پنج شنبه 25 مهر 1398
همكاري با پايداري
 
 
 
پربيننده ترين مطالب
 
بيانيه تحليلي جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون مشكلات اقتصادي جاري كشور
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون پايان برجام و وضعيت سياست خارجي ايران
 
 
شاهد برخي مواضع و رفتارهاي ساختارشكنانه احمدي‌نژاد هستيم/ طرح خواسته‌هاي غيرقانوني و تضعيف نهادها و اركان نظام اسلامي و عدم ترجيح مصالح ملي بر مسائل شخصي و گروهي
 
 
نامه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به محضر مقام معظم رهبري در مورد پيروزي قاطع سپاهيان نور بر داعش
 
 
بيانيه جبهه پايداري به مناسبت تقارن 17شهريور و كشتار وحشيانه مسلمانان مظلوم ميانمار
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون دوازدهمين دوره انتخابات رياست جمهوري
 
 
اطلاعيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون انتخابات پنجمين دوره شوراي اسلامي شهر تهران
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي جهت معرفي نامزد اصلح انتخابات دوازدهمين دوره رياست جمهوري
 
 
صادق محصولي: جبهه پايداري نامزدي به جمنا براي انتخابات رياست جمهوري معرفي نكرده است
 
 
آغاز فرآيند اجرايي معرفي نامزد اصلح در جبهه پايداري با مشورت صاحب نظران و كارشناسان حوزه و دانشگاه در پاسخ به مطالبات مردمي
 
 
دبيركل جبهه پايداري: پس از 5 ماه جبهه مردمي به سراغ ما آمد/ ما به وظيفه خود عمل مي‌كنيم
 
 
مكانيزم وحدت؛ فرصت ها و تهديدات
 
 
درباره نجات كشور از وضعيت فعلي
 
 
علامه مصباح يزدي: آقاي هاشمي‌رفسنجاني عمري را در ياري امام(ره) تلاش كرد؛ اين مصيبت را تسليت عرض مي‌كنم
 
 
جبهه پايداري قطعا براي انتخابات رياست جمهوري ۹۶ گزينه دارد
 
 
آيا مسأله، وحدت حول يك كانديداست؟!
 
 
آيت الله مصباح يزدي: روايتي نداريم كه بگويد اطاعت از كسي كه با رأي اكثريت مردم سر كار آمده، واجب است/ تنها در صورتي كه ولي فقيه فردي را منصوب كند، اطاعتش واجب مي‌شود
 
 
صادق محصولي: بسياري از خواص و نخبگان در ۹ دي سال ۸۸ از مردم عقب ماندند/ چرا با متخلفان حقوق‌هاي نجومي برخورد نشد؟
 
 
حاشيه اي بر حرف راست آقاي روحاني
 
 
حضرت آيت الله مصباح يزدي: آن‌قدر بي عرضه نباشيم كه ثمره خون شهدا را به باد دهيم/ اولين خطر در زمينه حفظ انقلاب اين است كه فكر امام(ره) تحريف شود و ارزش و كارآيي خود را از دست بدهد
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت سالروز حماسه ۹ دي
 
 
 ناگفته‌هاي جنگ ۳۳روزه از زبان سردار مقاومت؛
 مشاهدات من افقي از پيروزي را نشان نمي‌داد اما رهبر انقلاب فرمودند نتيجه‌ مانند پيروزي جنگ خندق خواهد بود
تاريخ  :  1398/07/10

حاج قاسم سليماني گفت: يك نكته‌ي مهمي كه در جنگ ۳۳روزه وجود داشت اين بود كه گاهي يك ضربه‌ي حزب‌الله، مشابه ضربه‌‌‌ي آقا اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) در جنگ خندق در به زمين زدن عمربن‌عبدود تأثير عجيبي مي‌گذاشت.


همين كه روي صندلي نشست، گفت بيست سال است كه گفتگوي مطبوعاتي انجام نداده؛ با يك محاسبه‌ي سرانگشتي مي‌شود از زماني كه فرماندهي سپاه قدس به او واگذار شده است. اين بار اما موضوع گفتگو سبب شد تا حاج قاسم به درخواست ما پاسخ مثبت بدهد؛ جنگ ۳۳روزه. صحبت از حاج رضوان كه به ميان آمد، آرام‌آرام رنگ صدايش عوض شد. گفت امروز در كشور ما كلمه‌ي سردار و امير عرف شده است اما حقيقتاً يك سردار به معناي واقعي، شهيد عماد مغنيه بود. اگرچه بيم داشتيم هنوز زمان گفتنِ ناگفتني‌ها نرسيده باشد اما روايت مشاهدات عيني فرماندهي كه تا پايان جنگ ۳۳روزه در لبنان بوده است، اين گفتگوي دوساعته را بسيار جذاب و خواندني كرده است.

بحث را مي‌خواهيم با بررسي زمينه‌هاي وقوع جنگ ۳۳روزه آغاز كنيم. اين جنگ زماني به‌وقوع پيوست كه حدوداً پنج سال از حضور نظامي آمريكا در منطقه و اقدام اين كشور در اشغال افغانستان و عراق مي‌گذشت و آمريكا در عراق هم با ناكامي‌هاي عديده‌اي دست‌وپنجه نرم مي‌كرد و به همين دليل، اجرا و تحقق طرح خاورميانه‌ي جديد آمريكا با مشكلات متعددي مواجه شده بود. اما به‌يك‌باره ديديم كه جناح بازي عوض شد و لبنان به‌عنوان زمين بازي اجراي اين طرح انتخاب شد و جنگ ۳۳روزه رقم خورد. چرا اين اتفاق افتاد؟
بسم الله الرحمن الرحيم. ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان حسين‌بن‌علي (عليه‌السلام) را خدمت شما تسليت مي‌گويم. در مسئله‌ي جنگ ۳۳روزه يك عوامل پنهاني وجود داشت كه درواقع عوامل واقعي جنگ بود و يك عوامل ظاهر و آشكاري وجود داشت كه بهانه‌ي آن اهداف پنهاني بود. البته ما اطلاعاتي نسبت به آمادگي‌هاي رژيم صهيونيستي داشتيم اما اطلاعاتي نسبت به اينكه دشمن مي‌خواهد يك هجومي را در يك غافلگيري انجام بدهد، نداشتيم. بعد از شروع جنگ، از دو موضوع به اين جمع‌بندي رسيديم كه بنا بود جنگي با سرعت و با غافلگيري انجام بشود و در آن غافلگيري، حزب‌الله منهدم بشود. اما جنگ در شرايطي اتفاق افتاد كه دو اتفاق مهم، يكي مربوط به كل منطقه و ديگري مربوط به خود رژيم صهيونيستي وجود داشت. در مسئله‌ي منطقه، آمريكا با توجه به حادثه‌ي يازده سپتامبر به يك توسعه‌ي فوق‌العاده‌اي در حضور نيروهاي مسلح خودش در منطقه‌ي ما رسيده بود كه تقريباً مشابه آن، در بُعد كمّي فقط در جنگ جهاني دوم وجود داشت و در بُعد كيفي، حتي در آن جنگ هم وجود نداشت.

پس از حمله‌ي صدام به كويت در سال ۱۹۹۱ و متعاقب آن، حمله‌ي آمريكا و شكست صدام، يك ته‌نشين مسلحانه‌اي در منطقه‌ي ما به وجود آمد كه منجر به استقرار نيروهاي آمريكايي شد. اما از يازده سپتامبر به اين طرف، به‌دليل دو هجوم سنگيني كه آمريكا داشت (به افغانستان و به عراق) تقريباً نزديك به ۴۰ درصد از نيروهاي مسلحِ در خدمت آمريكا مستقيماً وارد منطقه‌ي ما شدند و بعداً‌ در طول مدت به‌دليل تعويضات و تغييراتي كه انجام گرفت، حتي به حضور نيروهاي ذخيره و احتياط و گارد ملي هم كشيده شد. يعني تقريباً مي‌توان گفت كه بيش از ۶۰ درصد ارتش آمريكا اعم از نيروهاي داخلي تا نيروهاي بيروني، وارد منطقه‌ي ما شدند. بنابراين يك حضور بسيار حجيم در بُعد كمّي اتفاق افتاد كه فقط در عراق بالغ بر ۱۵۰ هزار سرباز وجود داشت و بيش از ۳۰ هزار نيروي آمريكايي در افغانستان بودند. اين غير از نيروي متحدين بود كه در افغانستان قريب به ۱۵ هزار نفر بودند. بنابراين يك نيروي ۲۰۰ هزار نفره‌ي آموزش‌ديده‌ي متخصص در منطقه‌ي ما، در كنار فلسطين حضور داشت. اين حضور طبيعتاً يك فرصت‌هايي را براي رژيم صهيونيستي ايجاد مي‌كرد؛ يعني حضور آمريكا در عراق، مانع تحرك سوري‌ها در سوريه بود، تهديدي عليه دولت سوريه هم محسوب مي‌شد، تهديدي عليه ايران هم محسوب مي‌شد. بنابراين شما اگر به جغرافياي عراق در هنگام جنگ سال ۲۰۰۶ (جنگ ۳۳روزه) نگاه كنيد، مي‌بينيد در عراق كه حلقه‌ي اتصال كشور محور و كشور مادر مقاومت است، آمريكا يك حائل قريب به ۲۰۰ هزار نفره از نيروهاي مسلح خود با صدها فروند هواپيما و هلي‌كوپتر به اضافه‌ي هزاران دستگاه زرهي ايجاد كرد.

طبيعتاً اين حضور نظامي آمريكا در منطقه به رژيم صهيونيستي فرصتي را مي‌داد كه از اين موضوع بهره‌برداري كند و اقدامي را انجام بدهد؛ به اين معنا كه اين هيمنه، در ترساندن ايران و در توقف و ترساندن سوريه اثر دارد و بنابراين نبايد اين دو نظام، اقدامي را انجام بدهند. رژيم صهيونيستي بر مبناي اين تصور، خصوصاً با توجه به دولتي كه در آمريكا بر سر كار بود - يعني دولت بوش كه دولت تندمزاج و سريع التصميمي بود و همچنين تيمي كه در كاخ سفيد حاكم بود و با رژيم صهيونيستي همراه بود - فرصت را مناسب مي‌ديد براي اينكه چنين اقدام جنگي را انجام بدهد. بنابراين ريشه‌ي اصلي وقوع اين جنگ در بهره‌برداري رژيم صهيونيستي از حضور نظامي آمريكا در منطقه و بهره‌گيري از سقوط صدام و پيروزي اوليه‌ي آمريكا در افغانستان و ايجاد رعب سنگيني است كه آمريكا در منطقه ايجاد كرده بود؛ به‌طوري‌كه آمريكا حجم وسيعي از گرو‌ه‌هاي سياسي منطقه و دنيا را كه مخالف سياست‌هايش بودند جزو گروه‌هاي تروريستي محسوب كرده بود. رژيم صهيونيستي مي‌خواست از اين موضوع بهره ببرد و فكر مي‌كرد اين بهترين فرصت براي يك جنگ برق‌آسا است. چون اين رژيم در سال ۲۰۰۰ يك شكست را تجربه كرده بود و از لبنان عقب‌نشيني و درواقع فرار كرده بود و حزب‌الله او را شكست داده بود. او مي‌خواست مجدداً به لبنان‌ برگردد اما نه به اشغال بلكه به انهدام و تغيير دموگرافي در جنوب لبنان.

البته اين مسئله بعداً و‌ در حين جنگ و تقريباً با شروع جنگ معلوم شد كه اصل نيت آن‌ها تغيير دموگرافي كامل در لبنان بوده است؛ يعني نيروها و يا مردمي كه در جنوب لبنان هستند و يك رابطه‌‌ي مذهبي با حزب‌الله دارند، كوچانده بشوند و از لبنان بروند. رژيم مي‌خواست مانند آن طرحي كه بعد از سال ۱۹۶۷ پيرامون فلسطيني‌ها در جنوب لبنان اجرا شد، همان طرح پيرامون مسئله‌ي شيعه‌ي لبنان در جنوب لبنان اتفاق بيفتد؛ دقيقاً همان طرح قبلي كه در آن فلسطيني‌ها را وادار كردند كه از جنوب لبنان خارج بشوند و در اردوگاه‌ها و مخيَّم‌هاي گوناگون در لبنان و سوريه و ديگر نقاط جهان عرب توزيع بشوند مد نظر بود؛ طرحي كه در نتيجه‌ي آن حتي ياسر عرفات مجبور شد مركزيت خود را از لبنان به مغرب منتقل بكند و درواقع رژيم، فرماندهي فلسطيني را از لبنان آواره كرد. همين ذهنيت پيرامون شيعه‌ي لبنان وجود داشت. به اين دليل من از توضيح شرايط قبل از جنگ به حين جنگ مي‌روم براي اينكه اين موضوع كامل بشود.

دو عبارت مهم، آمريكايي‌ها و اسرائيلي‌ها دارند. در ابتداي شروع جنگ، بوش كلمات خيلي سخيفي بيان كرد كه چون كلمه‌اي در شأن خودش است قابل تكرار نيست كه من بيان بكنم، اما مؤدبانه‌ترش را رايس گفت. وقتي اين كشتارها و ضجه‌ها در جنوب لبنان اوج گرفت و بمباران‌هايي كه اوج مستي تكنولوژي بود اتفاق افتاد به‌طوري‌كه هر كجا را اراده مي‌كردند با دقت تكنولوژي مي‌زدند و منهدم مي‌‌كردند، وقتي كشتارهايي اتفاق مي‌افتاد كه كشتار قانا را در خودش هضم كرده و حذف كرده بود، رايس آن عبارت را به كار برد. او ضجه‌ها و فريادهاي بچه‌ها و كودكان مظلوم و زنان و انسان‌هاي بي‌گناه را در زير آوارها تشبيه كرد به اين عبارت سخيف و گفت «اين درد زايمان خاورميانه‌ي جديد است»؛ درد زايمان يك حادثه‌ي بزرگ. بنابراين اين عبارت‌ها نشان مي‌داد يك طراحي بزرگ وجود دارد.

اما آن چيزي كه به رژيم برمي‌گشت اين بود كه رژيم، يك اردوگاه بزرگ را در فلسطين با تعدادي كشتي پيش‌بيني كرده بود؛ اردوگاه براي اينكه هر تعدادي مي‌توانند از مردم لبنان را بگيرند و در ابتدا به يك اردوگاهي در داخل فلسطين كه تا سقف ۳۰ هزار نفر پيش‌بيني شده بود منتقل بكنند و بعد در اين اردوگاه، نفرات را تفكيك كنند، آن‌هايي كه افراد عادي هستند را منتقل كنند به كشورهاي ديگر و آن‌هايي كه از ديد آن‌ها مجرم هستند يا وابستگي سازماني به حزب‌الله دارند را دستگير بكنند. كشتي را هم آماده كرده بودند كه آن كوچ را انجام بدهند. لذا جنگ در اين مرحله برخلاف همه‌ي جنگ‌ها كه خشك و تر را مي‌سوزاند خيلي با دقت تكنولوژي انجام گرفت؛ يعني آن‌ها يك طايفه را مورد حمله‌ي خود قرار دادند؛ اول سعي كردند حزب‌الله را هدف بگيرند اما بعداً‌ توسعه‌اش دادند به كل طايفه‌ي شيعه در جنوب لبنان تا بتوانند اين تغيير دموگرافي را به‌طور كامل در جنوب اجرا كنند. بعداً خود آن‌ها اعتراف كردند به اين موضوع كه قصد اين كار را داشتند. يعني ابتدا اولمرت گفت و بعد هم وزير دفاع و رئيس ستاد ارتش گفتند كه ما قصد داشتيم اين جنگ را در يك حالت غافلگيرانه انجام بدهيم كه آن غافلگيري اگر اتفاق مي‌افتاد بايد عمده‌ي كادر حزب‌الله در يك هجوم هوايي گسترده از بين مي‌رفت و بالغ بر ۳۰ درصد سازمان حزب‌الله در مرحله‌ي اول، آسيب جدي مي‌ديد. آن‌ها در مراحل بعدي به دنبال انهدام قطعي بودند.

بنابراين اين جنگ كه طراحي شده بود، متفاوت با همه‌ي جنگ‌هاي گذشته بود و مسيري كه طي مي‌كرد، مسير جنگ با يك سازمان مثل حزب‌الله نبود، بلكه مسير و هدف آن، جنگ براي ريشه‌كني يك طايفه در لبنان و كوچاندن اين طايفه از لبنان به مناطق ديگر بود. به عبارت ديگر، پيروزي دشمن بايد اين نتيجه را براي او به بار مي‌آورد: «خلاصي از حزب‌الله براي هميشه» و شرط خلاصي از حزب‌الله، خلاصي از بخش مهمي از مردم لبنان بود كه در مناطق مهمي نه‌فقط در جنوب بلكه در بخش بقاع و در شمال لبنان زندگي مي‌كردند.

نكته‌ي ديگري كه بايد به آن توجه خيلي جدي بشود، تمايل كشورهاي عربي در حمايت از اسرائيل در چنين جنگي، و رضايت آن‌ها در ريشه‌كني حزب‌الله يا طايفه‌ي شيعه از جنوب لبنان بود. رژيم صهيونيستي در عالي‌ترين سطح خودش يعني اولمرت رئيس اين رژيم، اين مسئله را اعلام كرد و گفت براي اولين بار كشورهاي عربي، اسرائيل را در جنگ عليه يك سازمان عربي حمايت كردند؛ البته منظور او از كشورهاي عربي، همه‌ي آن‌ها نبود بلكه منظور او بيشتر بر حوزه‌ي خليج فارس و در رأس آن‌ها رژيم آل‌سعود متمركز بود؛ البته طبيعتاً مصر را هم شامل مي‌شد اما مي‌توانستيم در آن مقطع استثنائاتي قائل بشويم. عراق فاقد حاكميت بود و حاكم آن روز عراق يك حاكم نظامي آمريكايي بود. بنابراين عراق حاكميتش در دست آمريكايي‌ها بود. دولت سوريه هم به‌دليل مرگ مرحوم حافظ اسد دولت جواني بود كه تازه شروع به كار كرده بود. به‌هرحال براي اولين بار اكثر كشورهاي عربي در جنگ عليه يك سازمان عربي، اسرائيل را در اين جنگ حمايت كردند. اين يك واقعيت مهم و جدي بود كه اولمرت بيان كرد.

بنابراين ما بايد سه منظور را در اهداف پنهان جنگ ۳۳روزه مدنظر قرار بدهيم؛ اول، فرصت حضور آمريكا و حاكميت آمريكا در عراق و ايجاد رعب و وحشتي كه آمريكا در منطقه در اثر حضور گسترده‌ي خود ايجاد كرده بود. دوم، آمادگي كشورهاي عربي و اعلام پنهان همكاري كشورهاي عربي با رژيم صهيونيستي براي ريشه‌كني حزب‌الله و تغيير دموگرافي در جنوب لبنان؛ و سوم، اهداف خود رژيم براي بهره‌گيري از اين فرصت جهت خلاص شدن از حزب‌الله براي هميشه.

دلايل پنهان اين جنگ را به‌خوبي تشريح كرديد. دلايل آشكار و بهانه‌ي آغاز اين جنگ چه بود؟
مسئله اين بود كه حزب‌الله به مردم لبنان متعهد شده بود كه جوانان زنداني و اسير لبناني را از چنگال رژيم صهيونيستي آزاد بكند. غير از حزب‌الله هيچ قدرتي كه بتواند اين تعهد را عملي بكند وجود نداشت. سيّد در يك بياني اين را وعده داد كه حتماً مانند آنچه در گذشته اتفاق افتاد، نسبت به آزاد كردن اسراي لبناني از دست رژيم صهيونيستي عمل مي‌كند. مردم لبنان اعم از آن اسرايي كه دروزي بودند يا اسرايي كه مسلمان بودند يا اسرايي كه مسيحي بودند، اميد و پناهگاهي جز حزب‌الله نداشتند، امروز هم ندارند؛ يعني در هر حادثه‌اي، تكيه‌گاه اصلي ملت لبنان براي دفاع در برابر اين حكومت وحشي، حزب‌الله است. آن روز هم اولاً تكيه‌گاهي جز حزب‌الله وجود نداشت و ثانياً حزب‌الله راهي نداشت جز اينكه يك اقدامي بكند تا بتواند در اثر آن، يك تبادل را انجام بدهد؛ كمااينكه رژيم صهيونيستي اصلاً ديپلماسي نمي‌فهمد. زبان او با همه‌ي اطراف، زبان زور است و غير از زبان قدرت در مقابل خودش زبان ديگري را خيلي متوجه نيست و برايش محلي از اِعراب هم ندارد كمااينكه در مقابل اَعراب هم اين‌گونه بود. بنابراين حزب‌الله براي اينكه بتواند به وعده‌ي خودش يا انتظار مردم لبنان يك جواب مثبتي بدهد، راهي جز اين نداشت. اين تنها راه ممكن بود و غير از اين راه ديگري نبود. در تبادلات قبلي، اسرائيل حاضر نشده بود اسراي اصلي كه بعضاً‌ نوجوان بودند را آزاد بكند؛ نوجوان‌هايي كه دوره‌ي طولاني در زندان به سر برده بودند و به سنين جواني يا ميان‌سالي رسيده بودند. حزب‌الله درواقع اين وعده را داد كه آن‌ها را آزاد كند اما در آن تبادل اوليه كه انجام گرفت، اين هدف محقق نشد يا اسرائيل قبول نكرد اين زنداني‌ها را آزاد بكند. لذا حزب‌الله براي تحقق اين وعده‌ي خود به مردم لبنان، اقدام عملياتي انجام داد كه در اثر اين عمليات، بتواند آن تبادل را انجام بدهد كه بعد هم موفق شد.

بر اين مبنا يك عمليات ويژه‌اي صورت گرفت كه فرمانده آن شهيد عماد مغنيه بود. نمي‌دانم چه اسمي براي او بگذارم؛ آيا اين كلمه را كه امروز مرسوم شده است، يعني «سردار» را درباره‌ي او بگويم؟ امروز در كشور ما كلمه‌ي «سردار» و «امير» عرف شده است اما شهيد عماد مغنيه، فراتر از اين كلمه بود؛ او حقيقتاً يك سردار به معناي واقعي بود؛ يك سرداري كه شايد بتوانم بگويم شبيه‌ترين صفات را در صحنه‌ي جنگ به مالك اشتر داشت. من در شهادت او همان حالي را كه در آقا اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) هنگام شهادت مالك حادث شد، نسبت به مقاومت مي‌ديدم. در شهادت مالك، يك حالت حزن و اندوه فوق‌العاده‌اي، امام (عليه‌السلام) را گرفت و به تعبيري در بالاي منبر گريست و فرمود: «ما مالك لو كان من جبل لكان فندا، و لو كان من حجر لكان صلدا، أما و الله ليهدّنّ موتك عالما و ليفرحنّ عالما، علي مثل مالك فلتبك البواكي، و هل مرجوّ كمالك، و هل موجود كمالك، و هل قامت النّساء عن مثل مالك»؛ چه مالكي! كه اگر كوه بود كوهي عظيم و بزرگ بود، و اگر سنگ بود سنگي سخت بود، آگاه باشيد كه به خدا سوگند، مرگ تو اي مالك، جهاني را ويران و جهاني را شاد مي‌سازد. بر مردي مانند مالك بايد گريه‌كنندگان بگريند، آيا ياوري مانند مالك ديده مي‌شود، آيا مانند مالك كسي هست، آيا زنان از نزد طفلي برمي‌خيزند كه مانند مالك شود. اين جمله‌ي اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) خيلي مهم بود كه فرمود مثال مالك براي من، مثل وجود من براي رسول‌اللّه (صلي‌الله‌عليه‌وآله) بود. در مسئله‌ي عماد همين حال بود؛ يعني عماد نسبت به مقاومت يك چنين توصيفي داشت كه من عرض كردم. اگر بخواهم از اين عرف‌هاي متداول موجود خودمان عبور بكنم بايد تشبيه بكنم به همان جمله‌ي اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) پيرامون مالك كه فرمود زن‌ها بايد بزايند تا كسي مانند مالك در دنيا زائيده شود. عماد يك‌چنين شخصيتي داشت.

او همان‌طور كه اداره‌ي خيلي از صحنه‌هاي سخت را بر عهده داشت، مديريت اين عمليات ويژه را هم عهده‌دار بود و خودش از نزديك نظارت و مديريت كرد. عمليات او موفق شد و توانست در داخل سرزمين فلسطين اشغالي، يك ماشين نظامي رژيم صهيونيستي را مورد حمله قرار بدهد و دو نفر را از داخل آن كه زخمي شده بودند، به اسارت بگيرد. من به ماقبل عمليات كار ندارم؛ اين عمليات، عمليات يك‌روزه‌ نبود بلكه عمليات چندماهه‌اي بود كه رژيم، تحت نظر گرفته شد و بر مبناي يك تدبيري كه سيد مقاومت جناب سيدحسن نصراللّه به‌عنوان فرماندهي كل مقاومت در لبنان كرده بود، مدير اين صحنه كه مسئول جهادي حزب‌الله، عماد مغنيه (رحمةالله‌عليه) بود، اقداماتي براي آمادگي قبل از اين عمليات انجام داد كه خيلي مهم بود و چون جزو بحث ما هم نيست الان خيلي ضرورت ندارد به آن بپردازيم. اما اين عمليات، چهار عمليات بود نه يك عمليات؛ چهار عمليات مجزاي ويژه بود. يكي، اصل طراحي اين عمليات بود؛ دوم، موقع و زمان حمله بود؛ سوم، عبور از سيم‌خاردارهاي خيلي متراكم و بلند و وسيع رژيم صهيونيستي و رسيدن به محل عمليات بود؛ چون عمليات فقط زدن نبود كه انهدامي صورت بگيرد، بايد عبور هم صورت مي‌گرفت و مي‌رفت آن‌طرف و اسرا را مي‌آورد. لذا هر مأموريتي بايد با دقتي صورت مي‌گرفت كه نفرات داخل نفربر كشته نشوند. چهارم هم اينكه بايد به‌سرعت انجام مي‌شد و اين سرعت به ربع ساعت و نيم ساعت نبود بلكه به دقايق و ثانيه‌ها بود. بايد به‌سرعت اسرا را به نقطه‌ي امن مي‌بردند قبل از اينكه دشمن برسد. معمولاً فاصله‌ي دشمن با نقطه‌ي عمليات در رويارويي زميني چند دقيقه است، در نبرد هوايي كه خيلي سريع‌تر است و دشمن سريع مي‌رسد. لذا قبل از عمليات با دقت مورد بررسي قرار گرفت. يكي از ويژگي‌هاي عماد مغنيه توجهش به ظرافت‌ها و ريزه‌‌كاري‌هاي دقيق بود. لذا او چون عموماً خودش از نزديك مديريت مي‌كرد، طراحي هم به عهده‌ي خودش بود، اجرا هم به عهده‌ي خودش بود؛ و عماد موفق شد.

جنگ با اين بهانه آغاز شد و يورش سنگيني به مواضع حزب‌الله صورت گرفت. واكنش حزب‌الله لبنان در ساعات و روزهاي اوليه به چه شكل بود؟ مخصوصاً با توجه به اينكه اسرائيل، بهانه‌ي آغاز اين حمله‌ي وحشيانه را اسيرگيري حزب‌الله لبنان عنوان كرد، قاعدتاً فشار رواني ايجاد شده بود.
بايد به دو نكته اشاره كنيم. حزب‌الله ازآنجايي‌كه يك پيوستگي و يك دشمني غير قابل سازش با اسرائيل دارد، يعني از نظر حزب‌الله و از منظر اعتقادي و منطق سياسي، اسرائيل غير قابل سازش است و از نظر دشمن هم، مسئله‌ي قبول حزب‌الله، غيرممكن است، بنابراين اين دشمني يك دشمني مستمري است؛ لذا حزب‌الله پيوسته در يك آمادگي براي دفاع بود؛ اين نكته‌ي اول.

حزب‌الله خالي الذهن و در يك عدم آمادگي به سر نمي‌برد؛ آماده بود و آمادگي او ربطي به اين عمليات نداشت. البته اين عمليات آمادگي و هوشياري را در ابعاد ديگري افزايش داد، اما آمادگي در بُعد نيروهاي رزمنده و وسايل و امكانات، از قبل مهيا بود. حالا هم همين‌طور است؛ يعني حزب‌الله هميشه در يك آمادگي صددرصد به سر مي‌برد. آمادگي حزب‌الله مثل ديگر آمادگي‌ها نيست كه مثلاً اول، آمادگي زرد اعلام مي‌كنند، بعد آمادگي قرمز؛ يا مثلاً ابتدا آمادگي سي درصد، بعد هفتاد درصد و در نهايت صد درصد؛ نه، حزب‌الله پيوسته در يك آمادگي صددرصد به سر مي‌برد. آن روز هم در آمادگي صددرصد بود، امروز هم در آمادگي صددرصد است؛ منتها كيفيت اين آمادگي به‌دليل امكانات، در هر دوره‌اي متفاوت است.

هر اقدامي كه حزب‌الله مي‌خواهد انجام بدهد، قبل از آن ابتدا تمهيدات امنيتي را انجام مي‌دهد و بعد اقدام مي‌‌كند. لذا حزب‌الله وقتي تصميم به اجراي عمليات اسير گرفتن اين دو سرباز رژيم صهيونيستي براي آن مبادله‌ي مهم و سرنوشت‌ساز گرفت، اول يك آمادگي در خودش ايجاد كرد. اين آمادگي داراي دو وضعيت بود: آمادگي در مقابله و آمادگي در كاهش خسارت. در تمام دوره‌اي كه رژيم صهيونيستي در آغاز جنگ ۳۳روزه اجراي عمليات كرد خصوصاً در ساعات و روز اول و روزهاي اول، او اهداف موجود در بانك اطلاعاتي از قبل آماده‌ي خود را هدف قرار داد. رژيم، همه‌ي آن بانك اطلاعاتي كه از قبل آماده كرده بود را به نيروي هوايي خود واگذار كرد و نيروي هوايي بر مبناي آن بانك كه مختصات دقيق مكان‌هاي متعلق به حزب‌الله در آن وجود داشت، وارد عمل شد. اما به‌دليل تدابيري كه حزب‌الله انجام داده بود - هم در بُعد نيروي انساني و هم در بُعد امكانات – حزب‌الله حداقل آسيب را ديد و يا مي‌توان گفت در لحظات اوليه‌ هيچ آسيبي نديد. دشمن بعد از ده روز اعلام كرد بانك اهداف من تمام شد، يعني معنايش اين بود كه تمام اهداف موجودي كه مربوط به حزب‌الله وجود دارد را منهدم كرده؛ اما بعد معلوم شد كه به‌دليل اقدامات و ابتكاراتي كه حزب‌الله قبل از شروع عمليات خودش، در پيش‌بينيِ عكس‌العمل دشمن انجام داده بود، همه‌ي آنچه اسرائيل انجام داده بود، خلاف تصوراتشان بود.

نكته‌ي دوم اينكه در مسئله‌ي پيش‌بيني جنگ و با توجه به سابقه‌ي عكس‌العمل‌ها، معمولاً اين نوع اتفاقات هيچ وقت به يك جنگ كامل نمي‌‌انجاميد. عموماً يك عكس‌العمل يك روزه‌اي وجود داشت كه با يك شدتي، مناطق يا نقاطي را رژيم مورد حمله قرار مي‌داد و بعد متوقف مي‌كرد. اما در همان لحظات اول اين جنگ، طراحي شده بود كه به‌طور كامل به مورد اجرا گذاشته شد. يعني آن طرح كاملي كه در خفا مي‌خواستند انجامش بدهند، آن را يك‌جا به اجرا گذاشتند. البته الان ما مي‌گوييم «آن طرح در خفا»، وَالّا ما شايد بعد از گذشت دو هفته از آغاز جنگ به‌صورت اعتقادي - و نه اطلاعاتي - به اين نكته رسيديم؛ تقريباً اواخر جنگ بود كه به‌صورت اطلاعاتي به اين رسيديم كه دشمن طرحي از قبل آماده داشته و مي‌خواسته در غافلگيري كامل اين را عمل بكند و بخش اعظمي از اين فهم ما به‌دليل اعلام خود دشمن بود. بنابراين جنگ به‌سرعت به يك جنگ كامل تبديل شد و مثل يك انبار وسيع باروت و مواد منفجره‌اي كه با يك فتيله ناگهان منفجر مي‌شود، جنگ شعله‌ور شد. انگار يك‌مرتبه همه‌ي آن طرح به مورد اجرا گذاشته شد و اين انفجار عظيم كه جنگ ۳۳روزه ناميده شد صورت گرفت.

 در هنگام وقوع جنگ، جنابعالي كجا بوديد؟
من روز اول كه حادثه اتفاق افتاد به لبنان برگشتم؛ چون يك روز قبل از آن آنجا بودم. درواقع اول به سوريه آمدم، منتها همه‌ي راه‌ها به سمت لبنان مورد حمله قرار گرفته بود، خصوصاً تنها راه رسمي ورودي كه گذرگاه مرزي لبنان به سوريه بود، پيوسته زير آتش هواپيماها بود و هواپيماها لحظه‌اي آنجا را ترك نمي‌كردند. تماسي داشتيم با دوستانمان از راه خط امن و عماد آمد دنبال من و من را از سوريه از يك راه ديگري كه يك بخش آن پياده بود و يك بخشي را هم با ماشين طي كرديم، به لبنان منتقل كرد. آن وقت هنوز گستره‌ي اصلي جنگ، تمركز بر ساختمان‌هاي اداري حزب‌الله، اكثر مناطق جنوب و بعضاً نقاطي در مراكز مياني و شمالي بود.

تقريباً هفته‌ي اول كه سپري شد، از تهران اصرار داشتند كه من به تهران بيايم تا درباره‌ي جنگ توضيح بدهم. من از يك راه فرعي برگشتم. آن وقت رهبر معظم انقلاب در مشهد بودند و من خدمت ايشان رسيدم براي جلسه‌ي سران سه قوه و مسئولان اصلي كه عضو شوراي امنيت ملي بودند و غالباً در بخش‌هاي امنيتي و اطلاعاتي حضور داشتد. در جلسه‌ي مشهد، من گزارشي از حادثه دادم. گزارش من گزارش تلخي بود. يعني مشاهدات من افقي از پيروزي را نشان نمي‌داد. جنگ كاملاً جنگ متفاوت و تكنولوژيك و دقيقي بود. اهداف با دقت انتخاب مي‌شد. ساختمان‌هاي دوازده طبقه با يك بمب با زمين يكسان مي‌شدند. هدف‌گيري در بخش‌هاي روستايي كه فاصله‌ي يك روستا با روستاي ديگر كم بود و روستاها چسبيده به هم بودند، براي توپخانه‌ها كار سختي است؛ درعين‌حال زماني كه هدف جنگ، از حزب‌الله به طايفه‌ي شيعه منتقل شده بود، وضع يك روستايي كه شيعه‌نشين بود با روستاي ديگري كه برادران مسيحي ما بودند يا برادران اهل‌تسنن بودند كاملاً متفاوت بود. يعني يك جا يك نفر با اطمينان نشسته بود و مشغول كشيدن قليان بود و يك جا، چندين هزار گلوله فرود مي‌آمد. من اين مسائل را در آن جلسه گزارش دادم.

وقت نماز شد و حضرت آقا رفتند براي وضو گرفتن. من هم رفتم وضو بگيرم. آقا وضو گرفته بودند و آستين‌هايشان هنوز بالا بود؛ وقتي برمي‌گشتند با دست به من اشاره كردند كه بيا؛ من رفتم. آقا فرمودند «شما از گزارشت چيزي مي‌خواستي به من بگويي؟» عرض كردم نه، فقط مي‌خواستم توضيح واقع را بدهم. آقا فرمودند: «اين را فهميدم. چيز ديگري نمي‌خواستي بگويي؟» عرض كردم نه. نماز خوانديم و برگشتيم به جلسه. گزارش من تمام شده بود. آقا شروع به صحبت كردند. چند مطلب را فرمودند، از جمله اينكه فرمودند نكاتي كه فلاني «گفتند پيرامون جنگ، همينطور است؛ اين جنگ، جنگ بسيار سخت و شديدي است اما من تصور مي‌كنم اين جنگ شبيه جنگ خندق است.» آيات جنگ احزاب يا همان جنگ خندق را قرائت كردند و حالت مسلمان‌ها، حالت اصحاب و ياران پيغمبر، حالتي كه بر صف آن‌ها حاكم بود را بيان كردند. بعد فرمودند «اما من تصورم اين است كه پيروزي اين جنگ، همانند پيروزي جنگ خندق خواهد بود.» من در دلم تكان خوردم، چون اصلاً چنين ظني از نظر نظامي نداشتم. يعني در دلم تمنا كردم كاش آقا اين را نمي‌فرمودند كه نتيجه‌ي اين جنگ، پيروزي است. جنگ احزاب، پيروزي بزرگ پيامبر بود.

در ادامه، آقا دو نكته‌ي ديگر فرمودند كه خيلي مهم بود؛ يكي فرمودند «من تصورم اين است كه اسرائيل اين طرح را از قبل آماده كرده بود و مي‌خواست همين طرح را در يك غافلگيري كامل به اجرا بگذارد و حزب‌الله را در غافلگيري نابود كند. عمل حزب‌الله در گرفتن اين دو اسير، آن غافلگيري را به هم زد.» خب، من اين اطلاعات را نداشتم، سيد هم اين اطلاعات را نداشت، عماد هم نداشت. هيچ‌كدام اين اطلاعات را نداشتيم. من هميشه اين اعتقاد را داشتم و به دوستانمان هم گفته‌ام كه در اين بيست سالي كه در محضر آقا بودم، نتيجه‌ي تقوا را و ثمره‌ي آن را كه حكمت مي‌شود و بر زبان و بر دل و بر عقل جاري مي‌شود، من در آقا به‌طور كامل ديدم. لذا در هر چيزي كه الان ايشان شبهه مي‌كنند، مطمئن مي‌شوم كه در انتهاي آن، شبهه درمي‌آيد و يا بر هر چيزي كه يقين مي‌كنند، مطمئن مي‌شوم كه در آن، [مقصود] به دست مي‌آيد. وقتي آقا اين نكته را فرمودند براي من خيلي نويدبخش بود؛ چون اين حرف، سيد را خيلي كمك مي‌كرد و خيالش را راحت مي‌كرد. مخصوصاً اينكه در اواخر جنگ، تعداد شهدا بالا رفت و حجم انهدام و تخريب هم بالا رفت. سيّد عبارت‌هايي بيان مي‌كرد كه من را متأثر مي‌كرد و من نمي‌خواهم آن عبارت‌ها را بيان بكنم. ديدم اين بيان آقا خيلي بيان خوبي است براي او كه ممكن است كسي شماتت كند و مثلاً بگويد چرا حزب‌الله براي گرفتن دو اسير، كل شيعه را با خطر مواجه كرد. اما بيان اين موضوع كه حزب‌الله با گرفتن دو اسير، نه‌تنها خودش را بلكه ملت لبنان را از يك نابودي كامل نجات داد، خيلي نويدبخش و مهم بود.

يك نكته‌ي سومي هم فرمودند كه جنبه‌ي معنوي داشت؛ فرمودند «به اين‌ها بگوييد دعاي جوشن صغير بخوانند.» در شيعه عموماً دعاي جوشن كبير معروف است و دعاي جوشن صغير حداقل در بين عموم مردم – غير از خواص - معروف نيست. بعد آقا توضيحي هم دادند كه يعني ما تصور ديگري نكنيم در اين موضوع كه اين دعاي جوشن صغير حالا مثلاً چيست؛ مثل بعضي‌ها كه مي‌گويند اين چهار تا قل هوالله را بخوان يا مثلاً اين حمد را بخوان و موضوع حل است. آقا فرمودند «اين دعاي جوشن صغير حالت يك انسان مضطر است؛ انساني كه در يك اضطرار شديد است و مي‌خواهد با خدا حرف بزند.»

من همان شب به تهران آمدم و مجدداً‌ به سوريه برگشتم. احساس بسيار خوبي داشتم چراكه حامل يك پيامي بودم كه شايد براي سيد از هر امكان ديگري ارزشمند‌تر بود. مجدداً عماد آمد دنبال من و از همان راه برگشتيم و رفتم پيش آقاسيد و موضوع را براي ايشان نقل كردم. شايد هيچ چيزي به اندازه‌ي اين كلمات در روحيه‌ي سيد مؤثر نبود. اولاً ايشان يك خصوصيتي دارد كه ماها تا حالا هيچ‌كدام به اين درجه نرسيده‌ايم. فكر مي‌كنم ما اصلاً‌ درس ولايت‌شناسي را بايد برويم پيش ايشان ياد بگيريم. او اعتقاد جدي به بيانات رهبر معظم انقلاب دارد و اين‌ها را يك بيانات الهي و غيبي مي‌داند. لذا به هر بياني و به هر كلمه‌اي كه از ناحيه‌ي رهبر معظم انقلاب صادر شده باشد، اهتمام جدي و توجه اساسي و فوق‌العاده دارد. من به سيد توضيح دادم و او هم خيلي خوشحال شد. سپس به‌سرعت موضوع اول كه «نتيجه‌ي اين جنگ، همانند پيروزي جنگ خندق خواهد بود؛ و اگرچه سختي‌هاي زيادي دارد اما پيروزي بزرگي حاصل مي‌شود» از قول رهبر معظم انقلاب در بين همه‌ي مجاهدين منتشر شد؛ از كساني كه در نقاط جلو بودند و درگير بودند تا افراد در همه‌ي صفوف. ثانياً اين تحليل كه «دشمن از قبل يك طرح حمله داشته است» مبناي اصلي عمليات سيد در توجيه افكار عمومي و توجه دادن افكار عمومي به نيت دشمن شد. در موضوع سوم هم مسئله‌ي دعاي جوشن صغير رايج شد؛ چون اين دعا مفاهيم خيلي ارزنده‌ي عرفاني و معنوي و عبودي دارد و شايد بتوان گفت جزو بهترين دعاهاي مفاتيح است. انتشار اين دعا وسعت پيدا كرد و تلويزيون المنار به‌شكل مرتب آن را با يك صوت زيبا و حزين پخش مي‌كرد. حتي در بين مسيحيان هم اين دعا را مي‌خواندند. چون دعا، دعاي الهي است، عرفاني است و متعلق به يك طايفه نيست. يعني هر كسي كه عبوديت و تعبد داشته باشد، به قدرت الهي و به خداوند سبحان اعتقاد داشته باشد، اين دعا در او اثر مي‌گذارد؛ لذا اين پيام خيلي مؤثر بود و شروعي شد براي يك تحرك ديگر و مي‌توان گفت كه خون تازه‌اي در وجود حزب‌الله دميد تا حزب‌الله با يك اميد بيشتري و اعتمادبه‌نفس بيشتري وارد معركه با دشمن شد.

 شما در خلال جنگ، پيام ديگري از طرف حضرت آقا به جناب سيدحسن نصرالله و فرماندهان حزب‌الله منتقل نكرديد؟
من تا پايان جنگ برنگشتم و به‌طور كامل در اين ۳۳ روز در لبنان ماندم. بعد از اينكه جنگ تمام شد، من به ايران برگشتم و باز در جلسه‌ي مشابه همان جلسه‌ي مشهد اما اين بار در تهران، در محضر رهبر معظم انقلاب كه همه‌ي سران قوا هم بودند و مسئولين اصلي حضور داشتند، گزارشي از آنچه گذشت كه بخشي از آن هم منتشر شده بود، منتقل كردم. ضمن اينكه من در لبنان هم كه بودم، به‌صورت روزانه از خط امن گزارشاتي به تهران مي‌فرستادم و مسئولين به اين شكل، كاملاً در جريان وضعيت ميداني بودند.

 در داخل ايران نظرات پيرامون نحوه‌ي مواجهه و عكس‌العمل جمهوري اسلامي ايران چگونه بود؟ آيا در بين مسئولان، نظرات مخالفي هم بود يا همه نسبت به نوع واكنش ما متفق‌القول بودند؟
در آن مقطع اصلاً اختلاف نظر و اختلاف ديدگاهي وجود نداشت. يعني همه پيرامون حمايت از حزب‌الله - اعم از حمايت معنوي و مادي يعني تسليحاتي، تجهيزاتي و رسانه‌اي و آنچه در چارچوب توان جمهوري اسلامي بود - متفق‌القول بودند. بنابراين در داخل نظام – حداقل در آن مقطع - كسي ترديدي نداشت. من آنجا هم كه بودم، نظرات داخل ايران را مي‌شنيدم و هيچ نگراني از اين ناحيه وجود نداشت و به معناي كامل كلمه، يك وحدت كاملي در حمايت از حزب‌الله و تلاش براي پيروزي حزب‌الله در جمهوري اسلامي وجود داشت. چون مركز اساسي اين پشتيباني، رهبر معظم انقلاب بودند، لذا در جهت دادن به اين موضوع و تشخيص مصلحت جمهوري اسلامي و مصلحت اسلام و عالم اسلامي ترديدي در ايران وجود نداشت. البته الان هم كه در برخي موضوعات ممكن است تفاوت ديدگاه وجود داشته باشد، اما در موضوع حزب‌الله تاكنون ما در همه‌ي سطوح وحدت نظر داشته‌ايم.

 از بُعد عملياتي جنگ ۳۳روزه كمتر صحبت شده و يا اينكه بيشتر صحبت‌ها و اطلاعات، درباره‌ي وضعيت رژيم صهيونيستي در اين جنگ بوده است. خوب است از زبان شما كه در ميدان اين نبرد حضور و فعاليت داشته‌ايد، جزئياتي از راهبردهاي عملياتي حزب‌الله لبنان را بشنويم.
ببينيد، هنوز موضوعاتي پيرامون جنگ ۳۳روزه وجود دارد كه نمي‌توان مطرح كرد. حدود سيزده سال از اين جنگ مي‌گذرد و هنوز سال‌هاي زيادي بايد بخشي از اسرار اين جنگ و آنچه حزب‌الله عمل كرد به‌صورت سرّي باقي بماند. اما در رابطه با بخش‌هايي كه مي‌توان بيان كرد و مفيد است، چند نكته‌ي مهم و چند خاطره مي‌گويم.

حزب‌الله يك اتاق عمليات در قلب ضاحيه داشت كه عموماً پيوسته ساختمان‌هايي در مجاور آن مورد بمباران قرار مي‌گرفتند و منهدم مي‌شدند. يعني در هر شبي، دو سه ساختمان بزرگ بلندمرتبه‌ي دوازده سيزده طبقه، كمتر يا بيشتر، نقش بر زمين مي‌شدند و كاملاً با خاك يكسان مي‌شدند. اين اتاق، اتاق عمليات زيرزميني نبود بلكه يك اتاق عمليات معمولي بود اما بعضي از تجهيزات، اتصالات و ارتباطات در آن پيش‌بيني شده بود. يك شب كه در اين اتاق عمليات بوديم و تقريباً همه‌ي مسئولان اداره‌ي جنگ در آن اتاق عمليات حضور داشتند، حدود ساعت يازده شب، بعد از اينكه ساختمان‌هاي اطرافمان را زدند و منهدم كردند، احساس كردم كه يك خطر جدي نسبت به سيد وجود دارد و تصميم گرفتم سيد را جابه‌جا بكنيم. من و عماد با هم مشورت كرديم، سيد به‌سختي مي‌پذيرفت كه از اتاق عمليات خارج بشود. خارج شدن او هم اين‌گونه نبود كه از ضاحيه خارج بشود بلكه بايد از يك ساختماني كه فكر مي‌كرديم دشمن ممكن است به‌دليل ترددي كه در داخل آن وجود دارد به آن حساس شده باشد، به جاي ديگري منتقل مي‌شد. هواپيماهاي اِم‌كا يعني هواپيماهاي بدون سرنشين اسرائيل پيوسته روي آسمان ضاحيه، سه تا سه تا پرواز مي‌كردند و بر همه‌ي رفت‌وآمدها كنترل دقيق داشتند؛ حتي از يك موتورسيكلتي كه تردد مي‌كرد نمي‌گذشتند. ساعت دوازده شب، ضاحيه سوت‌وكور بود و اصلاً انگار در آنجا، در آن قلب ضاحيه كه مركز اصلي حزب‌الله بود هيچ‌كس زندگي نمي‌كرد. توافق كرديم از اين نقطه به ساختمان ديگري منتقل بشويم و منتقل شديم. فاصله‌ي زيادي هم بين آن ساختمان و ساختمان ديگر نبود. وقتي منتقل شديم به‌محض اينكه داخل آن ساختمان شديم، بمباران ديگري صورت گرفت و كنار همان ساختمان را زدند. در همان ساختمان صبر كرديم، چون در آنجا خط امن داشتيم و نبايد ارتباط سيد و مخصوصاً ارتباط عماد قطع مي‌شد. مجدداً‌ بمباران ديگري صورت گرفت و يك پل را در كنار اين ساختمان زدند. احساس مي‌شد كه اين دو بمباران، زدن سومي هم دارد و ممكن است به اين ساختمان برسد. در آن ساختمان فقط سه نفر بودند: من و سيد و عماد. لذا تصميم گرفتيم از اين ساختمان هم بيرون برويم و به سمت ساختمان ديگري رفتيم. آمديم بيرون، ما سه نفر، هيچ خودرويي نداشتيم، ضاحيه تاريك تاريك و در سكوت كامل بود. فقط صداي هواپيماهاي رژيم بالاي سر ضاحيه مي‌آمد. عماد به من و سيد گفت «شما بنشينيد زير اين درخت، از باب اينكه از ديد محفوظ بشويد.» اگرچه محفوظ نمي‌كرد چون دوربين هواپيماي اِم‌كا حرارت بدن انسان را از حرارت ديگر اشياء تفكيك مي‌كرد، لذا آن نقطه غير قابل مخفي كردن بود. وقتي در آن نقطه نشستيم، من ياد قصه‌ي حضرت مسلم افتادم؛ نه براي خودم بلكه براي سيد. چراكه سيد صاحب اينجا بود. عماد رفت، يك ماشين پيدا كرد، چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه به‌سرعت برگشت. عماد بي‌نظير بود؛ مخصوصاً در طراحي. تا قبل از اينكه ماشين به ما برسد، هواپيماي اِم‌كا روي ما متمركز بود. ماشين كه رسيد به ما، اِم‌كا بر ماشين متمركز شد. مي‌دانيد كه اِم‌كا اطلاعات دوربينش را مستقيماً به تل‌آويو منتقل مي‌كرد و آن‌ها اين صحنه را در اتاق عملياتشان مي‌ديدند. طول كشيد تا ما توانستيم با رفتن به زيرزمين، به زيرزمين ديگري برويم و بعد، از اين خودرو به چيز ديگري كه الان قابل بيان نيست منتقل بشويم و بتوانيم دشمن را گول بزنيم. تقريباً ساعت دو نيمه‌شب مجدداً به اتاق عمليات رسيديم.

نكته‌ي مهمي كه وجود داشت اين بود كه معمولاً‌ در جنگ‌ها خيلي شتاب وجود دارد. حالا من ۴۰ سال است كه كار نظامي امنيتي مي‌كنم و اين را مي‌فهمم. در جنگ‌ها خيلي شتاب وجود دارد براي اينكه هر امكاني كه دارند را در همان لحظات اوليه بروز بدهند. حزب‌الله در اين جنگ، در هر مرحله‌اي با يك ابزار جديد و يك اقدام جديد، دشمن را در غافلگيري و در بهت قرار مي‌داد. يعني همه‌ي ابزارهايش را يكمرتبه رو نمي‌‌كرد. لذا سيد يك عبارتي داشت كه اين عبارت، دشمن را خيلي در خوف نگه مي‌داشت. سيد مرحله به مرحله جلو مي‌‌رفت: مرحله‌ي حيفا، مرحله‌ي بعد از حيفا، مرحله‌ي بعدِ بعد از حيفا. اين مرحله‌ها را همينجور ادامه دادند تا وضعيت را به دشمن تفهيم كنند و در هر مرحله‌اي هم سلاح جديدي را رو مي‌كردند تا به دشمن ثابت كنند كه مي‌توانند دشمن را در آن عمق، مورد حمله قرار بدهند. لذا براي دشمن قطعي شد كه حزب‌الله در آن زمان، امكان ورود به مرحله‌ي بعدي كه مرحله‌ي خطر و قرمز بود – مرحله‌اي كه خطرناك‌تر از آن وجود نداشت - را دارد؛ يعني در حزب‌الله اين توانمندي وجود دارد كه جنگ را به داخل تل‌آويو بكشاند. لذا اين اقدامات حزب‌الله، ضمن اينكه جنبه‌ي نظامي داشت، جنبه‌ي رواني شديد هم داشت. يعني هم عمليات نظامي مي‌كرد و در هر مرحله‌اي دشمن را در يك نقطه‌ي جغرافيايي از سرزمين فلسطين اشغالي به چالش مي‌كشيد و هم از نظر رواني، دشمن را دچار يك گيجي سنگين كرده بود.

نكته‌ي دوم در به‌كارگيري ابزار نظامي بود. تصور دشمن اين بود كه در حجم عملياتي كه انجام داده است، توانمندي حزب‌الله را به صفر يا به حداقل رسانده؛ اما در هر مرحله‌اي كه دشمن اعلام مي‌كرد مثلاً ديگر از توان شليك موشك حزب‌الله چيزي باقي نمانده، حزب‌الله آن روز و روز بعد از آن، چند برابر روز قبل موشك شليك مي‌كرد. شليك كردن موشك يك امر ساده‌اي نبود؛ يعني در يك سرزميني كه از هوا با يك توپخانه‌ي متحرك و سنگين هوايي مواجه بود، موشك مي‌خواهد از يك پناهگاه بيايد بيرون و بر روي هدف تنظيم شود، روي هدف شليك شود، پرتاب‌كننده‌اش آسيب نبيند و به نقطه‌ي امن ديگري برگردد؛ كار بسيار سختي بود.

 اين آمادگي‌ها در اين سطح بالا، طي چه زمان و مراحلي به دست آمد؟
ورزيدگي و زبدگي مجاهدين حزب‌الله به‌دليل تمرينات دقيق و فشرده‌اي بود كه از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۶ يعني از زمان فرار رژيم صهيونيستي يا شكست آن در جنوب لبنان شروع شده بود. اين تمرينات و آمادگي‌ها لاينقطع تا سال ۲۰۰۶ - به‌عنوان طرحي كه حزب‌الله پيش‌بيني كرده بود به نام طرح سيدالشهدا - استمرار داشت. مدير اين طرح و طراح اين طرح عماد بود. لذا او چيدمان دقيقي كرده بود كه در مواجهه با دشمن چگونه عمل بكند.

نكته‌ي سوم درباره‌ي تاكتيك حزب‌الله است. برخلاف ديگر جنگ‌ها كه يك خاكريز مقدم در آن وجود دارد، اين جنگ هيچ خاكريز مقدمي نداشت، هر نقطه‌اش يك خاكريز بود، يعني از نقطه‌ي تماس كه تقاطع مرز فلسطين اشغالي با لبنان بود، حداقل تا نهر ليتاني، هر نقطه از آنجا اعم از تپه‌ها، قريه‌ها، خانه‌ها يك خط مقدم و يك خاكريز بود؛ نه يك خاكريز معلوم كه در جنگ‌ها متداول است و ما در جنگ خودمان از آن استفاده مي‌كرديم، بلكه خاكريزي با تاكتيك ويژه. اين تاكتيك حزب‌الله مشابه يك ميدان مين هوشمند گسترده بود كه هيچ نقطه‌ي خالي و امني در آن وجود نداشت. لذا شما اگر به شيوه‌ي حركت دشمن نگاه بكنيد، مي‌بينيد دشمن در بعضي از روستاها - روستاهاي چسبيده به مرز - از ورود به اين روستاها عاجز شد و نتوانست وارد اين‌ها بشود؛ از ورود به شهرها هم عاجز شد و در نهايت تصميم گرفت برود از وادي‌الحجير به سمت ليتاني بيايد كه همان نقطه‌ي شكنندگي و شكست دشمن بود.

يك نكته‌ي مهمي كه در جنگ ۳۳روزه وجود داشت اين بود كه گاهي يك ضربه‌ي حزب‌الله، مشابه ضربه‌‌‌ي آقا اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) در جنگ خندق در به زمين زدن عمربن‌عبدود تأثير عجيبي مي‌گذاشت؛ همان ضربه‌اي كه پيامبر فرمودند اين ضربه‌ي اميرالمؤمنين برتر است از همه‌‌ي عبادت جن و انس؛ چرا؟ چون ناجي اسلام شد. حزب‌الله در ضرباتي كه طراحي مي‌كرد، بعضي از ضرباتش يك‌مرتبه يك ساختار كامل رژيم را از دُور خارج مي‌كرد. يكي از آن ساختارها نيروي دريايي رژيم بود. مستحضر هستيد كه براي رسيدن به جنوب لبنان، يك راه مواصلاتي وجود داشت و اين راه از حاشيه‌ي درياي مديترانه عبور مي‌كرد و به صيدا و صور و نهايتاً به خطوط مقدم جنوبي مي‌رسيد. در همه‌ي جنگ‌ها، ناوچه‌هاي رژيم صهيونيستي در دريا مستقر مي‌شدند و با توپ‌هاي دقيق خودشان اين جاده را مي‌بستند؛ در اين جنگ هم در هفته‌ي اول همين كار را انجام دادند.‌ آن چيزي كه دشمن تصور نمي‌‌كرد و حزب‌الله او را در غافلگيري قرار داد، مسئله‌ي موشك‌هاي دريايي بود. آن روز براي اولين بار قرار بود موشك دريايي مورد آزمايش قرار بگيرد. قبل از آن، همه‌ي موشك‌ها مخفي بودند و آزمايشي وجود نداشت. عمليات، عمليات سختي بود. بايد موشك از يك پناهگاه و از يك مخفيگاه خارج مي‌شد، با ماشيني كه حامل آن بود به يك نقطه‌ي پرتاب مي‌آمد كه مكشوف بود، درحالي‌كه سه چهار ناوچه‌ي اسرائيلي در مقابلش ايستاده بودند. اين كار قرار بود زماني انجام بگيرد كه سيد مي‌خواست صحبت بكند، چون شايعه شده بود كه سيد زخمي شده است و خيلي حالت نگراني عمومي در بين مردم لبنان ايجاد شده بود. توافق سيد با عماد اين شد كه بايد سيد صحبت كند. در آن هفته دشمن يك برتري داشت و ما هنوز كار مهمي غير از عكس‌العمل موشكي انجام نداده بوديم. اين اقدام بايد صورت مي‌گرفت. چندين مرتبه اين موشك آمد روي سكو و خواست شليك بشود اما اشكال در شليك به وجود آمد. سيد مي‌خواست در صحبت خودش اين را به‌عنوان يك غافلگيري مهم اعلام بكند. صحبت سيد بايد ضبط مي‌شد و بعد منتشر مي‌شد. يك اتاق، در كنار اتاقي كه سيد داشت صحبت مي‌كرد بود كه ما آنجا با عماد و برادري ديگر نشسته بوديم. ما به انتهاي صحبت سيد رسيده بوديم اما اين موشك شليك نمي‌شد. سيد كه مي‌خواست بگويد والسلام عليكم و رحمةاللّه، به اين نقطه كه رسيد، قبل از اينكه اين عبارت را بخواهد بيان بكند موشك شليك شد. سرعت موشك، مافوق صوت بود و سريعاً به ناوچه اصابت كرد. لذا سيد در پايان بيان خود مثل يك بيان غيبي كه انگار صحنه را مي‌ديد، گفت «الان در مقابل خودتان مي‌بينيد كه ناوچه‌ي اسرائيلي در حال سوختن است.» اين نوع كلام سيد با نقطه‌ي اصابت موشك مصادف بود. حالا خود اين هم يك فلسفه‌اي دارد كه از منظرهاي عام شايد قابل قبول نباشد، اما از باب اينكه خداوند تطبيق داد اين بيان را و اين ضربه را و اين ضربه دقيقاً اصابت كرد قابل توجه است؛ درحالي‌كه اين ناوچه‌ها امكانات جَمر دارند و مي‌توانند موشك را منحرف كنند، ضد موشك دارند و مي‌توانند موشك را بزنند؛ اما موشك آمد و اصابت كرد و ناوچه را دو نيم كرد. اين اتفاق، خلاصي از نيروي دريايي رژيم صهيونيستي بود؛ نيرويي كه ديگر تا پايان جنگ ديده نشد و با يك موشك، تمام نيروي دريايي رژيم صهيونيستي از صحنه خارج شد.

البته خود اين اتفاق كه يك رژيم با اصابت يك موشك، نيروي دريايي‌اش از صحنه خارج مي‌‌شود، قابل تحليل است. بحث در اينجا، بحث ‌توان رژيم صهيونيستي است. يعني معلوم مي‌شود كه اين رژيم هر تعداد ناوچه داشته باشد، اين بار با يك موشك، بار ديگر با دو موشك و با سه موشك به‌طور كامل از ميدان خارج خواهد شد. آن زمان در بُرد صد كيلومتري از ميدان خارج شد، ممكن است در مقطع ديگري در بُرد سيصد كيلومتري از ميدان خارج بشود. خب اين شد يك معجزه و يك پيروزي بسيار بزرگ. مردمي كه در آن مقطع آواره بودند يا زير بمباران بودند، در همان حين بمباران، فريادهاي «اللّه اكبر»شان از خوشحالي بلند شد. اين هم يك غافلگيري ديگري بود كه حزب‌الله انجام داد و معادله را عوض كرد و رژيم نتوانست اين معادله را جبران بكند تا اينكه درنهايت به سمت دشت خيام و به سمت ليتاني حركت كرد و در آنجا هم شكست خورد.

روزهاي بيستم تا بيستوهفتم و بيست‌وهشتم روزهاي سختي بود؛ من و عماد از هم جدا شديم، سيد در نقطه‌ي ديگري بود و ما شب‌ها با هم جلسه داشتيم. ما با اصول خاصي خودمان را به سيد مي‌رسانديم، با سيد ملاقات مي‌كرديم و عماد گزارش كامل ميدان را مي‌‌داد؛ تدابير سيد را هم اخذ مي‌كرد. اين روزها روزهاي بسيار سختي بود؛ خيلي سنگين و سخت بود. تقريباً مي‌توان گفت جزو سخت‌ترين روزهاي اين ۳۳ روز بود. حالا الان وقت بيان بعضي از موضوعات نيست.

عماد يك ابتكار مهم انجام داد كه اين ابتكار خيلي اثرگذار بود. اگر بخواهم اثر اين ابتكار را بيان كنم، بايد آن را با پيام و وعده‌اي كه آقا به سيد درباره‌ي پيروزي در اين جنگ داد مقايسه كنم؛ اين ابتكار كه آن اندازه اهميت داشت، نامه‌ي مجاهدين در خطوط مقدم يا خطوط مواجهه با دشمن در زير آتش دشمن خطاب به سيدحسن بود. نامه‌ي عجيبي بود؛ يعني آن روز وقتي نامه قرائت مي‌شد، عماد كه خودش طراح بود با صداي بلند مي‌گريست و من نديدم كسي اين نامه را بشنود و نگريد. از آن مهم‌تر جواب سيد بود؛ يعني شايد اگر بخواهيم تشبيه بكنيم، شباهت داشت به اشعاري كه اصحاب امام حسين (عليه‌السلام) در كربلا مقابل دشمن در دفاع از امام حسين (عليه‌السلام) مي‌خواندند. كلام سيد به مجاهدين خودش در تقدير و تقديس ايستادگي آنان، مشابه كلام امام حسين (عليه‌السلام) در شب عاشورا بود. اين دو كلام - يعني نامه‌ي مجاهدين به سيد و جواب سيد به آن - هر كدام اثرگذاري بسيار بالايي داشت و واقعاً الهي بود. اصلاً‌ بيان اين نوشته‌ها اثر فوق‌العاده‌اي گذاشت و انرژي بسيار بالايي را ايجاد كرد. از روز بيست وهشتم، روند جنگ بالعكس شد.

حالا اينجا بايد يك نكته‌اي بگويم. ما خيلي از اين صحنه‌ها را در دفاع مقدس خودمان ديده بوديم و من هميشه مي‌گويم كه از عوامل بر حق بودن خودمان در جنگ، آن روحياتي بود كه از رزمندگانمان بروز مي‌كرد و بيشتر شباهت داشت به حالت سير و سلوك و برداشته شدن حجاب‌ها؛ از وراي حجاب‌ها و وراي پرده‌ها سخن مي‌گفتند. يكوقت - شايد يك سال و نيم قبل از عمليات كربلاي پنج - ما در شلمچه بوديم و مي‌خواستيم آنجا عمليات بكنيم و براي اينكه دشمن متوجه ما نشود، نيروهاي اطلاعات عملياتمان را مستقر كرده بوديم. مقابل ما آب بود و آن روز دو نفر از بچه‌هاي ما به نام حسين صادقي و اكبر موسايي‌پور به شناسايي رفتند اما برنگشتند. يك برادري ما داشتيم كه خيلي عارف بود؛ نوجوان مدرسه‌اي بود، دانش‌آموز بود اما خيلي عارف بود. يعني شايد در عرفان عملي، كم مثل او پيدا مي‌شد؛ به درجه‌اي رسيده بود كه بعضي از اوليا و بزرگان عرفان، بعد از مدت طولاني مثلاً هفتاد هشتاد سال مي‌رسيدند. من در اهواز بودم كه اين برادر نوجوان ما با بيسيم راكال با من تماس گرفت و گفت «بيا اينجا». من رفتم آنجا. آن برادر ما گفت «اكبر موسايي‌پور و صادقي برنگشتند.» خيلي ناراحت شدم و گفتم «ما هنوز شروع نكرديم، دشمن از ما اسير گرفت و اين عمليات لو رفت» و با عصبانيت اين حرف را بيان كردم.

من يك روز آنجا ماندم و بعد برگشتم، چراكه جبهه‌هاي متعددي داشتيم. دو روز بعد دوباره آن برادر ما با من تماس گرفت و گفت بيا؛ من هم رفتم. آن برادر ما كه اسمش حسين بود، به من گفت كه فردا اكبر موسايي‌پور برمي‌گردد. به او گفتم حسين! چه مي‌گويي؟ حسين، يك خنده‌ي خيلي ظريفي آن گوشه‌ي لبش را باز كرد و گفت «حسين پسر غلامحسين اين را مي‌گويد.» اسم پدرش غلامحسين بود؛ او هم دبير خيلي ارزشمندي بود، مادرش هم دبير بود. حسين معلم‌زاده بود از پدر و مادر. اصلاً واقعاً به سن نوجواني معلم بود. وقتي اسم «حسين آقا» را مي‌بردند، يك حسين آقا بيشتر نداشتيم؛ شايد صدها حسين در آنجا بودند، اما فقط يك «حسين آقا» بود. گفتم «حسين! چه شده؟» گفت «فردا اكبر موسايي‌پور برمي‌گردد و بعدش صادقي برمي‌گردد.» گفتم «از كجا مي‌گويي؟» گفت «شما فقط بمانيد اينجا.» من ماندم. ما يك دوربين خرگوشي داشتيم كه دورش را گوني چيده بوديم و دژ درست كرده بوديم. برادرهاي اطلاعات كه پشت دوربين بودند، نزديك ساعت يك بعدازظهر بود كه گفتند يك سياهي روي آب است. من آمدم بالا ديدم درست است؛ يك سياهي روي آب خوابيده بود. بچه‌ها رفتند داخل آب و ديدند كه اكبر موسايي‌پور است. روز بعدش هم حسين صادقي آمد. عجيب اين بود كه آن آب با همه‌ي تلاطماتي كه داشته، اين‌ها را به همان نقطه‌ي عزيمتشان برگردانده بود. هر دو در آب شهيد شده بودند. خيلي عجيب بود. من به حسين گفتم «حسين! از كجا اين را فهميدي؟» گفت «من ديشب اكبر موسايي‌پور را در خواب ديدم كه به من گفت: حسين! ما اسير نشديم، ما شهيد شديم. من فردا اين ساعت برمي‌گردم و صادقي روز بعدش برمي‌گردد.» بعد حسين به من جمله‌اي گفت كه خيلي مهم است. گفت «مي‌داني چرا اكبر موسايي‌پور با من حرف زد؟» گفتم نه. گفت «اكبر موسايي‌پور دو تا فضيلت داشت: يكي اينكه ازدواج كرده بود، دو اينكه نماز شب او در آب قطع نشد. اين فضيلت او بود كه او آمد من را مطلع كرد.»

حسين بعدها شهيد شد. من مي‌خواستم به اين نكته برگردم كه در آن كوران حوادث كه خيلي سخت بود، يكي از برادرهاي حزب‌الله كه اهل تدين و تشرع بود و در جنوب مسئول بود، در حالتي كه به تعبير خودش حالت خواب نبوده گفت «ديدم يك بانويي آمد و يك يا دو بانوي ديگر هم در كنارش بودند. من در عالم خواب حس كردم حضرت زهرا (سلام‌الله‌عليها) است. رفتم به سمت پاهاي مباركشان؛ به ايشان گفتم كه ببينيد وضع ما را، ببينيد ما چه وضعي داريم. حضرت فرمودند كه «درست مي‌شود». گفتم نه. من مُصر بودم به پاي ايشان بيفتم و اصرار داشتم از ايشان چيزي بگيرم. بعد از اصرار كردن، ايشان فرمودند «درست مي‌شود» و يك دستمال از داخل روپوشي كه داشتند بيرون آوردند و تكان دادند و فرمودند «تمام شد». يك لحظه بعد يك هلي‌كوپتر اسرائيلي با موشك زده شد و بعد از اين، زدن تانك‌ها شروع شد.» و زدن تانك‌ها همان نقطه‌ي شكست رژيم در جنگ بود. از اينجا بود كه معادله‌ي جديد آمد و اولين موشك‌هاي كُرنت در اين جنگ رونمايي شد و براي اولين بار تانك‌هاي مركاواي اسرائيلي كه تا حالا به اين شكل زده نشده بودند، منهدم شدند و نزديك به هفت تانك در يك روز زده شد.

چگونه جنگ به پايان رسيد؟
آن وقت آقاي حمد آل خليفه كه نخست‌وزير قطر بود، وزير خارجه بود. او در سازمان ملل بود و وساطت مي‌كرد و مي‌آمد لبنان و مي‌رفت. او بعداً نقل كرد و گفت «در آن روزها آمريكايي‌ها ابداً اجازه نمي‌دادند بحث توقف جنگ مطرح بشود. من نااميد شدم؛ رفتم در خانه‌ي خودم استراحت كنم كه ديدم ناگهان سفير اسرائيل در سازمان ملل سراسيمه آمد دنبال من. با عجله و با نگراني به من گفت كه كجا هستي؟ گفتم مگر چيز جديدي شده؟ گفت برويم سازمان ملل. آمدم ديدم اين جان بولتون خبيث خيلي نگران و مضطرب دارد قدم مي‌زند. هر دو به من گفتند الان بايد جنگ متوقف بشود. گفتم چرا؟ گفتند اگر جنگ متوقف نشود، ارتش اسرائيل از هم مي‌پاشد و متلاشي مي‌شود.» لذا اسرائيلي‌ها همه‌ي شروط قبلي خودشان را ناديده گرفتند و از آن‌ها عبور كردند و مجبور شدند شروط حزب‌الله را قبول بكنند و آتش‌بس را بپذيرند و اين پيروزي بسيار بزرگ براي حزب‌الله رقم خورد؛ نه‌تنها پيروزي حاصل شد بلكه اين اتفاق، نقطه‌ي پاياني شد بر تصور هجوم رژيم صهيونيستي به لبنان كه اين تا به امروز هم ادامه پيدا كرده است؛ يعني نه‌تنها حزب‌الله بر تصور هجوم رژيم صهيونيستي به لبنان اثرگذار شد بلكه بر تصور رژيم صهيونيستي براي هر هجومي اثرگذار شد. من عرض مي‌كنم بعد از جنگ ۳۳روزه، راهبرد رژيم صهيونيستي، از استراتژي بن‌گوريون در جنگ پيش‌دستانه و هجومي، آرام‌آرام به استراتژي دفاعي تبديل شد. شما ديديد در اين اتفاقي كه چند هفته‌ي قبل افتاد و حزب‌الله براي انتقام از دو شهيدش، تهديد كرد كه رژيم صهيونيستي را هدف مي‌گيرد و مي‌زند، اسرائيلي‌ها به فاصله‌ي سه تا پنج كيلومتر از نطقه‌ي صفر مرزي به عمق فرار كردند؛ به‌طوري‌كه خبرنگار الميادين به آن‌طرف سيمخاردار رفت و گفت من از فلسطين اشغالي به شما گزارش مي‌دهم. اين اثر جنگ ۳۳روزه است.

 در حال و هواي بزرگداشت دفاع مقدس هستيم. فرهنگ و ادبيات دفاع مقدس، چگونه به جبهه‌ي مقاومت در منطقه پيوند خورده و استمرار يافته است؟
شما اگر به سير حوادث در تاريخ اسلام نگاه بكنيد، مي‌بينيد اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) به رسول‌اللّه (صلي‌الله‌عليه‌وآله) اقتدا كرد. وقتي اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) موعظه مي‌‌كند، وقتي نامه مي‌نويسد، وقتي خطبه مي‌خواند، مبنا و مصداق اساسي او، زمان پيامبر، عمل پيامبر و سيره‌ي پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌وآله) است. امام مجتبي و سيدالشهدا (عليهماالسلام) وقتي مي‌خواستند به كسي اقتدا كنند و سيره‌ي او را مبنا قرار بدهند، خود اميرالمؤمنين (عليه‌السلام) را به‌عنوان يك شاهد عيني و نزديك‌تر كه سيره‌ي رسول‌اللّه (صلي‌الله‌عليه‌وآله) را به‌صورت عملي بيان كرده بود و پياده كرده بود، مبنا قرار مي‌دادند.

دفاع مقدس ما هم از اين جنس است؛ يعني نسبت به همه‌ي دفاع‌هاي مقدس ديگري كه وجود دارد يك حالت مادر دارد، محوريت و قدسيت دارد. در دفاع مقدس ما موضوعات معنوي در اعلي‌ترين شكل بروز داده شد، تبليغات ديني در اعلي‌ترين شكل بروز داده شد، موضوعات اعتقادي و عبادي در اعلي‌ترين شكل بدون ذره‌اي انحراف نمايش داده شد، ايثار و جهاد و شهادت در اعلي‌ترين شكل نشان داده شد، رابطه‌ي مدير با زيرمجموعه در دفاع مقدس ما فقط با نادرترين صحنه‌هاي صدر اسلام قابل تطبيق است. بنابراين دفاع مقدس در همه‌ي موضوعات يك قله است. شما رشته‌كوه‌هاي البرز را ببينيد؛ طول آن بيش از هزار كيلومتر است اما معرّفش قله‌ي دماوند است. قله‌ي دماوند، آن نقطه‌‌ي مرتفع اساسي سلسله جبال البرز است. نسبت دفاع مقدس به همه‌ي اين دفاع‌ها، نسبت قله‌ي دماوند به اين سلسله‌ جبال طولاني البرز است. دفاع مقدس يك ارتفاعي دارد كه مرتفع‌تر از همه‌ي اين‌ها است و اين‌ها دامنه‌هاي آن و سلسله قلل آن هستند.

متن
نام
نام خانوادگي
ايميل
متن
فايل
 
بيانيه ها
 
بيانيه جبهه پايداري همزمان با هفته دفاع مقدس
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي درباره تلاش براي مذاكره مجدد با 1+5
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت روز قدس
بيانيه جبهه پايداري در واكتش به قرار گرفتن سپاه در ليست تروريستي از سوي آمريكا