پنج شنبه 06 آذر 1399
همكاري با پايداري
 
 
 
پربيننده ترين مطالب
 
سوابق و فعاليت‌هاي نامزدهاي جبهه پايداري در تهران
 
 
فهرست نهايي جبهه پايداري در حوزه انتخابيه تهران، ري، شميرانات، اسلامشهر و پرديس
 
 
به ائتلافي كه در آن پدرسالاري باشد ورود نخواهيم كرد/ در سال ۹۴ آيات مصباح و يزدي را از روند وحدت حذف كردند/ از آقاي رئيسي بپرسيد چه كساني تا آخر پاي كار شما بودند/ جمنا خود را منقرض كرده است/ ادعاي عبور پايداري از علامه مصباح تهمتي از سر بي‌اطلاعي است
 
 
رمز پيروزي جبهه انقلاب در انتخابات، زير سايه وحدت استراتژيك است نه وحدت تاكتيكي
 
 
تجارب توام با شكست را نبايد تكرار كرد/ يك هزار توماني هم از جايي به جبهه پايداري كمك نشده است/ در يك سال و نيم اخير براي كارهاي دروني و تشكيلاتي وقت گذاشته‌ايم/ وقتي مخالف و موافق برجام را در يك ليست مي‌گذاريم مردم احساس دوگانگي مي‌كنند
 
 
بايد اصلح را بشناسيم، سهم‌خواهي چيست؟/ اگر ائتلاف براي شناخت اصلح باشد، اهلا و سهلا/ تكرار تجربه دوره گذشته كار عاقلانه‌اي نيست؛ مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمي‌شود/ اگر بنا شد كه قولي بدهند اما بعد بزنند زيرش ديگر براي چه اعتماد كنيم؟!
 
 
قواعد وحدت اصول‌گرايان مشخص باشد جبهه پايداري استقبال مي‌كند
 
 
بيانيه تحليلي جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون مشكلات اقتصادي جاري كشور
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون پايان برجام و وضعيت سياست خارجي ايران
 
 
شاهد برخي مواضع و رفتارهاي ساختارشكنانه احمدي‌نژاد هستيم/ طرح خواسته‌هاي غيرقانوني و تضعيف نهادها و اركان نظام اسلامي و عدم ترجيح مصالح ملي بر مسائل شخصي و گروهي
 
 
نامه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به محضر مقام معظم رهبري در مورد پيروزي قاطع سپاهيان نور بر داعش
 
 
بيانيه جبهه پايداري به مناسبت تقارن 17شهريور و كشتار وحشيانه مسلمانان مظلوم ميانمار
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون دوازدهمين دوره انتخابات رياست جمهوري
 
 
اطلاعيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون انتخابات پنجمين دوره شوراي اسلامي شهر تهران
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي جهت معرفي نامزد اصلح انتخابات دوازدهمين دوره رياست جمهوري
 
 
صادق محصولي: جبهه پايداري نامزدي به جمنا براي انتخابات رياست جمهوري معرفي نكرده است
 
 
آغاز فرآيند اجرايي معرفي نامزد اصلح در جبهه پايداري با مشورت صاحب نظران و كارشناسان حوزه و دانشگاه در پاسخ به مطالبات مردمي
 
 
دبيركل جبهه پايداري: پس از 5 ماه جبهه مردمي به سراغ ما آمد/ ما به وظيفه خود عمل مي‌كنيم
 
 
مكانيزم وحدت؛ فرصت ها و تهديدات
 
 
درباره نجات كشور از وضعيت فعلي
 
 
علامه مصباح يزدي: آقاي هاشمي‌رفسنجاني عمري را در ياري امام(ره) تلاش كرد؛ اين مصيبت را تسليت عرض مي‌كنم
 
 
جبهه پايداري قطعا براي انتخابات رياست جمهوري ۹۶ گزينه دارد
 
 
آيا مسأله، وحدت حول يك كانديداست؟!
 
 
آيت الله مصباح يزدي: روايتي نداريم كه بگويد اطاعت از كسي كه با رأي اكثريت مردم سر كار آمده، واجب است/ تنها در صورتي كه ولي فقيه فردي را منصوب كند، اطاعتش واجب مي‌شود
 
 
صادق محصولي: بسياري از خواص و نخبگان در ۹ دي سال ۸۸ از مردم عقب ماندند/ چرا با متخلفان حقوق‌هاي نجومي برخورد نشد؟
 
 
حاشيه اي بر حرف راست آقاي روحاني
 
 
حضرت آيت الله مصباح يزدي: آن‌قدر بي عرضه نباشيم كه ثمره خون شهدا را به باد دهيم/ اولين خطر در زمينه حفظ انقلاب اين است كه فكر امام(ره) تحريف شود و ارزش و كارآيي خود را از دست بدهد
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت سالروز حماسه ۹ دي
 
 
 گفتاري از علامه مصباح درباره «وحدت اسلامي»؛
 حفظ وحدت براي تحقق امر حق به اندازه همان امر حق ارزش دارد/ برخورد پرخاشگرانه اگر نتيجه عكس ندهد قطعا نتيجه مطلوب نخواهد داشت
تاريخ  :  1399/08/13

قرآن كساني را كه درصدد اصلاح جامعه‌اند و دلشان هم براي خودشان و هم براي ديگران، هم براي دنيايشان و هم براي آخرتشان مي‌سوزد و از ناهنجاريها رنج مي‌برند و مي‌خواهند با آن مقابله كنند، به وحدت براساس حق دعوت مي‎كند.


به‌مناسبت ميلاد رسول مكرم اسلام(صَلَّي اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِه) و آغاز هفته‌ي وحدت، قسمت‌هايي از بيانات علامه مصباح در ارتباط با وحدت اسلامي و نسبت جامعه‌ي اسلامي با اين منتشر شده است. علامه مصباح يزدي ضمن بررسي سيره‌ي اهل بيت به تبيين لزوم وحدت پرداخته اند.

وحدت؛ تقويت ملاكهاي مشترك
آيا معرفي اهل‌بيت و مواضع و تاريخ ايشان اگر به طور صحيح، علمي و تحقيقي بيان شود با وحدت مخالفت دارد؛ يا بر عكس، آنچه اساساً عامل وحدت امت اسلامي است مسأله امامت و ولايت است؟ با توجه به اين‌گونه سؤالات، يك نوع تكليف شرعي احساس كردم كه بحث جامعي نسبت به مسأله «وحدت و اختلاف»؛ مطرح كنم و در خلال بحث سؤالاتي مطرح شود تا عزيزاني كه اهل تحقيق‌اند آنها را دنبال كنند و به سرانجام برسانند.

معناي حقيقي وحدت بديهي است و جاي ابهامي ندارد؛ اما براي جامع بودن بحث احتمالاتي را مطرح مي‌كنيم. اگر منظور از ايجاد وحدت اين باشد كه انسان‌ها كاملاً يكي شوند يعني هيچ تعددي ميانشان نباشد، همه مي‌دانند چنين چيزي امكان ندارد. دو انسان دو موجودند و هيچ وقت يكي نمي‌شوند. امكان ندارد كه بين همه افراد جامعه وحدت حقيقي به وجود آيد.

مسأله‌اي را علماي علم‌الاجتماع مطرح كرده‌اند و آن اين‌كه آيا مجموعه انسانهايي كه يك جامعه را تشكيل مي‌دهند مي‌توانند يك وحدت حقيقي داشته باشند؛ يعني يك هويت جديدي غير از هويت افراد به وجود آيد. اين هم بحثي است كه در فلسفه اجتماعي بايد طرح كرد. اين مسائل محل بحث ما نيست. وحدتي كه محل بحث است اين است كه ما انسانهاي كثيري كه در يك جامعه هستيم و هر كدام يك وجود مستقلي داريم، با اين اختلافاتي كه داريم تا چه اندازه بايد سعي كنيم كه گرايش به وحدت پيدا كنيم؟ معناي اين ايجاد وحدت، وحدت حقيقي فلسفي نيست؛ بلكه منظور اين است كه ملاكهاي مشتركي شناسايي كنيم و آن ملاكهاي مشترك را تقويت و چيزهايي كه باعث پراكندگي و دشمني مي‌شود را كم و ضعيف كنيم.

منظور از ايجاد وحدت وحدتي است كه به اصطلاح اعتباري است. منظور اين نيست كه كثرتها و اختلافات به كلي حذف شود. شبيه آنچه كه در وحدت حوزه و دانشگاه، وحدت شيعه و سني، ؛ و‌وحدت همه طوايفي كه در كشور زندگي مي‌كنند دنبال آن هستيم، يعني ملاكهاي مشتركي را شناسايي كنيم و سعي كنيم آن ملاكها بيشتر مورد توجه قرار گيرد و تقويت شود و در سايه تقويت آن ملاكها، چيزهايي كه موجب اختلاف مي‌شود كم‌رنگ شود.

اين اندازه از معناي وحدت معلوم است؛ اما گاهي مسائلي مطرح مي‌شود كه نمي‌دانيم آيا وحدت اقتضا مي‌كند كه ما از آنها صرف نظر كنيم يا چيز ديگري مطلوب است. يكي از مسائلي كه به بحث ما مربوط مي‌شود و دغدغه ذهني ما هم بوده همين است كه ما وقتي صحبت از وحدت شيعه و سني مي‌كنيم معنايش اين است كه بايد مسائل شيعه و سني اصلاً حذف شود و فقط از اصل حقانيت اسلام و نبوت و معاد بحث كنيم به اين بهانه كه وقتي مسائل اختلافي مطرح مي‌شود دلها از هم جدا مي‌شود؛ پس اصلاً اينها را ترك كنيم؟ آيا معناي وحدت اين است؟!

انواع اختلاف
در مباحث عقلي، وحدت در مقابل كثرت مطرح مي‌شود؛ اما در اين‌جا وحدت در مقابل اختلاف مطرح مي‌شود. وحدت در اين‌جا يعني نبودِ اختلاف. وقتي دعوت به وحدت مي‌كنيم يعني مي‌خواهيم كه اختلافات كنار گذاشته شود؛ پس در واقع بايد مفهوم وحدت و مفهوم اختلاف را با همديگر بسنجيم. حال كه در اين بحث، وحدت در مقابل اختلاف به كار مي‌رود اول معناي اختلاف را بررسي مي‌كنيم.

ممكن است دو موجود داشته باشيم كه كاملاً مثل هم باشند؛ مثل كالاهايي كه معمولاً در كارخانه‌ها با اصول فني ساخته مي‌شود. خيلي به زحمت مي‌شود تشخيص داد كه كدام الف است و كدام ب. كثرت هست اما اختلافي نيست و مثل هم هستند؛ پس وحدت در اين‌جا وحدتي است كه نه با مثل بودن منافات دارد نه با كثرت و تعدد. اختلاف آن است كه مثل هم نباشند دو چيز وقتي مثل هم نبودند مي‌گوييم با هم اختلاف دارند. معناي اختلاف جنگ و نزاع نيست؛ بلكه معناي آن وجود تفاوت است. آيا وجود اختلاف چيز بدي است؟ آيا اگر دو موجود تكويناً با هم فرق داشته باشند بد است؟ من سؤال مي‌كنم اگر اختلاف وجود نداشت اصلاً عالَمي به وجود مي‌آمد؟ اگر اختلافات تكويني نباشد اصلاً انساني نمي‌تواند زندگي كند و اصلاً جامعه انساني شكل نمي‌گيرد.

اساس اين عالم هم همين‌طور است؛ اگر اختلافات تكويني نباشد اين عالم تحقق پيدا نمي‌كند. تا اختلافات تكويني بين مرد و زن نباشد نسل انسان قابل بقاء نيست. پس اصل اختلافات تكويني كه ربطي به اعمال و اختيارات ما ندارد لازمه وجود اين عالم است؛ اگر نباشد راه فيض الهي مسدود مي‌شود. بقاء اين عالم با اين زيباييها همه به خاطر اختلافات آن است و آن عين زيبايي است؛ الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ.1؛  بنابراين اين معنا از اختلاف محل بحث نيست.

نوع ديگري از اختلاف وجود دارد كه في‌الجمله اختيار افراد در آن نقش دارد. نمونه بارز آن در استفاده از مواهب طبيعي اين عالم است كه نتيجه‌اش اين مي‌شود كه عده‌اي ثروتمند و عده‌اي فقير باشند. صرف نظر از مسائل ارزشي ديگر، آيا خود اين‌كه توانايي انسانها مختلف است و آن اختلافات منشأ اين مي‌شود كه بهره‌هاي اختياري و اكتسابي جديدي پيدا كنند، خوب است يا بد؟ اراده و فعل خودشان هم مؤثر است؛ اما منشأ آن اختلافات طبيعي خدادادي است. كسي هوش بيشتري داشته توانايي بيشتري داشته قواي بدني‌اش را بيشتر به كار گرفته است خلاقيتش بيشتر بوده ابتكارش بيشتر بوده و اين زمينه را فراهم كرده تا بهره‌هاي مادي بيشتري در اختيار بگيرد.

اين صددرصد جبري نيست؛ اما در عين حال در نظام خلقت و در تدبير عالم منظور است. خدا مي‌فرمايد: «وَ هُوَ الَّذي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ في&rlm؛ ما آتاكُم‏؛2؛ خداوند شما را از لحاظ مواهب تكويني با هم مختلف قرار داد، بعضيها را بالاتر از بعضي؛ ديگر قرار داد براي اين‌كه زمينه‌هايي براي امتحان شما فراهم شود.»؛ اگر كساني مواهب مادي بيشتري دارند تكاليف خاصي به آنها تعلق مي‌گيرد و آن زمينه امتحانش را فراهم مي‌كند. اصل اين عالم براي اين است كه انسانها در معرض امتحانهاي مختلف قرار بگيرند تا خودشان مسيرشان را انتخاب كنند تا معلوم شود چه قدر خدا را اطاعت مي‌كنند. آنچه كه خدا به من داده استعداد ذاتي است.

اين اختلافات خدادادي زمينه مي‌شود كه افراد در جامعه موقعيتهاي مختلفي پيدا كنند. اين موقعيتها تكاليف مختلفي را اقتضا مي‌كنند و اين يعني زمينه‌هاي امتحان. اين يك نوع اختلاف است. آيا اين اختلاف خوب است يا بد؟ اگر چنين زمينه‌هايي نباشد، اين امتحانات انجام نمي‌گيرد. وقتي امتحانات انجام نگرفت تكاملي پيدا نمي‌شود. در اين صورت غرض خلقت تحقق پيدا نمي‌كند. اصلاً خدا انسان را آفريده تا با اختيار و انتخاب خودش مسيرش را تعيين كند و به آن كمالي كه خداي متعال در سايه بندگي و اطاعت خودش قرار داده نايل شود. اگر اين امتحانها نباشد اين كمالات هم پيدا نمي‌شود. اختيار انسان در وجود اين اختلافات في‌الجمله مؤثر است. اينها هم جزء زيباييهاي خلقت است كه در اصل هدف آفرينش منظوراست و بايد باشد.

نوع ديگري از اختلافات هم پيش مي‌آيد كه سهم انتخاب و اختيار انسان در آنها بيشتر است. اين نوع از اختلافات به هدف نهايي آفرينش كه مسأله عبادت و اطاعت خداست مربوط مي‌شود. در اين‌جا مسأله دين مطرح مي‌شود. اختلافاتي كه تكويني و جبري نيست؛ يعني اين طور نيست كه كسي كه به دنيا مي‌آيد ابتدائاً با يك دين خاصي جبراً متولد شود. انتخاب يك دين و يك روش به انتخاب و اختيار خود افراد بستگي دارد. اين‌جا عوامل زيادي مؤثر است و فرمولهاي بسيار پيچيده‌اي وجود دارد.

منظور ما از دين يك سلسله باورهايي است كه به دنبال آن ارزشهايي مطرح مي‌شود و آن ارزشها اعمال و رفتاري را ايجاب مي‌كند؛ مقصود از دين، باورها و ارزش‌هاست و رفتارهايي كه ناشي از آنها مي‌شود. به هر حال اين‌جا كه پاي انتخاب عقايد، ارزشها و احكام و عمل به احكام مطرح مي‌شود، اختلافات خيلي زياد مي‌شود و هر روز دامنه‌اش گسترده‌تر مي‌شود. در كشورهاي غربي شايد روزي نباشد كه فرقه مذهبي جديدي به وجود نيايد. معمولاً هر سال صدها فرقه مذهبي در مغرب زمين به خصوص در آمريكا به وجود مي‌آيد! در اين‌جا پاي مؤاخذه و تكاليف شرعي هم به ميان مي‌آيد.

قرآن مي‌فرمايد:؛ كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم‏َ؛3؛ مردم امت واحدي بودند و از لحاظ فطري اقتضائات واحدي داشتند؛ اما بين آنها اختلاف ايجاد شد. اين اختلافات كم‌كم باعث مي‌شود كه صرف نظر از مسائل اعتقادي، مسائل ارزشي هم مطرح شود؛ زيرا عده‌اي در اثر انگيزه‌ها و اغراض شخصي مي‌خواهند منافع بيشتري كسب كنند و به ديگران تجاوز كنند. در اين‌جا مسأله عدل، ظلم، قانون و ... مطرح مي‌شود. حال كساني كه مي‌خواهند قانون وضع كنند خودشان از انگيزه‌هاي اختلاف خالي نيستند. اين انگيزه‌ها در قانونهايشان منعكس مي‌شود. كسي مي‌تواند قانون واقعي وضع كند كه خودش از انگيزه‌هاي اختلاف خالي باشد و نياز به اينها نداشته باشد. فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ؛ ... ؛ خدا پيامبران را مبعوث كرد. خداست كه پيامبران را مبعوث مي‌كند تا اين اختلافات را رفع كنند.

از آن‌جا كه آدمي‌زاد موجود عجيبي است در همين عواملي كه رفع‌كننده اختلاف است، اختلاف ايجاد مي‌كند. خدا پيغمبراني را فرستاد و كتاب آسماني نازل كرد براي اين‌كه اختلاف مردم را رفع كند؛ يعني اين كار را كرد تا همه تن به قانون دهند؛ حق را اعمال كنند و به همديگر ظلم نكنند تا زندگي سعادتمندانه‌اي داشته باشند؛ اما اين انسانِ ناسپاس، در خود دين اختلاف ايجاد كرد (وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم).

تأكيد آيه روي اختلافي است كه از روي بغي و تجاوز و سركشي و به ناحق پديد مي‌آيد. «بغي»؛ اين‌جا در مقابل حق است. كساني به ناحق در دين اختلاف ايجاد كردند. اين افراد از راه‌هاي مختلفي اختلاف ايجاد مي‌كنند. يك راه اين است كه مي‌گويند مقصود خدا اين بود و ديگري مي‌گويد نه مقصود خدا آن است! حتي كار به جايي رسيد كه چيزي را كه خودشان درست كردند به خدا نسبت دادند؛ «فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَـذَا مِنْ عِندِ اللّهِ؛4؛ خودشان كتابي را نوشتند و گفتند اين را خدا فرستاده است.»؛

آنچه كه از اين تحريفاتي كه در كتاب خدا ايجاد كردند شايعتر است تحريف معنوي است؛ يعني در مقصود آيات الهي تحريف ايجاد كردند. اين چيزي است كه امروز با عنوان تعدد قرائات بازارش رواج دارد. اين هنر جناب ابليس است كه اين چنين شاگرداني را پرورش داده است كه همان چيزي را كه خدا براي وحدت و رسيدن به حق و سعادت قرار داد همان را ابزاري براي اختلاف، كينه‌توزي و جنگ و بدبختي دنيا و آخرت قرار دادند. فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَي عَلَي اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ ؛5؛ ديگر چه كاري بدتر از اين مي‌توان انجام داد؟ تا قبل از نزول دين و كتاب، عذري داشتند و مي‌توانستند بگويند ما نمي‌دانيم حق چيست و باطل كدام است و خدا به چه چيزي راضي است؛ اما وقتي خدا كتاب نازل كرد، پيغمبر فرستاد و پيغمبران مردم را هدايت كردند، چرا در همين وسيله وحدت اختلاف ايجاد كردند؟! اين بدترين اختلافي است كه در عالم به وجود آمد.

مرتبه نازل‌تر اين است كه دين را قبول دارند و واقعاً هم در موقع فتوا دادن حاضرند بگويند حق چيست؛ اما در مقام عمل رعايت نمي‌كنند. موقع عمل كه مي‌رسد هواي نفس نمي‌گذارد انسان به دانسته‌هايش عمل كند. اينها اختلافاتي است كه در جامعه به وجود مي‌آيد.

توصيه قرآن؛ وحدت حول محور حق
حال با توجه به اين اختلافات چه بايد كرد؟ يك راه اساسي كه قرآن در برابر ما قرار مي‌دهد وحدت بر اساس حق است. قرآن كساني را كه درصدد اصلاح جامعه‌اند و دلشان هم براي خودشان و هم براي ديگران، هم براي دنيايشان و هم براي آخرتشان مي‌سوزد و از ناهنجاريها رنج مي‌برند و مي‌خواهند با آن مقابله كنند، به وحدت براساس حق دعوت مي‌كند. آيات زيادي در قرآن هست كه مي‌فرمايد: همه انبيايي را كه فرستاديم سرلوحه؛ دينشان اين بود: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ؛6؛ دين را به پا داريد و در دين اختلاف به وجود نياوريد». دين را با مضامين واحد و شفاف و قواعد مسلم غيرقابل تشكيك عرضه كنيد تا اين ديگر منشأ اختلاف مردم نشود. اگر دين واحد سالمي وجود داشته باشد مي‌تواند اختلافات مردم را حل كند و مشكلات را برطرف كند؛ اما با وجود اختلاف در خود دين، ديگر چه عاملي براي حفظ وحدت باقي مي‌ماند؟

وحدت مطلوب، وحدتي است كه براساس حق باشد، نه هر وحدتي. آيا اگر همه مردم متحد بر ظلم شوند كار خوبي است؟ آيا اين همان چيزي است كه انبيا مي‌گويند؟ اين همان وحدتي است كه همه عقلا مي‌گويند؟ چون وحدت است ديگر اشكالي ندارد؟! وحدت در واقع وسيله‌اي است براي اين‌كه حق گسترش پيدا كند و از آن بيشتر استفاده شود و كسي مانع استفاده از اين نعمت الهي كه خدا براي همه بندگان مقرر فرموده نشود. آيا اين نصيحت خدا عملي شد؟ همه مي‌دانيم كه در همان آغاز اختلافات پديد آمد و بالأخره در دين خاتم هم كه آخرين موهبت الهي براي انسانها تا روز قيامت است و بايد علاج همه دردهاي اجتماعي انسانها تا روز قيامت باشد از همان روز وفات پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله در آن اختلاف شد.

حالا اگر كسي بخواهد به اين دين وفادار باشد و جلوي اين اختلافات را بگيرد چه راهي را بايد در پيش بگيرد؟ اين اختلافات از آن‌جا پديد آمد كه رگه‌هاي ناحقي در دين پديد آمد؟ اگر حق صرف باشد اختلافي ندارد. اگر بخواهند رفع اختلاف كنند بايد آن رگه‌هاي ناحق را قطع كنند تا دين خالص و آن ديني كه خدا فرستاده براي همه مردم روشن و حاكم شود؛ وحدت آن وقتي مطلوب است كه بر اساس حق باشد. ما بايد تلاش كنيم حق را تبيين كنيم و در اختيار مردم بگذاريم و رگه‌هاي باطل را معرفي كنيم تا كسي به آنها مبتلا نشود. اين يك ايده كلي و اساسي است كه بايد اول خود انبياء (أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فيه) و دوم پيروان انبياء (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ) در صدد عمل به آن باشند. مسأله بعدي اين است كه وقتي اين طور نشد و اختلافات پديد آمد چه بايد كرد؟

تسليم در برابر حق؛ راز سعادت
ان‌شاءالله اين عناد و لجبازي در ما پيدا نشود؛ اما بالأخره بايد از اين‌كه در مقابل حق بايستيم به خدا پناه ببريم! قرآن مي‌فرمايد: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين‏؛4؛ اگر اين خوي شيطاني را از جواني در خودمان تغيير دهيم، تمرين كنيم كه هميشه تابع حق باشيم، وقتي فهميديم يك جايي اشتباه كرده‌ايم بگوييم اشتباه كردم؛ به خدا قسم هيچ ضرري به ما نمي‌خورد. امتحان كنيد! عزيزتر مي‌شويد؛ اما شيطان نمي‌گذارد. گاهي مي‌فهميم اشتباه كرده‌ايم باز هم بر آن اصرار مي‌كنيم. اين صفت در حد رؤسا، رهبران و اداره‌كنندگان جامعه خيلي فساد ايجاد مي‌كند. به هر حال انسانهاي معاند هم هستند. قرآن مي‌فرمايد:؛ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهمْ وَعَلَي سَمْعِهِمْ وَعَلَي أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ،5؛ و يا در سوره يس مي‌فرمايد: وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ * وَسَوَاء عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ * إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَن بِالْغَيْبِ.6؛ اين طور نيست كه همه تابع دليل و برهان باشند؛ اما نبايد گمان كنيم كه همه معاندند. شايد اكثريت مردم اين گونه‌اند كه اگر حقيقت را بشناسند، به آن ايمان مي‌آورند. مقداري كوتاهي از ماست كه آن طوري كه بايد و شايد حقايق را براي ديگران بيان نكرده‌ايم.

راه صحيح و منطقي در اين اختلافات اين است كه سعي كنيم با دليل و منطق و با شيوه‌اي كه تعصبات طرف را تحريك نكند حقيقت را به طرف مقابل بشناسانيم. آنها هم آدمي‌زاد هستند. اگر كسي با زبان منطقي و ملايم با خود ما صحبت كند اشتباهاتمان را قبول مي‌كنيم؛ اما اگر از اول با تندي و پرخاش و احياناً با توهين با ما حرف بزند ما هم در مقابلش موضع مي‌گيريم.

اگر با مردم با بياني منطقي و روشي صحيح حرف بزنيم بسياري از اختلافات برداشته مي‌شود. مرحوم آيت‌الله ‌بهجت رضوان‌الله‌عليه به مناسبتي فرمودند: اين صحيح نيست كه ما از اول با يك نفر سني مذهب درباره مسائلي كه موجب ناراحتي‌شان مي‌شود با شدت و حدت بحث كنيم. ايشان مي‌فرمودند: بهترين راه اين است كه ما به آنها بگوييم شما در فقه تابع چهار نفر از علماي بزرگ هستيد؛ ابوحنيفه، شافعي، مالك و احمدبن‌حنبل. ابوحنيفه و مالك مستقيما شاگرد امام صادق عليه‌السلام بودند.

خودشان هم افتخار مي‌كردند. از ابوحنيفه نقل شده كه گفته است: «ما رايت أفقه من جعفر بن محمد»؛ و درجاي ديگر مي‌گويد: «لولا السنتان لهلك النعمان»! (نعمان اسم ابوحنيفه بوده است). آيا تقليد كردن از شاگرد مانع از تقليد كردن از استاد مي‌شود؟ ما از استاد اينها تقليد مي‌كنيم و شما از شاگرد تقليد مي‌كنيد. چرا شما مذهب شيعه را در كنار ساير مذاهب معتبر نمي‌دانيد؟ در مقابل اين مطلب هيچ راهي جز قبول ندارند. آيا در جايي كه شاگرد اعتراف كند كه استاد از من خيلي بالاتر است و من هر چه دارم از اوست، تقليد از شاگرد جايز است و تقليد از استاد او جايز نيست؟! هيچ منطقي اين را نمي‌پذيرد.

اين همان راهي است كه مرحوم شيخ محمود شلتوت آن ‌را مطرح كرد و مذهب شيعه را در مصر معتبر دانست و اين از بركات اقدام مرحوم آيت الله بروجردي رضوان‌الله‌تعالي‌عليه بود كه دارالتقريب را تأسيس كردند. اگر اين باب باز شود و آنها حاضر شوند در كنار ابوحنيفه براي امام صادق عليه‌السلام هم اعتبار قائل شوند اين رسميت بخشيدن به شيعه است.

اين باعث مي‌شود كه كتابهاي ما در كشورهاي آنها از حالت قاچاق در آيد. اگر آنها با معارف اهل‌بيت آشنا شوند، افرادي كه طالب حقيقتند تدريجاً شيعه خواهند شد. كم نيستند كساني كه طالب حقيقتند و شياطيني مانع راهشان شده‌اند. ما اگر راه مسالمت‌آميزي باز كنيم آنها راه را پيدا خواهند كرد. من در سفرهايم به كشورهاي مختلف با اشخاصي برخورد كردم كه علاقه‌شان نسبت به اهل‌بيت عليهم‌السلام از آن‌چه در بين ما شايع است كمتر نبود.

با يك شيخ مصري در اندونزي ملاقات كردم كه درباره اهل‌بيت عليهم‌السلام سخنراني كرد. به او گفتم گويا شما مصري‌ها نسبت به اهل‌بيت عليهم‌السلام علاقه‌منديد؛ گفت: ‌«بلكه ما شيدا و عاشق اهل‌بيتيم!»؛ اگر ما به روش صحيح تبليغ كنيم و معارف شيعه را درست برايشان تبيين كنيم مطمئناً بسياري از اينها شيعه مي‌شوند؛ ولي ما كوتاهي داريم. ما بايد به صاحب شريعت و مذهبمان جواب بدهيم.

برخورد با معاندان؛ بحث منطقي توأم با ادب
اما در برابر معاندين و يا كساني كه آن‌چنان تحت تأثير تبليغات اينان قرار گرفته‌اند كه يقين كرده‌اند كه مذهبشان حق و مذهب شيعه باطل است، چه وظيفه‌اي داريم؟ اگر ما در بيان حق و اثبات بطلان مذاهبِ باطل، كوتاهي كنيم به خدا، به پيغمبر، به انسانيت، به شهدا، به گذشتگان و به آيندگان خيانت كرده‌ايم. در اين صورت ما هم عملاً جز شياطيني شده‌ايم كه راه حق را مسدود مي‌كنند؛ وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون‏.7؛ وقتي حقيقت را بيان نكنيم آنها سوءاستفاده مي‌كنند و مي‌گويند: «اگر مطلبي داشتند مي‌گفتند و از خودشان دفاع مي‌كردند.»؛ پس وظيفه برابر اين افراد چيست؟

اصل مسأله حفظ وحدت در اين جاست. اگر ما با اينها برخورد پرخاشگرانه و تند و متعصبانه داشته باشيم چه نتيجه‌اي دارد؟ نتيجه‌اش اين است كه بر عناد آنهايي كه معاند هستند افزوده مي‌شود و براي آنهايي كه در اثر جهل به باطل مبتلا شده‌اند بهانه‌اي پيدا مي‌شود كه از ما رو برگردانند و بگويند: «اگر حق بودند چرا بايد درشتي كنند و فحش بدهند؟! مطلب حقشان را با دليل بيان مي‌كردند.»؛ چنين روشي باعث مي‌شود ما را باطل محسوب كنند.

پس برخورد متعصبانه، يعني اظهار مطلبي بدون دليل و توأم با پرخاش اگر نتيجه معكوس ندهد نتيجه مطلوب هم نخواهد داشت. حرف منطقي است كه نتيجه دارد. جلوي حرف منطقي نبايد گرفته شود. هيچ دليل منطقي وجود ندارد كه جلوي حرف منطقي گرفته شود؛ اما رفتار پرخاشگرانه، متعصبانه، خصومت‌برانگيز و كينه‌توزانه نه دليل عقلي دارد و نه دليل شرعي.

ممكن است گفته شود كه: «در بعضي زيارتها برخي افراد لعن شده‌اند، و ما بر اساس همين زيارات مصاديق آنها را لعن مي‌كنيم.»؛ ولي در اين روايات و زيارات گفته نشده است كه برويد بالاي مناره بايستيد و لعن كنيد، يا برويد پشت بلندگو لعن كنيد! لزومي ندارد در حضور ديگران كاري كنيد كه آنها تحريك شوند و نتيجه‌اش اين شود كه شيعيان در جاهاي ديگر مشكل پيدا كنند؛

خونشان را مباح بدانند و آنها را ترور كنند و هيچ پيشرفتي هم عايد شما نشود! اين كار چه دليل عقلي و شرعي دارد؟! بله، قرآن هم خيلي جاها صريحاً افرادي را لعن كرده است؛ بلكه مي‌گويد: «أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ ؛8؛ خداوند آنها را لعن مي‌كند و لعنت همه لعن‌كنندگان بر اين افراد باد!»؛ اين لعن قرآن است؛ اما هيج وقت لزوم ندارد كه ما در مقابل كساني كه مثلا در صد مسأله با هم اتفاق نظر داريم و مقدسات همديگر را محترم مي‌شماريم و فقط در چند مسأله اختلاف داريم، آنها را ‌چنان تحريك كنيم كه از هر دشمني براي ما دشمن‌تر شوند!

چه دليل عقلي براي اين كار داريم؟ با اين حال اين حق را براي خودمان قائليم كه در محافل علمي، در محيط سالم، دور از تعصبات و در محيط تحقيقي بنشينيم و حقايق را بررسي كنيم؛ ببينيم كدام تاريخ درست و كدام خطا است. اگر اين كار را نكنيم، به زبان امروزي‌ها، به علم خيانت كرده‌ايم، و به زبان دين، به خدا، پيغمبر، امام، شهدا و حقيقت خيانت كرده‌ايم. اگر اين حقايق بيان و اثبات نشود آيندگان از كجا حقيقت را بفهمند؟ من و شما در مجالس مذهبي، مساجد، حسينيه‌ها، روضه‌خوانيها، مجالس عزاداري، مجالس سرور و ... حق را فهميديم.

اگر اينها نبود از كجا حقيقت را مي‌فهميديم؟ اگر اين وظيفه را انجام ندهيم، امانتداري نكرده‌ايم و حق را به اهلش نرسانده‌ايم. تحقيق درباره مسائل اعتقادي و مسائل تاريخي كه نتايج اعتقادي، ديني و مذهبي دارد يك وظيفه عقلي و شرعي است. اين باب نبايد مسدود شود؛ ولي بايد احترام طرفمان را حفظ كنيم و بي‌جهت احساساتشان را تحريك نكنيم. بي‌جهت چيزهايي نگوييم كه هيچ نتيجه‌اي براي اثبات حق ندارد؛ بلكه بر عناد و لجاج لجبازان مي‌افزايد و احياناً دشمني‌هايي به بار مي‌آورد كه موجب كشته شدن افراد بي‌گناه مي‌شود.

تاريخ تشيع نشان مي‌دهد كه چه قدر شيعه به دست اين افراد نادان يا معاند در اثر حرفهايي كه شيعه ديگري در يك شهر ديگري زده است به شهادت رسيده‌اند. صرف نظر از جهت ديني، آيا اين كار، كار عاقلانه‌اي است كه آدم كاري كند كه عده‌اي از دوستان و عزيزان خودش را كه مثل جان عزيزند، به كشتن بدهد؟! بنابراين ما دو وظيفه داريم كه نبايد با هم خلط شوند؛ يكي اين كه كاري نكنيم كه آن كساني كه امر بر آنها مشتبه شده يا خداي ناكرده اهل عنادند احساساتشان عليه ما تحريك شود و دشمني آنها را زياد كنيم؛ اين مي‌شود حفظ وحدت. دوم اين‌كه در محافل علمي از بيان حقايق و اثبات آنها خودداري نكنيم.

يكي از بزرگ‌ترين خدماتي كه در قرن اخير براي احياي مذهب شيعه و اثبات حقانيت آن انجام گرفت، كاري بود كه در هندوستان مرحوم صاحب عبقات الانوار انجام داد و در نجف مرحوم علامه اميني رضوان‌الله‌عليهما با نوشتن كتاب الغدير. چه خدمات بزرگي اين دو بزرگوار انجام دادند و چه فداكاري‌هايي كردند! چه خون‌دلهايي خوردند تا اين دو كتاب را نوشتند! علامه اميني چه عشقي به اهل‌بيت و اميرالمؤمنين عليهم‌السلام داشت كه با شنيدن اسم اميرالمؤمنين عليه‌السلام اشك از چشمانش جاري مي‌شد! اما در كتابش حتي يك‌جا نسبت به شخصيتهاي مورد احترام اهل تسنن بي‌احترامي نكرده؛ بلكه همه جا به دنبال اسم آنها رضي‌الله‌عنه آورده است.

با اين روش، انسان هم حقيقت را تبيين مي‌كند و هم بهانه به دست مخالف نمي‌دهد و اگر كسي هم طالب حقيقت باشد حق را مي‌پذيرد. بايد اين حجاب حاجز كه شيطان ميان ما ايجاد كرده است از بين شيعه و سني برداشته شود. بايد كاري كرد كه آنها حاضر شوند كتابهاي ما را مطالعه و ما را هم مسلمان حساب كنند؛ البته يك مقدار هم رفتار نسنجيده بعضي از شيعيان در شكل‌گيري اين مانع دخالت دارد.

ما اگر خودمان را مسئول مي‌دانيم كه مذهب تشيع را ترويج كنيم و حقيقت آن‌را براي آيندگان حفظ كنيم بايد از يك طرف بر اساس دلايل عقلي و منطقي و شواهد تاريخي آن‌را اثبات كنيم و از طرف ديگر متعرض كساني كه حساسيت آنها را تحريك مي‌كند نشويم. دلايل آن چنان روشن است كه مرحوم ماموستا شيخ‌الاسلامي، نمايندة شهيد كردستان در مجلس خبرگان، مي‌گفت: «من عقيده‌ام اين است و صريحاً هم مي‌گويم كه اگر كسي به حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها جسارت كند كافر است!»

به هر حال مسأله تحقيق در مسايل اعتقادي و تاريخي در جهت اثبات حقانيت مذهب شيعه و بالعرض در جهت ابطال ساير مذاهبِ مخالف يكي از وظايف قطعي شرعي ماست كه هيچ جانشين‌پذير نيست؛ اما بشرطها و شروطها و آن اين‌كه با رعايت ادب توأم باشد و آنها را تحريك نكنيم كه باعث شود حجاب ميان ما قويتر شود و اختلاف، جاي اتحاد را بگيرد و نگذارد كه مسلمانها بيشتر به هم نزديك شوند و در مقابل دشمنان يكپارچه شوند.

جايگاه تقيه در حفظ وحدت مسلمين
در اسلام يك سلسله احكامي داريم كه تابع عناوين خاصي است كه در فقه به عناوين ثانوي معروف است و احكامي هم كه به تبع آنها ثابت مي‌شود احكام ثانوي است. اكثر اين عناوين در متن قرآن يا احاديث آمده است؛ مثل اضطرار؛ «إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْه‏ِ؛2؛ اگر كسي اضطرار پيدا كرد به خوردن حرام در صورتي كه ستمگر و متجاوز نباشد گناهي بر او نيست»؛ يعني حكم اولي به واسطه اضطرار برداشته مي‌شود. اين را حكم ثانوي مي‌گويند. در آيه ديگري مي‌فرمايد: «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في؛ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاة؛ خدا اجازه نمي‌دهد كه با كفار روابط دوستانه داشته باشيد، مگر اين‌كه از آنها بپرهيزيد.»؛ تُقاة؛ به معناي تقيه است. تقوا، تقيه و تقاه هر سه لغت اسم مصدر از فعل «اتّقي»؛ هستند و يك معنا دارند. اين نيز عنواني ثانوي است و حكمي ثانوي دارد.

در مباني فقهي ما آمده است كه بين خود مسلمانان نيز گاهي تقيه لازم مي‌شود. داستان عمار تقيه از مشركين بود؛ ولي در روايات ما بيان شده كه اين تقيه در بين خود مسلمين هم جاري است و آن در جايي است كه مسلمين با هم اختلاف پيدا كرد‌ه‌اند و اين اختلافات به گونه‌اي تشديد شده است كه اگر مسلماني از مسلمان ديگر عملاً تبعيت نكند جانش در خطر مي‌افتد.

اين مضمون التَّقِيَّةَ دِينِي وَ دِينُ آبَائِي‏4؛ كه از همه حضرات معصومين صلوات‌الله‌عليهم‌اجمعين نقل شده موضوعش همين است. حقيقت اين مسأله اين است كه امر انسان داير مي‌شود بين اين‌كه عمل واجبي را مانند فرقه خاصي انجام دهد، مثلاً نماز را دست بسته بخواند و جانش سالم بماند، يا اين‌كه مطابق حكم اولي انجام دهد اما جانش به خطر بيافتد. در اين‌گونه مسائل، مصلحت عناوين ثانوي با مصلحت حكم اولي تزاحم پيدا مي‌كند و شارع مقدس آن مصلحتي را كه مانع عمل به حكم اولي است اهم مي‌داند؛ از اين‌روست كه مي‌فرمايد: از حكم اولي صرف نظر كن و حكم ثانوي را انجام بده. اين همان تقيه‌اي است كه همه فقها به آن فتوا داده‌اند و همه آن را مي‌شناسيم.

نوع ديگري از تقيه هم داريم كه حضرت امام رضوان‌الله‌عليه به خصوص روي آن تكيه فرمودند و بعضي از فقهاي ديگر هم به آن فتوا داده‌اند و آن «تقيه مداراتي»؛ است؛ يعني اگر انسان بخواهد طبق فتواي مذهب خودش عمل كند جانش به خطر نمي‌افتد، اما يك مصلحت اجتماعي اسلامي به خطر مي‌افتد؛ افترا و دشمني و كدورت و پراكندگي بين مسلمانان به وجود مي‌آيد و اين باعث مي‌شود كه دشمنان سوءاستفاده كنند و عزت و مصالح جامعه اسلامي از بين برود.

امام رضوان‌الله‌عليه استدلالات زيادي براي اين مسأله بيان فرموده‌اند. تحليل آن اين است كه در اين‌جا بين مصلحت حكم اولي و مصلحتي اجتماعي مانند حفظ عزت اسلامي و قدرت مسلمانان در مقابل دشمنان تزاحم واقع مي‌شود. امام استدلالاتي كرده‌اند كه بسياري از رواياتِ تقيه ناظر به يك چنين چيزي است و همه آنها فقط به «تقيه خوفي»؛ مربوط نيستند.

تا اين‌جا روشن شد كه ارزش تقيه، يعني ارزش عمل به حكم ثانوي، تابع آن مصلحتي است كه در حكم ثانوي است؛ بنابراين اگر تقيه، موجب از دست رفتن مصلحت اقوايي باشد جايز نيست. امام رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمايند: در صورتي تقيه ـ چه خوفي و چه مداراتي ـ مشروع است كه موجب تفويت مصلحت اقوايي نباشد. تعبير ايشان اين است كه مي‌فرمايند: «تقيه در مهامّ امور نيست»؛ بنابراين اگر جان پيغمبر يا امام معصومي در خطر باشد يا خطر حمله به خانه خدا وجود داشته باشد تقيه جايز نيست. در اين موارد حفظ جان موجب تفويت مصلحت اقوي مي‌شود. امام رضوان‌الله‌عليه در جريان مبارزات فرمودند: «امروز تقيه حرام است ولو بلغ ما بلغ!»؛ و اين حكم ايشان براي اين بود كه اسلام را در خطر مي‌ديدند.

ارزش جان ما بيشتر است يا اسلام؟ ايشان تشخيص داده بودند كه اسلام در خطر است. از اين‌رو فرمودند: «تقيه حرام است ولو بلغ ما بلغ!»؛ اگر براي حفظ اسلام لازم باشد صدها يا هزاران نفر هم كشته شوند بايد كشته شوند تا اسلام محفوظ بماند.

همه اينها به خاطر اين است كه خود تقيه ارزش ذاتي ندارد. ارزش تقيه به خاطر آن نتيجه‌اي است كه بر آن مترتب مي‌شود. اگر بنا باشد نتيجه تقيه از دست رفتن چيزي باشد كه ارزش آن از جان ما و وحدت ما و همه اين‌ها بيشتر باشد، اين تقيه چه ارزشي دارد؟! البته تشخيص اين‌گونه موارد به عهده فقيه آگاه به زمان است كه شرايط اجتماع را درك مي‌كند. او مي‌تواند حكم دهد كه تقيه ديگر جايز نيست. به هر حال در اسلام چنين مطلبي وجود دارد كه گاهي حكمي به عنوان اولي ثابت مي‌شود و گاهي مصلحتي اقوا عارض مي‌شود و براي حفظ آن مصلحت مهم‌تر، عنواني ثانوي بر موضوع مترتب مي‌شود و حكم تغيير مي‌كند.

اين مسأله در مسائل اجتماعي هم مصاديقي دارد و از جمله مصاديق آن تقيه است؛ بنابراين اگر تقيه باعث شود كه اصل تشيع از بين برود و به خاطر دفاع نكردن ما از معارف آن، تدريجاً حقيقت تشيع فراموش شود، در اين‌جا تقيه معنا ندارد. آيا جان ما عزيزتر از حقيقت تشيع است؟! البته اگر دو خطر داشته باشيم كه يكي متوجه اصل اسلام باشد و يكي متوجه مذهب تشيع، اين‌جا صحيح است كه انسان از مذهب تشيع هم به كلي صرف نظر كند تا اصل اسلام و قرآن محفوظ بماند؛ البته اين فرض بسيار نادري است و معلوم نيست حتي يك بار هم تحقق پيدا كند.

پس تصور نكنيم خود وحدت ارزش مطلقي است و اتحاد بايد به هر قيمتي و در همه جا حفظ شود. از اين‌جا معلوم مي‌شود كه وحدت با كساني كه راه باطلي را رفته و اكنون كه در مبارزات سياسي شكست خورده‌اند و در ضعف به سر مي‌برند، براي حفظ و تقويت خودشان دعوت به وحدت مي‌كنند، ارزشي ندارد. اين افراد مي‌گويند: «براي حفظ وحدت بايد تابع ما شويد! وحدت يك اصل است و از آن‌جا كه ما تابع شما نمي‌شويم براي حفظ وحدت بايد شما تابع ما شويد!»؛ اين وحدت چه ارزشي دارد؟ ما بايد ببينيم از اين وحدت چه نتيجه‌اي به دست مي‌آيد.

آيا باعث مي‌شود كه حق بيشتر قدرت پيدا كند و تقويت شود يا باطل؟ پس ارزش وحدت و اتحاد ـ به معناي هماهنگي در عمل ـ ارزش وسيله‌اي دارد؛ يعني تابع آن هدفي است كه بر اين وحدت مترتب مي‌شود. اگر آن نتيجه‌اي كه بر اين وحدت مترتب مي‌شود نه تنها فايده‌اي ندارد بلكه ضرر هم دارد،&zwnj؛ اين وحدت نه تنها هيچ ارزشي نخواهد داشت، بلكه ارزش منفي خواهد داشت. بايد ببينيم از اين‌كه ما عملاً از وظيفه خودمان صرف نظر مي‌كنيم و با رفتار ديگران موافقت مي‌كنيم چه نتيجه‌اي حاصل مي‌شود؟ آيا مصلحت آن نتيجه اقوا و به حق نزديكتر است و بيشتر موجب عزت جامعه اسلامي مي‌شود يا نه، با اين وحدت، حق تدريجاً فراموش مي‌شود و مردم ديگر حق را نمي‌شناسند و ارزشها از بين مي‌رود و اعتقادات فاسد مي‌شود؟ اگر موجب تضعيف حق مي‌شود اين وحدت ارزش ندارد.

تعصب و بي‌ادبي ممنوع!
حال در مواردي كه تشخيص داده شده كه وحدت مصلحت اقوا دارد چه بايد كرد؟ در اين‌جا بايد برخي رفتارها را تغيير داد. آنچه كه ما بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه رفتار اجتماعي ما بايد به صورتي باشد كه ساير فرق اسلامي را عليه شيعه نشوراند و به شيعه بدبين نكند و كينه ودشمني‌شان را نسبت به شيعه بيشتر نكند. نبايد رفتار ما به‌گونه‌اي باشد كه جان عده‌اي از شيعيان به خطر بيافتد. نبايد كاري كرد يا حرفي زد كه احساسات آن‌ها را تحريك كند و در صورت لزوم بايد در رفتارهاي فقهي هم طبق فتواي آن‌ها عمل كرد. حضرت امام به استناد روايات فرمودند: «حضور در جماعت مخالفين و نماز خواندن در صف اول آن‌ها مثل نماز خواندن در مسجد الحرام پشت سر امام معصوم است.»؛ حرفي هم از اعاده نماز نزدند. اين همان تقيه مداراتي است كه حضرت امام روي آن تأكيد دارند. بعضي از فقها آن را ذكر نكرده‌اند يا خيلي به آن اهميت نداده‌اند؛ ولي ايشان خيلي به اين مسأله پرداخته‌اند.

تعطيل كردن بيان حقيقت هم ممنوع !
سؤال ديگري كه در اين‌جا مطرح مي‌شود اين است كه آيا معناي تقيه و جلوگيري از تحريك احساسات ديگران اين است كه بحث علمي و تحقيقي هم نكنيم؟ جواب اين است كه نزد عقلا چنين چيزي مقبول نيست؟ بله، نزد صهيونيستها مقبول است. آنها در چند كشور اروپايي قانوني وضع كردند كه تشكيك در هلوكاست را جرم مي‌داند. اگر كسي بگويد كه در آلمان نازي يهوديها دسته‌جمعي كشته نشدند يا در اين مطلب تشكيك كند مجازاتش مي‌‌كنند؛ لذا اگر كسي بگويد: تحقيق درباره حقانيت شيعه جرم است، اين يك گرايش صهيونيستي است. تحقيق در هيچ مذهب و ملتي ممنوع نيست. تحقيق كاري عقلايي است. عاقل آن است كه به دنبال شناخت حق و باطل باشد تا حق را قبول و باطل را رد كند.

بنابراين ما مي‌گوييم: ما حاضريم درباره مذاهب مختلف اهل تسنن تحقيق كنيم و هر جا ثابت شد كه يكي از مذاهب اهل‌تسنن حق است بنده شخصاً در حضور شما و همه كساني كه بعدها مي‌شنوند قول مي‌دهم، مذهبم را تغيير دهم و سني شوم. ما تابع حقيم؛ هر چه را بفهميم حق است آن را روي سر مي‌گذاريم. توقع داريم كه ديگران هم همين طور باشند.

آن‌ها هم بيايند تحقيق كنند؛ اگر در مذهب ما مطالب صحيحي هست قبول كنيد. إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلي&rlm؛ هُديً أَوْ في&rlm؛ ضَلالٍ مُبين‏5؛ اگر در مذهب شما مطلب صحيحي بود ما قبول مي‌كنيم و اگر در مذهب ما هم مطلبي بود كه دليل متقن داشت شما قبول كنيد. اين كار معقولي است و هر جا مطرح شود عقلا تحسين مي‌كنند. همان‌طور كه كتابخانه‌هاي ما پر از كتابهاي شماست شما هم اجازه دهيد كتابهاي شيعه در كشورهاي سني به خصوص در عربستان آزاد باشد تا حق‌طلبان مطالعه كنند. مادامي كه يكي از اين دو مذهب اثبات نشده سعي مي‌كنيم با هم با رعايت ادب و در محيطي آرام و دوستانه بحث كنيم. اين يك تاكتيك است. همه مي‌دانيم با پرخاش، با فحش و با بدگويي هيچ كس به نظر كسي علاقه‌مند نمي‌شود.

بنابراين ما دو وظيفه داريم؛ يك وظيفه، وظيفه علمي است كه بايد در فضاي علمي و تحقيقي مباني تشيع را اثبات كنيم؛ چون معتقديم اسلام حقيقي تشيع است و آنچه كه اهل‌بيت عليهم‌السلام پذيرفته و عمل كرده‌اند همان چيزي است كه پيغمبر اسلام فرموده‌اند. دوست داريم كه ديگران هم از اين خوان كرم الهي بهره‌مند شوند و گمراه و محروم نشوند. اگر فداكاريهاي علماي شيعه در طول قرن‌ها نبود معارف اهل‌بيت عليهم‌السلام به ما نمي‌رسيد. اگر تاريخش نوشته شود يك دائره‌المعارف مي‌شود.

اين معارف را از كتابهاي خطي در كتابخانه‌هاي مختلف دنيا جمع‌آوري و حفظ كردند و به ما رساندند. در اين باره داستانهاي عجيبي نقل شده است. من چند سال پيش سفري به هندوستان داشتم و در آن‌جا داستان عجيبي را شنيدم. عالمي شيعه مشغول نوشتن كتابي مي‌شود و براي اثبات حقانيت شيعه و ابطال بعضي از نظرهاي مخالفين احتياج به كتابي پيدا مي‌كند كه يك نسخه بيشتر نداشت و در كتابخانه عالمي سني بود. دوستانه از او درخواست مي‌كند كه كتاب را در اختيارش قرار دهد ولي او قبول نمي‌كند. اين عالم شيعه از شهر خود مهاجرت مي‌كند و به عنوان كارگر به شهر آن عالم سني مي‌رود. آن عالم براي خودش دستگاه وسيعي داشته است.

به آن‌جا مي‌رود و با تواضع مي‌گويد: من غريب هستم و راه درآمدي ندارم. اجازه بدهيد اين‌جا جارويي بزنم، ظرفي بشويم و لقمه ناني هم بخورم. آنها ترحم مي‌كنند و او را به عنوان نوكر قبول مي‌كنند. مدتي آن‌چنان خوش خدمتي مي‌كند كه صاحب بيت به او خيلي علاقه‌مند مي‌شود. بعد از مدتي اجازه مي‌خواهد كه از كتابخانه استفاده كند. صاحبخانه كه به او علاقه‌مند شده بود به او اجازه مي‌دهد. ايشان نيمه‌هاي شب زير نور يك شمع شروع به استنساخ آن كتاب مي‌كند.

پس از ماه‌ها موفق مي‌شود كتاب را استنساخ كند. بعد پيش صاحب‌خانه مي‌رود و به بهانه دلتنگي براي بستگانش اجازه رفتن مي‌گيرد. و بالأخره به هر قيمتي بود از آنها خداحافظي مي‌كند و با كتاب از آن شهر مي‌رود. وقتي به شهر خودش مي‌رسد نامه‌اي به صاحب آن كتابخانه مي‌نويسد و پس از شرح ماجرا از او حلاليت مي‌طلبد. آن شخص هم با اين‌كه خيلي ناراحت مي‌شود ولي از همت ايشان تعجب مي‌كند و در جواب مي‌نويسد: تو كار خوبي نكردي كه بدون اجازه من اين كار را كردي؛ اما من به خاطر اين همتي كه تو داشتي تو را بخشيدم.

اين نمونه كاري است كه در طول تاريخ عالمان شيعه در زمينه كارهاي فرهنگي انجام داده‌اند تا امروز من و شما حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها را بشناسيم. اگر اين كارها انجام نگرفته بود گمان مي‌كرديم كه در صدر اسلام چند نفري با هم دعوايي داشته‌اند و اكنون تمام شده است. اگر نبود اين فداكاريها، من و شما اسم امام حسين عليه‌السلام را هم بلد نبوديم؛ حق پايمال مي‌شد و اصلاً هدف اصلي فراموش مي‌شد. لذا ترك و تعطيل كار علمي و تحقيقي توجيهي ندارد.

وظيفه دوم رفتار مناسب داشتن است. پرخاشگري، بي‌ادبي، بي‌احترامي كردن كار صحيحي نيست. اين كارها باعث مي‌شود كه هدف ما به تأخير بيافتد يا نقض شود. اين راهي است كه شيطان به انسان نشان مي‌دهد و او گمان مي‌كند كه چنين رفتاري شجاعت است. آيا زماني كه شيعه نسبتاً قدرتي داشت و امام صادق عليه‌السلام جلسات درس وسيعي داشتند به طوري كه علماي اهل‌سنت به وفور پاي درس ايشان مي‌آمدند با پرخاشگري و بي‌احترامي با آنها برخورد مي‌كردند؟ چه طور آنها حاضر مي‌شدند پاي درس ايشان بيايند؟ ما بايد اين روش‌ها را ياد بگيريم.

آن‌جا كه تقيه خوفي لازم است، تقيه خوفي و آن‌جا كه تقيه مداراتي لازم است، تقيه مداراتي داشته باشيم؛ اما در هيچ حالي راه تحقيق را مسدود نكنيم و به ديگران هم اين فرهنگ را بياموزيم. به كتابهاي آنها هم احترام بگذاريم. شما تفسير الميزان را ملاحظه بفرماييد. در بحثهاي روايي همان‌طور كه از كافي نقل مي‌فرمايند، مي‌نويسند: في الدر المنثور ... و هيچ فرقي در نقل و در احترام به منقول‌‌عنه نمي‌گذارد.

بسياري از مطالبي كه ما براي اثبات مذهب و عقايد فقهي يا اعتقادات كلامي خودمان در مقابل آنان به كار مي‌بريم از منابع آنهاست. آن منابع بيشتر براي طرف قانع‌كننده است؛ چون مدارك ما خيلي براي آنها اعتباري ندارد؛ لذا مرحوم صاحب عبقات‌الانوار و بعد صاحب الغدير اصرار داشتند كه از كتابهاي اهل‌سنت مطالب حق را جمع‌آوري كنند تا آنها حجتي نداشته باشند. ما هم بايد اين روش را ياد بگيريم و تكرار كنيم و كاري نكنيم كه احساسات آنها تحريك شود و مانعي شود براي اين‌كه آنها حق را بشناسند.

ما وظيفه داريم كه معارف اهل‌بيت عليهم‌السلام را براي نسلهاي آينده و براي همه دنيا حفظ كنيم و هر چه بيشتر گسترش دهيم تا مردم با اين حقايق آشنا ‌شوند. بايد موانع آن را برداريم و خودمان نيز مانع ايجاد نكنيم. كاري نكنيم كه آنها اصلاً رغبت نكنند كتابهاي ما را بخوانند و يا حرفهاي ما را بشنوند. اين كار عاقلانه‌اي نيست. همان‌طور ‌كه تعطيلِ تحقيق هم كار عاقلانه‌اي نيست.

متن
نام
نام خانوادگي
ايميل
متن
فايل
 
بيانيه ها
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي در خصوص نحوه مواجهه دولت با نتايج انتخابات آمريكا
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي در پي اهانت هفته نامه فرانسوي شارلي ابدو به ساحت پيامبر گرامي اسلام
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي استان زنجان بمناسبت دور دوم انتخابات مجلس يازدهم
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي استان البرز بمناسبت دور دوم انتخابات مجلس يازدهم