازه آغاز به كار كرده بود و ايشان از من دعوت كردند تو بيا آنجا و تدريس كن. برنامه‌هاي پيش‌بيني شده در آنجا، در مراحل اوليه يا يك مرحله انتقالي بود. در واقع چندان جدي نبود و مي‌بايست مرحله‌اي را گذراند تا به مرحله اصلي‌تر رسيد. به من پيشنهاد كردند درس منطق را در آنجا بگويم. گفتم علاقه‌اي به اين درس ندارم و قبول نكردم. گفتند تو كه مي‌گويي بايد تحولي ايجاد كرد چرا همكاري نمي‌كني؟ گفتم فعلاً كارهاي واجب‌تري براي خودم دارم كه بايد انجام بدهم و اين را برنامه ايده‌آل خودم نمي‌دانم. چون سفارش فرموده بوديد همه واقعيت‌ها گفته شود قيد مي‌كنم كه پس از تشكيل مدرسه حقاني، در كنار آن از طرف آقاي شريعتمداري دارالتبليغ تشكيل شد. آن موقع آقاي شريعتمداري نفر دوم مبارزه تلقي مي‌شد و در عكس‌هاي تبليغاتي عكس امام و آقاي شريعتمداري را با هم چاپ مي‌كردند. يعني مثلاً يك وقت از امام خواستند نماز عيد بخوانيد و ايشان گفتند برويد از آقاي شريعتمداري بخواهيد. مخصوصاً آقاي شريعتمداري از خطه آذربايجان بود امام خيلي سعي مي‌كردند يك‌نوع هماهنگي ايجاد شود و اختلاف ترك و فارس به وجود نيايد. امام به اين نكته توجه داشتند.

از آقاي بهشتي خواسته شده بود برنامه‌اي براي دارالتبليغ تدوين كنند و ايشان هم انجام دادند. در كنارش يك برنامه هفده ساله براي مدرسه حقاني در نظر گرفته بودند و كل مطالبي را كه فكر مي‌كردند يك روحاني لازم است بداند در يك دوره پيوسته هفده ساله پيش‌بيني و تدوين كرده بودند. در جريان مبارزات امام علي‌رغم اينكه حفظ وحدت را ضرورت مي‌دانستند با مسئله دارالتبليغ مخالفت كردند. اينكه امام از اين جريان چه درك كرده و چه سرّي بود و از كجا فهميده بودند، نمي‌دانم، ولي امام فراستي داشت كه دريافت ممكن است دستگاه مايل به اين كار شود. يك جلسه با مرحوم آقاي رباني شيرازي، مرحوم دكتر باهنر، آقاي هاشمي رفسنجاني و احتمال قوي مرحوم دكتر مفتح خدمت آقاي شريعتمداري و امام رفتيم تا مسئله قدري حل شود و اختلاف شدت نيابد. امام قاطعانه مي‌گفتند مي‌دانم اين كار به صلاح روحانيت نيست، اما دليل روشني كه از كجا مي‌دانند براي ما نفرموند، يادم نمي‌آيد گفته باشند، اما خيلي قاطعانه با اين امر مخالفت مي‌كردند. با اينكه از آن طرف وحدت را خيلي لازم مي‌دانستند و سفارش مي‌كردند كه آقايان اقلاً هفته‌اي يك جلسه دور هم جمع شوند و يك چاي بنوشند، ولي با اين قضيه با جديت مخالفت كردند.

حقيقتش اين است كه يك روز مرحوم آقاي بهشتي منزل ما بودند. گفتم شما كه در اين جريان مي‌دانيد به اشخاص تا چه اندازه مي‌شود اعتماد كرد و به همه نمي‌شود يكسان اعتماد كرد چطور با دارالتبليغ همكاري كرديد و برنامه داديد؟ عين عبارت‌هايشان يادم نيست، اما ايشان فرمودند همكاري‌اي كه كردم در همين اندازه‌اي بوده است كه احتمال مي‌دادم اثر مثبتي براي حوزه و روحانيت داشته باشد. بيش از اين همكاري نكردم. در حد دادن يك برنامه بود. كار ديگري نكردم. حتي نسبت به اين امر هم به ايشان اعتراض كرديم كه چرا تا اين اندازه هم با دارالتبليغ همكاري كرديد. ايشان هم گفتند چون اين را منافي با حركت خودمان نمي‌ديدم با آنها همكاري كردم.

به هر حال ايشان براي مدرسه حقاني يك برنامه هفده ساله در نظر گرفتند و هنوز خيلي نُضج نگرفته بود كه به مدت پنج سال به آلمان رفتند. بعد از بازگشت ايشان شوراي مديريتي براي مدرسه تشكيل شد. مدير رسمي آقاي قدوسي بودند، ولي جناب آقاي جنتي «حفظه الله» و مرحوم آقاي بهشتي و بنده به عنوان خدمتگزاري در خدمت ايشان شوراي مديريت مدرسه را تشكيل مي‌داديم. برنامه‌ريزي و سياست‌گذاري كارهاي مدرسه به عهده اين شورا بود. قبل از اينكه آقاي بهشتي از آلمان برگردند آقاي قدوسي از من دعوت كردند كه درس تفسيري آنجا بگويم. بعد كه آقاي بهشتي بازگشتند در اين شورا پيشنهاد كردم بايد درس فلسفه‌اي در اين مدرسه و تدريجاً در حوزه بگذاريم كه متناسب با نيازهاي زمان باشد. كسي كه بخواهد كتاب فلسفه بخواند شرح منظومه ملاهادي سبزواري و اسفار را مي‌خواند و اينها پاسخ‌گوي نيازهاي جامعه ما نيست. ممكن است يكي ده سال هم وقتش را صرف فلسفه در اين روش كند و نتواند پاسخ‌هاي قانع‌كننده‌اي براي شبهات فلسفي امروز بيابد. آن موقع به‌تازگي كتاب «فلسفتنا»ي آقاي صدر چاپ شده بود. پيشنهاد كردم اين كتاب را به عنوان كتاب درسي در مدرسه مطرح كنيم و بعد هم به اين فكر باشيم يك كتاب درسي بنويسيم كه لازم نباشد كسي دوره طولاني اسفار يا منظومه با مشكلات و پيچيدگي‌هايش را كه شاگرد چيزي سر در نمي‌آورد بخواند. بايد كتاب روشني با حجم كمتر و بيان روشن‌تر و تا حد ممكن ناظر به نيازهاي روز باشد. در آنجا مطرح شد چه كسي درس «فلسفتنا» را بگويد؟ گفتم خودم قبول مي‌كنم. اولين بار كه فلسفتنا در حوزه قم تدريس شد، در مدرسه منتظريه به پيشنهاد خودم بود. بعد از مرحوم آقاي طباطبايي خواستند كتاب مختصري در فلسفه بنويسند كه به‌جاي منظومه يا قبل از منظومه تدريس شود كه ايشان «بدايه‌الحكمه» و سپس براي ادامه‌اش در سطح عالي‌تر «نهايه‌الحكمه» را نوشتند. اين به پيشنهاد مدرسه حقاني بود كه هم مرحوم آقاي بهشتي و هم مرحوم آقاي قدوسي در اين جهت نقش اساسي داشتند. در ابتدا اين دو كتاب به صورت پلي‌كپي تكثير و در مدرسه تدريس مي‌شد. هنوز پلي‌كپي‌هايش را دارم. بعد كم‌كم چاپ شد و امروز يك كتاب رسمي در همه حوزه‌ها در چند شرح و چند تأليف شده است.

آن مدرسه بر اين اساس تأسيس شد كه نيازهايي كه امروز در واقعيت مطرح است و در برنامه‌هاي سنتي حوزه تأمين نمي‌شود آن مدرسه بتواند تأمين كند. شايد برنامه‌اش پيش دوستان باشد. ممكن است آقاي طباطبايي كه مدرسه شهيدين را اداره مي‌كند آن برنامه و رساله را داشته باشند. مرحوم آقاي بهشتي يك برنامه هفده ساله نوشتند كه هيچ‌وقت به‌طور كامل عملي نشد. سال چهاردهمش انقلاب پيروز شد. عالي‌ترين سطحش كساني بودند كه در سال چهاردهم شركت مي‌كردند. يكيشان آقاي طباطبايي هستند كه الان مدرسه شهيدين را اداره مي‌كنند، آقاي نيري رئيس دادگاه انقلاب، آقاي صديقي ـ رئيس دادگستري استان تهران بودند و دادگاه تجديد نظر هستند، آقاي رازيني، آقاي محمدي عراقي و تعداد ديگري از فضلايي كه امروز هر كدامشان دست‌ اندر كار مسائل مهم كشورند چهارده سال از آن برنامه هفده ساله را گذراندند. سه سال از اين برنامه اجرا نشد. البته شايد عيناً قابل ادامه هم نبود و مي‌بايست تغييراتي داد، چون آن برنامه ۲۰ سال پيش نوشته شده بود و ثابت نمي‌ماند. تغييراتي در آن داده شد، از جمله اينكه فلسفتنا، بدايه‌الحكمه و نهايه‌الحكمه كه در برنامه قبلي پيش‌بيني نشده بود و اصلاً كتابي در اين زمينه نبود تدريس شد. در مجموع همه حجم مطالب پيش‌بيني شده تدريس نشد. ما هم در آنجا در خدمتشان بوديم، از جمله يك كار نسبتاً سطح بالاي فلسفي، بحث مطالعات تطبيقي فلسفي انجام گرفت، مخصوصاً وقتي ايشان از آلمان برگشتند مسائل ديالكتيك زياد مطرح مي‌شد كه ريشه‌اش از هگل بود. خودشان پيشنهاد كردند فلسفه هگل را به بحث بگذاريم و بحث تطبيقي را روي آن انجام بدهيم، خصوصاً ايشان زبان آلماني را ياد گرفته بودند و مي‌توانستند از متن آلمانيش استفاده كنند. مي‌گفتند من از متن آلمانيش مطالعه مي‌كنم و شما ترجمه‌ كتاب مرحوم دكتر عنايت را بخوانيد. هر هفته حاصل مطالعات دوستان را به كنفرانس مي‌گذاشتند و روي آن بحث مي‌كردند. در آن جلسه در خدمت ايشان بوديم كه جلسات مديريت شوراي مديريت مؤسسه هم بود.

بعد از آلمان كار ديگري را شروع كردند كه آخرين محورها در زمينه ارتباط با ايشان است كه مي‌خواستم عرض كنم. پس از بازگشت از آلمان ايشان فرمودند براي گسترش تبليغات اسلامي در جهان طرحي دارم كه چهار مركز ديگر در ژاپن، فرانسه، انگليس و آلمان مثل مركزي كه در هامبورگ وجود دارد تأسيس شوند. براي اينكه بتوانيم چنين مراكزي را اداره كنيم بايد از حالا به فكر باشيم افرادي را براي اداره كردن آنجا تربيت كنيم. از ويژگي‌هاي مرحوم دكتر بهشتي اين بود كه وقتي مي‌خواست كاري را شروع كند اول نمي‌آمد ساختمانش را بسازد و بعد تازه ببيند محتوايش چه باشد. اول فكر محتوا و اداره‌اش را مي‌كرد و بعد لوازم فيزيكي آن. برخلاف بسياري از اشخاص و كارهاي ديگري كه ملاحظه مي‌شود. ابتدائاً ايشان گفتند تو پنج نفر را معرفي كن كه اين ويژگي‌ها را داشته باشند و به درد اين كار بخورند. به تعبير بنده بهشتي كوچكي در آينده شوند. هر چه فكر كردم در آن شرايط و بين دوستاني كه آن موقع مي‌شناختم سه نفر را بيشتر نتوانستم معرفي كنم. گفتم اين سه نفر را من معرفي مي‌كنم و شما از بين دوستانتان دو نفر ديگر را پيشنهاد بدهيد. آن سه نفر آقاي مسيح مهاجري، آقاي حسين مهرپور و آقاي محمدباقر انصاري بودند. بنا بود دو نفر از جاهاي ديگر معرفي كنند كه بالاخره هم پيدا نشد. ايشان براي اين سه نفر برنامه پنج ساله‌اي را در نظر گرفتند و ما هم مسئول اجرايي و هماهنگيش بوديم. خودم يك درس را برايشان مي‌گفتم. قرار بود بحث در باره تقويت عقايد و امثال اينها باشد كه آن درس را مي‌گفتم و مطالعاتي هم در زمينه مسيحيت بود كه خود آقاي بهشتي سرپرستي مي‌كردند كه كتاب‌هايي را مطالعه كنند و سپس هفتگي به بحث مي‌گذاشتند. يكي دو برنامه ديگر هم بود كه يكيش تقويت زبان و ديگري مطالعات اجتماعي ـ سياسي بود. اين برنامه هم چند سال ادامه يافت و به پايان نرسيد و انقلاب پيروز شد. نه آن پنج نفر تكميل شدند و نه آن سه نفر دوره پنج ساله پيش‌بيني شده را پشت سر گذاشتند. متأسفانه بعد از انقلاب كه مي‌خواستند كسي را جاي خودشان به آلمان بفرستند به‌قدري مسئوليت‌هاي داخل كشور زياد بود كه از اين سه نفر هيچ‌كدام نرفتند. اخيراً آقاي انصاري چند سالي به عنوان مسئوليت اداره مسجد هامبورگ رفتند. در راستاي آخرين برنامه‌اي كه مرحوم آقاي بهشتي در نظر گرفته بودند آقاي مهاجري سفري به كشورهاي خليج‌فارس كرد و سفري هم به ژاپن رفت. يادم نيست آقاي انصاري هم رفتند يا نه. سفر براي اين بود تا با محيط آشنا شوند و خودشان را براي قبول مسئوليت آماده كنند.

اين هم يكي از محورهايي بود كه منشاء ارتباطمان با مرحوم آقاي بهشتي بود.

زياد وقتتان را نمي‌گيرم. در مورد مدرسه حقاني نكته‌اي هست كه دوست داشتم بدانم، چون شما صاحب‌نظرترين فرد در اين زمينه هستيد. در سال‌هايي كه حركت حسينيه ارشاد شروع شد و فعاليت‌هاي دكتر شريعتي و مواردي كه ايشان مطرح مي‌كرد در مدرسه حقاني اختلاف ‌نظري بين طلاب وجود داشت. اين اختلاف نظر كمتر منعكس مي‌شد، ولي در خود مدرسه محفل‌هايي را درست كرده بود، از جمله اينكه خدمت شما آمدند و از شما نظرخواهي كردند و اگر خاطرم باشد بحث خاتميت را از ديدگاه دكتر شريعتي مطرح و آن را نقد كرده بوديد. از افراد ديگري، از جمله مرحوم دكتر بهشتي هم در جلسه‌اي در مشهد نظرخواهي كرده بودند. برايم نكته جالب اين بود با وجود اختلاف ديدگاه بين حضرتعالي و مرحوم بهشتي در باره خاتميت از ديدگاه دكتر شريعتي اين نوع همكاري و نزديكي بين شما و مرحوم بهشتي وجود داشت و بارها به دوستان گفته‌ام جاي اين روحيات خالي است. متأسفانه امروزه اختلاف ديدگاه باعث مي‌شود اختلافات ديگري را در كنارش مطرح كنند و مسائلي پيش مي‌آيد كه در حال حاضر جو را آلوده كرد‌ه‌اند. در اين باره توضيحي بفرماييد.

اين مسئله داستان بسيار مفصل و ابعاد مختلفي دارد كه اصلاً حركتي كه شروع شد جهات مثبتي داشت يا منفي؛ حساسيت‌هايي كه اشخاص روي آن داشتند از چه نظر بود، مثلاً نظر بنده نسبت به اين موضوع چه بود و كار به كجاها رسيد. اينها مفصل است و وقتش نيست عرض كنم. گفت‌وگو و ثبت شده است و چنانچه مايل باشيد مي‌توانيد از آرشيو اينجا بگيريد.

اما آن بخشي را كه با مرحوم آقاي بهشتي ارتباط مي‌يابد عرض مي‌كنم. در سال‌هاي اولي كه از آلمان برگشته بودند، حسينيه ارشاد يك مقدار رواج پيدا كرده بود و تازه داشت اوج مي‌گرفت. از ايشان دعوت كردند و ايشان هم رفتند سخنراني‌اي كردند. همان وقت بعضي از دوستان نزديكشان با اين كارشان موافق نبودند، چون همان‌طور كه مي‌دانيد حسينيه ارشاد دست طرفداران نهضت آزادي بود و الان هم توليتش با آنهاست. كساني كه به اين مسائل و ضعف ايدئولوژي نهضت آزادي حساسيت داشتند مايل نبودند آقاي بهشتي به آنها انتساب يابد، ولي ايشان با ديد وسيعي كه داشتند مي‌گفتند در هر جايي زمينه‌اي براي تبليغ اسلام و گرايش به اسلام باشد، به‌خصوص در شرايطي كه هنوز انقلاب پيروز نشده بود بايد سعي كنيم نيروها را جذب كنيم و اگر در اين مرحله بخواهيم كساني را از خودمان دفع كنيم، صلاح نيست و آخرش علي مي‌ماند و حوضش. نمي‌شود براي مبارزه و نهضت اول با گروه‌هاي مختلف تسويه حساب كنيم. لااقل گروه‌هاي مذهبي را نبايد دفع كنيم. حالا اگر اشتباهاتي هم دارند بايد سعي كنيم اصلاح شوند و اگر نشدند بايد در مرحله ديگري موضع بگيريم. اين نظر ايشان بود و مبدأ اختلافشان با بعضي از دوستان نزديكشان از همين جا شروع شد. اين مقوله هيچ منشأ اختلافي بين من و مرحوم آقاي بهشتي نبود و موضع ايشان را درك مي‌كردم و روز به روز همكاريمان با هم قوي‌تر مي‌شد. اين قضيه ادامه داشت تا حرف‌هاي خاص دكتر شريعتي مطرح شد. داستان مفصل است و فرصت نمي‌كنم عرض كنم. مبدأ آن مرحوم آقاي دانش آشتياني از شهداي هفتم تير بود. با ايشان از اوايل طلبگي رفاقت داشتم. ايشان پرسيدند: «فلاني! نظرت راجع به دكتر شريعتي و بحث‌هاي حسينيه ارشاد چيست؟» آقاي دانش آشتياني آدم مؤدب و سنگيني بود. جواب دادم: «به نظر من يك حركت انحرافي است كه واقع خواهد شد و پيش هم خواهد رفت. ايشان به‌خوبي درك كرده است كه چگونه با جوان‌ها كار كند و زمينه هم فراهم است و كارشان پيش مي‌رود.» گفتند: «به همين سادگي بنشينيم و بگوييم كاري است كه پيش مي‌رود و ما هيچ كاري نبايد بكنيم؟» گفتم: «براي خودم وظيفه‌اي احساس نمي‌كنم كه بتوانم كاري انجام بدهم. بايد كار مثبت كنيم. كاري كه دوست داريم و برنامه مثبتمان را در آنجا دنبال كنيم. والا مقابله و مبارزه كردن با آن را مفيد نمي‌بينم. لااقل براي خودم اين‌طور نمي‌بينم.» ايشان گفتند: «حقيقتش اين است كه با دكتر شريعتي صحبت كردم و گفتم بعضي از نظرياتت خلاف مباني اسلامي است. با كسي كه مورد قبول خودت باشد صحبت كنيد. ايشان گفتند حاضرم با آقاي طباطبايي صحبت كنم.» آقاي دانش آشتياني به من گفتند: «به شما پيشنهاد مي‌كنم پيش آقاي طباطبايي برويد و از ايشان وقت بگيريد كه دكتر شريعتي پيش ايشان برود و حرف‌هايش را بزند. قاعدتاً اگر آقاي طباطبايي چيزي بگويند بدش نمي‌آيد بپذيرد و مي‌گويد از ايشان حرف را شنيده‌ام و غير از اين است كه از يك منبري يا كس ديگري حرف بپذيرد. ايشان گفتند هر وقتي و هر جايي بگوييد حاضرم بروم.» گفتم: «آن كه از لا به لاي سخنراني‌ها و مواضع ايشان شنيده‌ام اين‌جور نمي‌شناسم، ولي حالا كه اصرار مي‌كنيد چشم!» يادم هست منزل آقاي طباطبايي روبه‌روي مدرسه حجتيه بود. به آنجا رفتم و عرض كردم جريان اين است. آقاي طباطبايي آقاي دانش آشتياني را مي‌شناختند. گفتم: «ايشان پيشنهاد كرده‌اند اجازه بدهيد دكتر شريعتي خدمت شما بيايند و نصيحتش كنيد و اقلاً زاويه‌اش از مركز انحرافي تنگ‌تر شود. همين هم قدمي است.» ايشان فرمودند: «اگر دكتر شريعتي از حرف‌هايش برگردد ديگر دكتر شريعتي نيست. اگر نخواهد برگردد آمدنش به اينجا چه فايده‌اي دارد؟» باز پررويي كردم و گفتم: «آقا! احتمال نمي‌دهيد اقلاً فسادش كمتر مي‌شود. اين هم يك قدم است.» ايشان فرمودند: «من كه احتمال نمي‌دهم.» بالاخره پررويي كردم و قرآن در آوردم و گفتم: «استخاره‌اي كنيد. اگر استخاره خوب آمد اجازه بدهيد دكتر شريعتي بيايد خدمت شما.» ايشان استخاره كردند و قرآن را به دستم دادند و گفتند: «بخوان!» اين آيه سر صفحه بود: «أَلَا بُعْدًا لِعَادٍ قَوْمِ هُودٍ».(۱) ديگر دهانمان بسته شد و آخرين تير تركشمان بود كه حداقل از راه استخاره گردن ايشان بگذاريم. قرآن را بوسيديم؛ كنار گذاشتيم، بلند شديم و رفتيم.

آقاي دانش آشتياني سراغم آمد و پرسيد: «چه شد؟» جريان را برايشان گفتم. يادم نمي‌رود شب در مسجد اعظم با هم قدم ‌زديم و مدتي با هم صحبت كرديم. سئوال كرد: «خودت حاضري با او صحبت كني؟» پاسخ دادم: «بله!» گفت: «ايشان كي بيايد؟» گفتم: «آقاي دانش! آقاي دكتر شريعتي به قم نمي‌آيد كه با من صحبت كند. من به تهران مي‌آيم.» گفت: «خب شما كي مي‌آييد كه بگويم بيايد منزل شما در تهران.» گفتم: «منزل ما هم نمي‌آيد. شما جاي ثالثي مثلاً خانه خودتان را در نظر بگيريد.» منزل ايشان قيطريه و نزديك حسينيه ارشاد بود. گفتم: «منزل خودتان قرار بگذاريد و از ايشان وقت بگيريد. وقتي ايشان حاضر است بيايد من هم از قم به خانه شما مي‌آيم و دوستانه صحبت مي‌كنيم.» گفت: «پيشنهاد خوبي است.» در اين جريان اتفاقاً يك روز مرحوم آقاي بهشتي منزل ما بودند. به ايشان هم عرض كردم چنين صحبتي شده است. مسبوق بود كه مرحوم آقاي بهشتي، مرحوم آقاي مطهري و ظاهراً آقاي خزعلي پيغامي به دكتر شريعتي داده بودند. مضمون پيغام اين بود كه كاري را كه امريكا و رژيم مي‌خواهند عليه روحانيت انجام دهند شما داريد مي‌كنيد. يعني كارهاي دكتر شريعتي در جهت اهداف امريكا و رژيم است. خود آقاي بهشتي اين را به من فرمود. به دنبال آن جلسه‌اي با دكتر شريعتي گذاشتند و پس از آن دكتر شريعتي سخنراني‌اي در تأييد روحانيت كرد كه نتيجه پيغامي بود كه مرحوم آقاي بهشتي به او داده بودند. وقتي به ايشان گفتم بناست چنين كاري كنيم، گفتند: «پس يك مقدار نوشته‌هايش را بخوانيد.» گفتم: «نمي‌خواهم مناظره كنم كه بگويم من بر حق هستم يا شما بر حق هستيد. مي‌خواهيم دوستانه صحبت كنيم و غير مستقيم نصيحتش كنم كه كاري كه داريد مي‌كنيد خطرناك است و با دين مردم بازي نكن. نمي‌خواهم بگويم فلان جا اشتباه كردي و بد گفتي و از اين حرف‌ها. مي‌دانم اين‌جور حرف‌ها فايده‌اي ندارد و احتمال مي‌دهم وقتي دوستانه و صميمانه صحبت كنيم شايد يك مقداري اثر و قدري احساس مسئوليت كند. به همين نيت هستم.» گفتند: «بسيار خب! در عين حال كه فرصت داري يك مقدار نوشته‌هايش را بخوان تا مشخصاً سوژه‌هايي در اختيار داشته باشي.» به توصيه ايشان بعضي از جزوه‌هايي را كه آن زمان منتشر مي‌شد، مثلاً درس‌هاي اسلام‌شناسي را مرور كردم. خلاصه يك روز صبح جمعه قرار شد به منزل آقاي دانش آشتياني در قيطريه بروم و ايشان هم قول داده بود ساعت هشت يا نه صبح به آنجا بيايند. قرار بود براي صبحانه بروم، نمي‌دانم به ايشان هم قول صبحانه را داده بود يا بعد از آن را. يكي از دوستان هم فهميد و به آنجا آمد و سه نفر بوديم. هر چه آقاي دانش آشتياني با حسينيه ارشاد، منزلشان و اين طرف و آن طرف تماس گرفت ايشان جواب نداد و نيامد. نزديكي‌هاي ظهر بالاخره ايشان موفق شد تماس بگيرد و گفتند تب شديدي دارم و نمي‌توانم از جايم حركت كنم. آن روز تولد حضرت زهرا(س) بود و ايشان عصر همان روز در حسينيه ارشاد سخنراني داشت. تا ظهرش ايشان مي‌گفت تب شديد دارم و نمي‌توانم از جايم تكان بخورم و بعد از ظهر در حسينيه ارشاد سخنراني داشت. البته آن روز، روز زن نبود و به مناسبت اين ميلاد مي‌خواستند در باره زن از ديدگاه اسلام صحبت كنند. شايد «فاطمه فاطمه است» نتيجه سخنراني همان روز باشد. دقيق خاطرم نيست.

غرض اينكه چنين جرياني داشتيم، ولي به هر حال نظرم اين بود طرح مباحثي كه ايجاد اختلاف كند صحيح نيست. اصرار زيادي به من مي‌كردند كه مقاله، رساله، كتاب يا رديه‌اي بنويس. هيچ قبول نكردم، ولي در مدرسه به عنوان بحث طلبگي جلساتي راجع به موضوعاتي خارج از برنامه درسي تشكيل مي‌شد و در آن جلسات بحث مي‌كرديم، از جمله بحث‌ها در باره داروينيسم بود كه همان موقع بچه‌ها در مورد خلقت انسان مطلبي نوشتند و چاپ هم شد. به اين مناسبت بعضي از اشكالاتي كه به نظرمان مي‌رسيد، من‌جمله خاتميت را به بحث مي‌گذاشتيم. طبعاً عده‌اي موافق و برخي مخالف بودند. مي‌دانيد در مدرسه منتظريه جو طوري بود كه عده‌اي از بچه‌هاي مجاهدين و حتي فداييان خلق از طلبه‌هاي آن مدرسه در آمدند. الان يكي از طلبه‌هاي عالي‌ترين سطح مؤسسه از مجاهدين است و در هلند زندگي مي‌كند. نمي‌خواهم اسمش را ببرم. هنوز هم در عالي‌ترين سطح هست. بعضي‌ها هم از مؤسسه اعدام شده‌اند. تصور كنيد چه جوّي بود. طرفداران و كساني كه از اين افكار حمايت مي‌كردند از اين تيپ‌ها بودند. اولين زمينه تبليغ مجاهدين از كتاب‌هاي شريعتي بود. يعني اگر مي‌خواستند كسي را دعوت كنند اول توصيه مي‌كردند كتاب‌هاي او را بخوانند، بعد كتاب‌هاي ماركسيستي و امثال اينها را. البته آن وقت‌ها هنوز از ماركسيست‌ها جدا نشده بودند و هنوز آن انشعاب پيدا نشده بود. اصلاً كتاب‌هاي تبليغاتيشان كه ابتدائاً توصيه مي‌كردند كتاب‌هاي دكتر شريعتي بود. ما اين‌جور بحث‌ها را در مدرسه داشتيم و عده‌اي هم مخالف بودند.

با اينكه مجاهدين خلق را يك حركت انحرافي مي‌دانستند...

نخير، اين‌جور نبود. حتي براي بالاتر از طلبه‌ها و در سطح اساتيد انحراف مجاهدين هنوز مشخص نبود. بعد از مدت‌ها و پس از شهادت شهيد واقفي و اين حرف‌ها كمي روشن شد كه اينها منحرفند. والا بعضي از سران فعلي مملكت كمك‌هاي مالي زيادي به مجاهدين مي‌كردند...

با اينكه مجاهدين خلق، دكتر شريعتي و حركت حسينيه ارشاد را...

آن را همزه وصلي مي‌دانستند و مي‌گفتند براي تبليغات... البته هنوز مكتب آنها پخته نشده و اوايل شكل‌گيري بعضي مسائل بود. خدا مرحوم آقاي مطهري را رحمت كند مي‌گفت يكي از سران مجاهدين از شاگردانم بود كه مرتباً در جلسات گفتار ماه شركت مي‌كرد و فوري متن سخنراني‌هايم را به تبريز مي‌برد و توزيع مي‌كرد. سران مجاهدين از مذهبي‌هاي اين‌چنيني و اهل نماز شب، روزه و عبادت بودند، ولي كم‌كم انحراف پيدا شد.

مطلب ديگر اينكه حساسيت‌هاي افراد نسبت به مسائل مختلف است. عده‌اي به مسائل سياسي حساسيت داشتند و برخي نسبت به مسائل فكري و عقيدتي. بنده به خاطر اينكه چندان نقشي در مسائل سياسي و عرضه‌ اين كار را نداشتم، بيشتر روي مسائل عقيدتي حساس بودم. همان وقت كه آقاي دانش آشتياني به من گفت اين كار شروع شده است و نظرت چيست، گفتم حركتي است كه شروع شده است و موفق هم خواهد شد و پيش خواهد رفت و نمي‌توانيم كاري كنيم، ولي خطرش را درك مي‌كردم و گفتم كار بسيار خطرناكي است، ولي ما كاري نمي‌توانيم بكنيم و پيش خواهد رفت. بنابراين نسبت به اين خطر خيلي حساس بودم و سعي مي‌كردم هر جا كه مي‌توانستم به دوستان و سايرين اين خطر را توجه بدهم، ولي مبارزه علني نمي‌كردم و مطلبي نمي‌نوشتم تا به اختلاف دامن نزنم، ولي كم‌كم حرف‌ها پخش مي‌شد و شناخته مي‌شديم. دلم نمي‌خواست به عنوان يك حركت اجتماعي در زمان مبارزه با رژيم زاويه ديگري باز كنيم. به هر حال دكتر شريعتي حاضر نشد مباحثه كند و اين مسئله همين‌طور ماند و پيش نيامد كه بشود گفت ايشان چه گفته است و چه حرفي دارد، قبول كرده يا نكرده است. روي حساسيتي كه داشتم مي‌كوشيدم به دوستان نقطه‌هاي انحراف را نشان بدهم و مي‌گفتم اين نقاط انحراف مي‌توانند به چه چيزهايي منجر شوند و متأسفانه پيش‌بيني‌هايم درست در آمدند. همان نقطه‌هاي انحراف منتج به پيدايش گروه فرقان و بعد مجاهدين و امثال اينها شد. امروز هم مبدأ بسياري از انحرافات فكري موجود در جامعه همين جاست. نمي‌گويم علت اصلي بوده است، اما مبداءاش از آنهاست. اگر مايل باشيد يك وقت به شما نشان مي‌دهم از آنجا خط بسياري از انحرافات فكري شروع و زاويه باز شد، راجع به مسئله ولايت فقيه ارتباطش با دموكراسي و آزادي كه امروز هم مسائل روز جامعه ماست چيزهايي است كه شريعتي مطرح كرده است. خاطرم هست در جزوه‌هايش در باره كيفيت حركت اسلام از زمان پيغمبر(ص) به بعد كه سپس منتهي به دموكراسي مي‌شود شكل كشيده بود. اصلاً در بحث‌هايش مطرح كرده بود كه پيغمبر اكرم(ص) حضرت علي(ع) را به عنوان كانديداي خلافت تعيين كرد، نه به معني نصب جانشيني. نصب را از آنجا انكار مي‌كرد. طبعاً جايي براي ولايت فقيه و نصب ولايت فقيه باقي نمي‌ماند. وقتي خود علي منصوب نبود پيدا بود بقيه چگونه مي‌شود. به دوستان عرض مي‌كردم اين خطي است كه به چنين جايي منتهي مي‌شود و متأسفانه شد. اين مسئله حساسيت ما بود.

حساسيت بنده روي مسائل فكري بود، منتهي حساسيت امثال آقاي بهشتي كه در رهبري حركت نقش داشتند در اوج مسائل نهضت، كشتارها، زندان‌ها و تبعيدها بيشتر روي مسائل سياسي و اجتماعي بود. اين منشاء اختلاف نظر به خاطر دو نوع حساسيت بود. والا خود ايشان هم افكار او را قبول نداشت و از تعبيرهايي كه در همه جا شناخته شده اين بود كه شريعتي اسلام‌سراست نه اسلام‌شناس. يعني حرف‌هاي ايشان مثل شعر مي‌ماند. اين كلامي است كه از دو لب ايشان شنيدم. ايشان مي‌فرمود اگر بخواهم يك سخنراني در باره اسلام كنم، اقلاً براي يك ساعت سخنراني پانزده ساعت مطالعه مي‌كنم. ايشان روزي چند ساعت در حسينيه ارشاد صحبت مي‌كند، پيداست اين حرف‌ها بي‌سر و ته است. اينها اسلام‌شناسي نيست. براي اسلام‌شناسي بايد كار علمي كرد و ايشان اهلش نيست و مايه‌اش را ندارد.

اما اينكه اين جزئيات به كجا برمي‌خورد و چطور مي‌شود، در اين زمينه حساسيتي نداشت و روي اين‌گونه مسائل فكر نمي‌كرد و بيشتر افكارش در مسائل سياسي متمركز بود. اين زمينه‌اي شد كه نوعي اختلاف نظر از ما ظاهر شود. خيلي جاها ممكن است در مسائل فلسفي اختلاف نظر داشته باشيم كه اتفاقاً وجود داشت، ولي چيزي نبود كه مطرح كنيم. وقتي در مدرسه عده‌اي موافق حرف‌هاي ما و تعدادي مخالف بودند طبعاً اينها انعكاس مي‌يافت. ايشان براي جلوگيري از كشيده شدن اين اختلاف به جامعه و انعكاس اين نكته كه بين روحانيون هم اختلاف هست، سعي مي‌كرد يك‌جوري التيامي داده شود و در جامعه منعكس نشود. ما هم به خاطر حساسيت‌هايي كه داشتيم مي‌گفتيم اگر اينها را براي طلبه‌ها نگوييم به اسلام خيانت كرد‌ه‌ايم. بالاخره نامه‌اي كه مرحوم آقاي مطهري با امضاي خودشان منتشر كردند و مهندس بازرگان هم امضا كرده بودند. مرحوم آقاي مطهري اين آيه را نوشتند: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَ الْهُدَي مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ».(۲) منتهي ايشان براي اينكه منزوي نشود و تنها نباشد مهندس بازرگان را هم با خود همراه كرد و نامه را با هم امضا كردند، اما آيه‌اي كه انتخاب كرد اين است كه احساسم اين است اگر اينها را اظهار نكنم او مشمول لعن خدا واقع مي‌شود. نامه‌هايي كه در اين زمينه براي امام نوشتند هست. به هر حال اين زمينه اختلاف بود، ولي حاضر نبودم براي حرف‌هاي شريعتي مطلبي بنويسم و در جامعه جرياني راه بيندازيم و به اندازه‌اي كه رفع مسئوليت شده باشد براي طلبه‌ها و دوستاني كه با ما ارتباط داشتند عرض مي‌كردم.

با توجه به سابقه دوستي و همكاري جنابعالي با مرحوم شهيد بهشتي به ما خبر دادند مي‌خواهند متن نوار ضبط شده مشهد را كه مرحوم بهشتي در باره شريعتي صحبت كرده بودند و همين‌طور نقد شما راجع به شريعتي را منتشر كنند، منتهي از آنها خواستيم امسال به مناسبت سالگرد شريعتي در يكي دو تا از دانشگاه‌هاي كشور مطرح شود. گفتيم اجازه بدهيد ما كه جو را بهتر مي‌دانستيم و از مسائل باخبريم، خودمان اين كار را در آينده انجام بدهيم. در مقدمه مفصلي كه آنجا ذكر شده است به نوع همكاري بين جنابعالي و مرحوم شهيد بهشتي در مدرسه حقاني اشاره و اين مسئله را مطرح كرده‌ايم كه اتفاقاً همين يك نقطه قوت است كه بدانيد آقايان چطور با هم همكاري، همدلي و برنامه‌ريزي‌هاي مشترك داشتند، ولي در عين حال در برخي زمينه‌ها اختلاف نظر وجود داشت. اي كاش امروزه ما هم اين روحيه و عملكرد را ياد بگيريم تا اختلاف نظرهايمان مانع از همكاريمان نشود. همان‌طور كه در گذشته علما اين كار را مي‌كردند و پيشقدمان و پيشقراولان اين شيوه بودند و منششان چنين بود و درست نيست از اختلاف نظرها به روش نادرست امروزي استفاده كنيم و جو آشفته‌اي را به وجود بياوريم. همان موقع در نظرم بود از همكاري جنابعالي با مرحوم دكتر بهشتي به عنوان نقطه قوت ياد كنم تا افرادي كه مسبوق به سابقه حضرتعالي و آقايان و چندان مطلع نيستند از اين قضيه سوء استفاده نكنند و جلوي اين كار گرفته شود. گفتيم اين كار را به شكل درستش انجام مي‌دهيم و نخواهيم گذاشت از اين بحث استفاده نادرست شود.

بنده صلاحيت اظهار نظر در باره اينكه آن كار منتشر بشود يا نشود ندارم و به خود شما مربوط است، ولي اگر كسي خواست تحليلي در باره اين اختلاف شود، تحليل بنده اين است كه اين اختلاف نظر ناشي از دو ديدگاه مختلف است، يكي حساسيت نسبت به مسائل فكري و اعتقادي اسلامي است و ديگري از ديدگاه وسيع‌تر و سطح بالاتري به خاطر مسائل سياسي و اجتماعي جامعه به موضوع نگاه مي‌كند و حتي نبايد اينها با هم تعارضي تلقي شوند. فرض بفرماييد حضرت امام «رضوان الله عليه» يا مقام معظم رهبري نسبت به جناح‌هاي مختلف سياسي با علم قطعي به اختلاف نظرهايشان هر دو را تأييد مي‌كنند. معنايش اين نيست كه با نظر مسئول يا طرفدار اين جناح موافق يا مخالفند، بلكه در سطح بالاتري است كه بر حركت‌هاي اجتماعي اشراف دارد و حتي معنايش نفي اين فكر نيست. چه بسا حتي موافق باشد اين حركت در اينجا انجام بگيرد. دو نوع وظيفه است يك وظيفه اينكه يك نفر كه تمام محور فكريش مسائل ديني و اعتقادي است جايي كه در مسئله اعتقادي انحراف پيدا مي‌شود روي آن حساس باشد و انگشت بگذارد و نفر ديگري كه در مسائل اجتماعي ـ سياسي كشور مسئوليت مديريت و رهبري دارد نظر جامع و در سطح بالايي را مطرح كند كه بين نيروهاي اسلامي پراكندگي به وجود نيايد و به جان هم نيفتند و نهايتاً به ضرر حركت‌هاي انقلاب تمام نشود.

خيلي دوست داشتيم بيشتر از اين در خدمتتان باشيم، چون بهره كافي از درياي معلومات شما نبرديم. به هر حال وقتتان ضيق است و كمال تشكر و سپاس را دارم از وقتي كه در اختيار ما قرار داديد. اميدواريم ان‌شاءالله فرصتي بشود و خدمتتان برسيم و سئوالاتمان را مطرح كنيم.

بنده هم تشكر و دعا مي‌كنم خداي متعال شما را در راهي كه موجب رضاي خودش هست موفق بدارد و ان‌شاءالله قلب پدرتان را در آن عالم از شما شاد كند.

خيلي ممنون و متشكر.

پي‌نوشت‌ها:

۱ـ هود/۶۰      ‌

۲ـ بقره/ ۱۵۹

متن
نام
نام خانوادگي
ايميل
متن
فايل
 
بيانيه ها
 
فراخوان جبهه پايداري انقلاب اسلامي براي جمع‌آوري ايده‌هاي «حكمراني شهري عدالت‌محور»
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت چهل و دومين سالروز پيروزي انقلاب اسلامي
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون شفافيت آراء نمايندگان مجلس
پيام تسليت جبهه پايداري انقلاب اسلامي در پي ارتحال جانسوز حضرت آيت‌الله مصباح يزدي (رحمت‌الله عليه)