دوشنبه 23 تير 1399
همكاري با پايداري
 
 
 
پربيننده ترين مطالب
 
سوابق و فعاليت‌هاي نامزدهاي جبهه پايداري در تهران
 
 
فهرست نهايي جبهه پايداري در حوزه انتخابيه تهران، ري، شميرانات، اسلامشهر و پرديس
 
 
به ائتلافي كه در آن پدرسالاري باشد ورود نخواهيم كرد/ در سال ۹۴ آيات مصباح و يزدي را از روند وحدت حذف كردند/ از آقاي رئيسي بپرسيد چه كساني تا آخر پاي كار شما بودند/ جمنا خود را منقرض كرده است/ ادعاي عبور پايداري از علامه مصباح تهمتي از سر بي‌اطلاعي است
 
 
رمز پيروزي جبهه انقلاب در انتخابات، زير سايه وحدت استراتژيك است نه وحدت تاكتيكي
 
 
تجارب توام با شكست را نبايد تكرار كرد/ يك هزار توماني هم از جايي به جبهه پايداري كمك نشده است/ در يك سال و نيم اخير براي كارهاي دروني و تشكيلاتي وقت گذاشته‌ايم/ وقتي مخالف و موافق برجام را در يك ليست مي‌گذاريم مردم احساس دوگانگي مي‌كنند
 
 
بايد اصلح را بشناسيم، سهم‌خواهي چيست؟/ اگر ائتلاف براي شناخت اصلح باشد، اهلا و سهلا/ تكرار تجربه دوره گذشته كار عاقلانه‌اي نيست؛ مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمي‌شود/ اگر بنا شد كه قولي بدهند اما بعد بزنند زيرش ديگر براي چه اعتماد كنيم؟!
 
 
قواعد وحدت اصول‌گرايان مشخص باشد جبهه پايداري استقبال مي‌كند
 
 
بيانيه تحليلي جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون مشكلات اقتصادي جاري كشور
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون پايان برجام و وضعيت سياست خارجي ايران
 
 
شاهد برخي مواضع و رفتارهاي ساختارشكنانه احمدي‌نژاد هستيم/ طرح خواسته‌هاي غيرقانوني و تضعيف نهادها و اركان نظام اسلامي و عدم ترجيح مصالح ملي بر مسائل شخصي و گروهي
 
 
نامه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به محضر مقام معظم رهبري در مورد پيروزي قاطع سپاهيان نور بر داعش
 
 
بيانيه جبهه پايداري به مناسبت تقارن 17شهريور و كشتار وحشيانه مسلمانان مظلوم ميانمار
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون دوازدهمين دوره انتخابات رياست جمهوري
 
 
اطلاعيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي پيرامون انتخابات پنجمين دوره شوراي اسلامي شهر تهران
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي جهت معرفي نامزد اصلح انتخابات دوازدهمين دوره رياست جمهوري
 
 
صادق محصولي: جبهه پايداري نامزدي به جمنا براي انتخابات رياست جمهوري معرفي نكرده است
 
 
آغاز فرآيند اجرايي معرفي نامزد اصلح در جبهه پايداري با مشورت صاحب نظران و كارشناسان حوزه و دانشگاه در پاسخ به مطالبات مردمي
 
 
دبيركل جبهه پايداري: پس از 5 ماه جبهه مردمي به سراغ ما آمد/ ما به وظيفه خود عمل مي‌كنيم
 
 
مكانيزم وحدت؛ فرصت ها و تهديدات
 
 
درباره نجات كشور از وضعيت فعلي
 
 
علامه مصباح يزدي: آقاي هاشمي‌رفسنجاني عمري را در ياري امام(ره) تلاش كرد؛ اين مصيبت را تسليت عرض مي‌كنم
 
 
جبهه پايداري قطعا براي انتخابات رياست جمهوري ۹۶ گزينه دارد
 
 
آيا مسأله، وحدت حول يك كانديداست؟!
 
 
آيت الله مصباح يزدي: روايتي نداريم كه بگويد اطاعت از كسي كه با رأي اكثريت مردم سر كار آمده، واجب است/ تنها در صورتي كه ولي فقيه فردي را منصوب كند، اطاعتش واجب مي‌شود
 
 
صادق محصولي: بسياري از خواص و نخبگان در ۹ دي سال ۸۸ از مردم عقب ماندند/ چرا با متخلفان حقوق‌هاي نجومي برخورد نشد؟
 
 
حاشيه اي بر حرف راست آقاي روحاني
 
 
حضرت آيت الله مصباح يزدي: آن‌قدر بي عرضه نباشيم كه ثمره خون شهدا را به باد دهيم/ اولين خطر در زمينه حفظ انقلاب اين است كه فكر امام(ره) تحريف شود و ارزش و كارآيي خود را از دست بدهد
 
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت سالروز حماسه ۹ دي
 
 
 انقلاب اسلامي بر سر دو راهي تاريخي
تاريخ  :  1396/11/25
نوع : ديدگاه , يادداشت

ديگر اين ‌كه اگر نظامِ از اسلام‌گرايي دست بكِشد و در فضاي سياسي و فرهنگيِ غالب، هضم شود، مقتدرتر نخواهد شد، بلكه به دنبالة خنثي و وابسته‌اي تبديل مي‌شود كه اختياري از خويش ندارد. نكتة پاياني اين ‌كه نظامِ اسلامي، الگوي اسلام‌گراييِ حداكثري را در پيش نگرفته است؛ بدين معني كه خواهانِ تحقّقِ يكباره و دفعيِ همة آموزه‌هاي اسلامي نيست، بلكه روندي تدريجي و تكاملي را براي خويش در نظر گرفته است.


مهدي جمشيدي*: در فرهنگِ غربي، ابتدا اعتبار و واقع‌نماييِ گزاره‌هاي ديني به چالش كشيده شد و معرفتِ ديني، به معرفتي شخصي و اثبات‌ناپذير تبديل گرديد، و سپس در سده‌هاي بعدي، حتّي احكامِ عقلي و انتزاعي نيز زيرِ سؤوال رفت و به مثابه مقولاتي در نظر گرفته شد كه چندان نمي‌توان دربارة آن‌ها، داوريِ بين‌الاذهاني كرد و آن‌ها را پايان‌ناپذير و نهايي، تصوّر نمود. به اين ترتيب، معرفتِ وحياني و عقلي به صورتِ كامل، متزلزل و نامعتبر شدند و از حوزة آن‌چه در فرهنگِ غربي، «علم» انگاشته مي‌شود، خارج گرديدند. در اين ميان، تنها تجربة حسي باقي ماند كه صفاتِ بين‌الاذهاني و معتبر بودن به آن نسبت داده شد. از اين ‌رو، «علم» به عنوانِ معرفتي قلمداد گرديد كه از طريقِ «روشِ تجربي» كسب مي‌شود؛ يعني حاصلِ ارتباطِ حواسِ آدمي با جهانِ خارج است. نيروهاي تكنوكرات معتقدند بايد به «عقلانيّت» روآورد و عقلانيّت نيز برخاسته از «علم» است و علم از به كار بستنِ «روشِ پوزيتيويستي» به دست مي‌آيد: «از مبانيِ مهمِ فلسفيِ جهان‌شدن، فراگير شدنِ عقلانيّت است. [...] كارِ عُقلايي، ريشه در تفكّرِ علمي و پوزيتيويستي دارد. در كارِ عقلايي، منافع، نقشِ مهم‌تري از تعصّب، جزميّت، قوم‌گرايي، عصبانيّت، كينه و حسد دارد.» بنابراين، «روشِ علمي» به «روشِ تجربي» محدود مي‌شود و هر آن‌چه متّكي بر روش‌هاي ديگر است، علمي نيست. البته در اين‌جا، مناقشه و اختلاف در حدّ الفاظ باقي نمي‌ماند و مسأله اين نيست كه يك قراردادِ ساده براي معناي لفظِ علم صورت گرفته است و پاره‌اي از معارفِ بشري، علم خوانده شده‌اند، بلكه مسأله اين است كه علم، «معتبر» است و غيرعلم، «نامعتبر» و آن‌چه كه معتبر است بايد مبناي جامعه‌پردازي واقع شود. از اين جهت، به علم در اين معناي محدود، عقلانيّت نسبت داده مي‌شود و گفته مي‌شود كه علم، عقلانيّت را در آغوش مي‌گيرد و از آن دفاع مي‌كند. نيروهاي تكنوكرات بر اين باورند كه رهيافتِ علمي - در معناي پوزيتيويستيِ آن - در جهانِ سوم، رقيق و كم‌مايه است و همين كاستي و نقصان موجب شده است كه اين جوامع، توسعه نيابند و از قافلة پيشرفت عقب بمانند. اين واقعيّت نيز معلولِ سياستمدارانِ جهانِ سوم است كه به مطالعة واقعيّت‌هاي عيني با روشِ علمي، علاقه ندارند و اسيرِ ذهنيّاتِ خود هستند: «رهيافتِ علمي و عينيِ تحتِ تأثيرِ فلسفة پوزيتيويسم، در بعضي از مناطقِ جهانِ سوم، ضعيف بوده و رشد و توسعه را به تأخير انداخته است. در اين كشورها، سياستمداران اغلب افرادِ ايده‌آليستي بودند.» حاصل اين كه توسعه‌يافتگي، وابسته به اتّكاي بر روشِ پوزيتيويستي است و هر اندازه جامعه‌اي از ذهن‌گرايي و آرمان‌پردازي فاصله بگيرد و به عالَمِ واقعي و عيني نظر كند، زودتر و بيشتر به توسعه دست خواهد يافت. در مقامِ نقد اين سخن بايد گفت اين ‌كه هر آن‌چه غير از پوزيتيويسم است با برچسبِ ايده‌آليسم رانده و طرد شود، مغالطه است، چراكه مسأله، انتزاعي‌انديشي و ذهن‌زدگي و آرمان‌گراييِ خيال‌بافانه نيست. ما اگر با رهيافتِ پوزيتيويستي مخالف هستيم و علم را به لحاظِ روش‌شناختي، مساوي با آن قلمداد نمي‌كنيم، به اين معني نيست كه به مطالعة واقعيّت‌هاي عيني و محسوس تمايل نداريم، بلكه به اين معني است كه علاوه بر تجربه، روش‌هاي ديگر را نيز براي شناختِ واقعيّت‌ها، معتبر مي‌انگاريم و تنها، به تجربه بسنده نمي‌كنيم. محلّ نزاع، «واقعيّت» و «غيرواقعيّت» نيست، «تجربه‌بسندگي» و «تكثّرگراييِ روش‌شناختي» است. ما نه واقعيّت را نفي مي‌كنيم، نه كارآمدي و اعتبارِ روشِ تجربي را، بلكه بر اين باوريم كه در كنارِ روشِ تجربي، بايد روش‌هاي ديگر را نيز معتبر بدانيم و در معناي علم به لحاظِ روش‌شناختي، انحصارگرا و بسته عمل نكنيم. علم بايد كاشف از واقعيّت باشد، اما راه‌هاي شناختِ واقعيّت، به تجربه محدود نمي‌شود. نگاه پوزيتيويستي به پيشرفت، تنها در لاية معرفت‌شناسي متوقف نمي‌ماند، بلكه دلالت‌ها و نتايجِ وسيعي را به دنبال خواهد داشت و كليّتِ برنامة پيشرفت را دچارِ جهت‌گيريِ مادّي و دنيويِ محض خواهد كرد. از جمله تفاوت‌هاي مهم ميانِ پيشرفت در تلّقيِ اسلامي با پيشرفت در تلّقيِ غربي، فراتر رفتنِ مباديِ معرفتيِ پيشرفتِ اسلامي از رويكردِ پوزيتيويستي است. از معرفت‌شناسيِ پوزيتيويستي،‌ «هستي‌شناسيِ مادّي» برمي‌آيد، و هستي‌شناسيِ مادّي نيز در ميانِ شؤون و ساحاتِ مختلفِ حياتِ آدمي، قائل به «اصالتِ اقتصاد» است و مناسبات و نهادهاي اقتصادي را كانوني و اصلي مي‌انگارد. در الگوي پيشرفتِ غربي، همة امورِ نظامِ اجتماعي، در خدمتِ اقتصاد و به طورِ كلّي، منافعِ مادّي و محسوس است. از اين ‌رو، رتبه‌بنديِ جوامعِ بشري بر اساسِ اندازة ترّقيِ اقتصادي و مادّيِ آن‌‌ها صورت مي‌گيرد، نه بر اساسِ ترقيّاتِ فرهنگي و معنوي. در برنامة توسعه، انسان يك «حيوانِ اقتصادي» شمرده مي‌شود كه قادر است طبيعت - يا همان منبعِ عظيم براي به دست آورنِ موّادِ خام و اوليّه - را دست‌ماية خلاقيّت و ابداعِ صنعتي خود قرار دهد و آن را مُسخَّرِ غايات و مقاصدِ مادّي‌اش نمايد. به بيانِ ديگر، چون «وضعيّتِ اقتصادي» بر «وضعيّتِ فرهنگي» تأثير مي‌گذارد، بنابراين، «اصلاحِ اقتصادي» مي‌تواند خودبه‌‌خود به «اصلاحِ فرهنگي» بينجامد: «همان‌ گونه كه در متونِ ديني مشخص است، بنيان‌هاي اقتصادي و داشتنِ حداقل‌ها در پذيرشِ فرهنگِ خداپرستي، بسيار نقش‌آفرين است. [...] برخورداري از حداقل‌هاي معاش و رضايتِ رواني از ثباتِ اقتصادي، در رويكردهاي فرهنگي و شناختيِ انسان، مؤثّر است. [...] وقتي انسان‌ها از ثباتِ اقتصادي بهره‌مند نباشند، آزاديِ‌ انديشه و دين‌داريِ آن‌ها هم مخدوش مي‌شود؛ از آن‌جا كه اساسِ دين‌داري، عقل‌محوري است، روي آوردن به استدلال و برهان در شرايطي محقَق مي‌شود كه حداقل‌هاي معاش، تأمين شده باشد. [...] چون اعتدال‌گرايي در ذاتِ خود، به حلّ و فصلِ معيشتِ مردم عنايت دارد و مي‌تواند ثبات بيافريند، در ميان‌مدّت، به اخلاق، دين‌داري و توجه به حقوقِ انسان‌هاي ديگر، حقوقِ شهروندي و رشدِ معنويِ انسان نيز مي‌تواند مساعدت بخشد.» اين ‌كه وضعيّتِ اقتصادي بر وضعيّتِ فرهنگي اثر مي‌گذارد، تحليلِ صوابي است، اما از آن نمي‌توان نتيجه گرفت كه اين تأثير، مطلق است و يا نبايد به فرهنگ به عنوانِ امري مستقل و اصيل نگريست و براي آن برنامه‌ريزي كرد. فرهنگ، فرع بر اقتصاد نيست كه بتوان گفت همين‌ كه به واسطة گشايشِ اقتصادي، فرهنگ نيز ارتقاء پيدا مي‌كند، كافي است و ضرورت ندارد فرهنگ به صورتِ مستقل از اقتصاد، در دستورِ كار قرار بگيرد. از طرفِ ديگر، اين ‌گونه نيست كه همواره بهبودِ وضعيّتِ اقتصادي، فرهنگِ ديني را در جامعه كمال بخشد و بر عمقِ ديانتِ مردمان بيفزايد، بلكه گاه برعكس، غرق شدن در نعماتِ مادّي، جامعه را دچارِ طغيان و عصيان مي‌كند و موجِ مادّي‌گري به راه مي‌اندازد. غرب، مَثَلِ اعلاي اين گفته است؛ در غرب، توسعة اقتصادي نه تنها جامعه را متديّن‌تر نساخته، بلكه آن را از ارزش‌هاي ديني، دورتر كرده است. به باورِ تكنوكرات‌ها، در دنياي كنوني، توسعة اقتصادي و ثروتِ مادّي است كه اقتدارِ ملّي مي‌آفريند و به تفوّق و برتريِ يك دولت - ملّت نسبت به دولت - ملّتِ ديگر مي‌انجامد: «در حاكميّتِ ملّيِ نوين، مبنا توسعة اقتصادي و افزايشِ ثروتِ ملّي است در حالي ‌كه در حاكميّت‌هاي ملّيِ سابق، قدرتِ نظامي و پرستيژِ سياسي، اولويّت داشتند.» مبنا بودنِ توسعة اقتصادي در دورة تاريخيِ جديد به اين معني است كه سايرِ ابعادِ توسعه - يعني توسعة سياسي و توسعة اجتماعي- اگرچه بر روندِ پيشرفت، مؤثر هستند و قدرت مي‌آفرينند، اما نقشِ توسعة اقتصادي، بسيار بيشتر از آن‌هاست. از اين ‌رو، چنانچه دولتي قصد كند كه اقتدارِ بين‌المللي به چنگ آورد و بر ديگرِ دولت‌ها، غلبه يابد، بايد بر توسعة اقتصادي تمركز كند. افزون بر اين، غرب در جهانِ معاصر، در سه ضلعِ اقتصادي، سياسي و فرهنگي، جهاني شده است، به طوري ‌كه اين سه ضلع در ارتباطِ تنگاتنگ با يكديگر قرار دارند و نمي‌توان يكي را برگزيد و ديگري را وانهاد. غرب، همة غرب است و ما يا بايد از آن و دستاوردهايش روبگردانيم، و يا بايد تماميّتِ آن را برگزينيم و توهمِ مطلوبيّتِ گزينش‌گري را در ذهنِ خود نپرورانيم: «جهاني شدن، مثلثي است كه از سه زاويه به هم مرتبطِ اقتصادي، سياسي و فرهنگي تشكيل شده است. [...] در تعاريفِ فلسفي پس از انقلابِ اسلامي در ايران، نگاه بسياري از سياستمداران و دولتمردان به غرب، به واسطة عملكردِ منفيِ غربي‌ها در ايران، مبتني بر اصلِ تفكيك‌پذيري بوده است. به عبارتِ ديگر، براي تضمينِ مصونيّت و دوري جُستن از آسيب‌هاي سياسي، سياستمداران ايراني سعي داشتند مثلثِ جهاني شدنِ فوق را تجزيه و با هر زاوية آن، مستقل برخورد كنند و روابطِ اقتصادي را از روابطِ فرهنگي و سياسي آن جدا سازند. اين در حالي است كه تفكيك‌ِ اصولِ جهاني شدن از يكديگر، از يك طرف، منجر به ناكارآمدي مي‌شود، و از طرفِ ديگر، در ايجادِ ارتباط و گسترشِ روابط با كانون‌هاي اصليِ جهاني‌شدن، اصطكاك به وجود مي‌آورد و در نهايت، بهره‌برداري از فرآيندهاي جهاني شدن را محدود مي‌كند.» پس اگر بخواهيم بهره‌برداري از فرصت‌ها و امكاناتِ روندِ جهاني شدن را به ‌ضلعِ اقتصاديِ آن محدود سازيم و اضلاعِ سياسي و فرهنگيِ آن را كنار نهيم، موفق نخواهيم بود؛ زيرا منحصر كردنِ اقتباس از غرب به ضلعِ اقتصادي، مفيد و اثرگذار نخواهد بود و گِرهي از مشكلاتِ ما را نخواهد گشود. اين در حالي است كه در تجربة نظامِ جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران، برنامه‌ريزي‌ها در مناسباتِ بين‌المللي به گونه‌اي صورت گرفته كه نظامِ سياسي از ظرفيّت‌هاي اقتصاديِ غرب استفاده كند، اما به الزامات و اقتضائاتِ سياسي و فرهنگي آن تن ندهد. ولي غرب نمي‌تواند اين تجزيه و برخوردِ گزينشي را تحمل كند و به ايران مجال دهد تا از امكاناتِ اقتصاديِ غرب استفاده كند، اما چارچوب‌هاي سياسي و فرهنگيِ آن را نفي نمايد: «طرزِ تفكّرِ رايج در جمهوريِ ‌اسلامي از ابتداي انقلاب، قدرتِ اقتصادي و فن‌آورانة غرب را نفي نكرده است، بلكه مقاصدِ سياسي و مبانيِ فلسفي و فزون‌خواهيِ آن را نفي مي‌كند. پاسخِ غرب در مقابلِ جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران اين بوده كه غرب يك سيستمِ يكپارچه است و ايران نمي‌تواند با بخشي از آن ارتباط برقرار كند و با بخشي ديگر، مبارزة سياسي و اعتقادي داشته باشد.» شكل‌گيريِ اين تعارض و دوگانگي، ريشه در مباديِ نظريِ قانونِ اساسي و ذاتِ نظامِ جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران دارد، نه تلّقي‌هاي سليقه‌اي و موقتيِ برخي از سياستمداران: «مبانيِ قانونِ اساسي، هويّتِ نظامِ سياسي و تجربيّاتِ منفيِ تاريخيِ ايران با غرب، محدوديّت‌هاي بسياري در پذيرشِ وجوه فرهنگي و سياسيِ جهاني شدن پيش روي جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران مي‌گذارد. بهره‌برداري ايران از وجوه اقتصاديِ جهاني شدن، بدونِ حلّ و فصلِ پارادوكس‌هاي سياسي و فرهنگيِ ايران و جهان، امكان‌پذير خواهد بود.» از اين رو، براي دست‌يابي به توسعة اقتصادي و بهره‌برداري از فرصت‌ها و ظرفيّت‌هاي اقتصاديِ غرب كه در اختيارِ ما مي‌نهد، بايد داعيه‌ها و آرمان‌هاي سياسي و فرهنگيِ خود را فروبكاهيم و به حداقل‌ها بسنده كنيم. تا هنگامي كه سياستِ «اسلام‌گراييِ حداكثري» در نظامِ جمهوريِ ‌اسلامي تداوم يابد، ما از امكاناتِ جهاني شدن، محروم خواهيم ماند؛ زيرا در اين حال، خواسته‌هاي ما با خواسته‌هاي غرب، دچارِ اصطكاك و تنش است و اين وضعيّت، مانعِ استفادة اقتصادي ما مي‌شود: «تا زماني كه خواسته‌هاي اسلاميِ جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران از محيطِ بين‌الملليِ خود، جنبة حداكثري داشته باشد، تعارضِ موجود [ميانِ تعاملِ ايران با جهاني شدن] همچنان ادامه پيدا خواهد كرد.» نيروهاي تكنوكرات حتّي از «اسلام‌گراييِ حداكثري» نيز فراتر مي‌روند و مي‌گويند تقيّدِ به «اسلام»، به طورِ كلّي، اجازه نمي‌دهد ما با غرب همكاري كنيم؛ خواه اين تقيّد، حداكثري باشد، خواه حداقلي. نظامِ جهانِ موجود، با آموزه‌هاي اسلام، ضديّتِ آشكار دارد، پس اسلام تجويز نمي‌كند كه ما به تعامل با چنين نظامي رو آوريم. بنابراين، يا بايد به اصول و قواعدِ اسلامي خود پايبند باشيم، يا بايد با جهانِ معاصر كه زمامِ آن در اختيارِ غرب است، تفاهم كنيم و توسعة اقتصادي را ترجيح دهيم: «اگر جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران بخواهد اسلامي رفتار كند و اسلام را راهنماي تصميم‌گيري‌ها و اقداماتِ خود قرار دهد، مسلّم است كه نمي‌تواند با جهاني كه بر مبناي سرمايه‌داري، قدرتِ نظاميِ صِرف و ائتلاف‌هاي صرفاً مبتني بر قدرت است، همكاري و مناسباتِ راهبردي برقرار كند.» اين نگاه را بايد در كنار نگاهي قرار داد كه آيت‌الله خامنه‌اي آن را به عنوانِ راهبرد، پيش روي ما مي‌نهد و ناظر به تحقّق يافتنِ تماميّتِ دين، به خصوص لايه‌هاي سياسي و اجتماعي آن است: «دشمنِ دين، از آن ديني مي‌ترسد كه دولت دارد، [...] وَالّا آن ديني كه مردم [در آن، فقط ...] در مسجد، عبادت مي‌كنند [... ترسي ندارد]. عدمِ انفكاكِ دين از زندگي و از سياست و جريانِ دين در همۀ شراشرِ زندگيِ جامعه، يك معرفتِ درستِ ديني است؛ اين بايد تحقّق پيدا بكند و بايد دنبال اين بود، وَالّا اسمِ دين و اسمِ روحاني‌صفتيِ ماها و عمّامه‌به‌سريِ ماها و مانندِ اينها كه كاري نمي‌كند. بايد حقيقتاً [به سوي حاكمّيتِ دين] حركت كنيم.» نيروهاي تكنوكرات معتقدند راهبردِ اسلام‌گراييِ نظامِ جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران تاكنون، ناكارآمد بوده است و در آينده نيز از چشم‌اندازِ مطلوبي برخوردار نخواهد بود: «[اولاً] عملكردِ جمهوريِ ‌اسلامي، باعثِ كاهشِ قدرتِ غرب و از بين رفتنِ سرمايه‌داري و يا بركناريِ حكّامِ عرب و يا نابوديِ اسرائيل نشده است. [... ثانياَ] آيا در شرايطِ فعليِ نظامِ بين‌‌الملل و حاكميّتِ هفتادِ درصدِ غرب بر نظم و قواعدِ موجود، پي‌گيريِ هدفي مانندِ عدالت در سطحِ جهاني، صرفاً يك رضايتِ انتزاعي را به همراه دارد و نوعي جبرانِ تاريخ است و يا مي‌توان يا دست‌يابي به قدرت، نظمِ جديد را در مقابلِ اين هفتاد درصد ايجاد كرد؟ آيا تمامِ اهداف و آرمان‌هاي اسلامي بايد همزمان انجام پذيرد؟ يا اين ‌كه آماده‌سازي قوّه و قدرت و برنامه‌ريزي و سنجشِ سطحِ مقدورات و فازبنديِ اجراي اهدافِ اسلامي، منطقي‌تر است؟» به بيانِ ديگر، آرمان‌‌ها، «شكننده» و «تنش‌آفرين» است. «آرمان‌ها» همچون واقعيّت‌ها نيستند؛ آرمان‌ها در اختيارِ ما هستند و ما آنها را «تعريف» و «طراحي» مي‌كنيم و به آنها «معنا» مي‌بخشيم. آرمان‌ها، مجّرد و انتزاعي و برساختۀ ذهن و خواستِ ما هستنند و چون ما شكننده و متغيّر هستيم، آرمان‌ها نيز چنين حُكمي دارند. بنابراين، در عرصۀ تزاحمِ ميانِ «آرمان‌ها» و «واقعيّت‌ها»، اين آرمان‌ها هستند كه بايد به نفعِ واقعيّت‌ها عقب‌نشيني كنند و در حاشيه بنشينند تا زيستن و ماندن، ممكن و مقدور شود. آرمان‌ها را مي‌توان با توجيه‌هاي متنوّع، به حاشيه راند و بستر را براي گفتگو و مذاكره هموار كرد: اين‌كه آرمان، به صورتِ ذاتي، «تاريخي» هستند و با دگرگون شدنِ شرايط و اقتضائاتِ تاريخي بايد در آنها تجديدِ نظر كرد؛ و يا اين ‌كه مي‌توان در آرمان‌ها، به گونه‌اي «بازانديشي» و «بازتفسير» كرد كه با واقعيّت‌ها، سرِ ستيز و ناسازگاري نداشته باشند؛ و اين‌كه آرمان‌هاي موردِ ادعا، «اصولِ بنيادي و اساسي» نيستند كه نتوان از آنها دست كشيد و ... . از سوي ديگر، زمانۀ نگاه ايدئولوژيك و اعتقادي به جهان، به سَر آمده است؛ انسانِ كنوني نمي‌خواهد خود را در پاي آرمان‌ها و ارزش‌ها، نابود كند و يا حتّي زندگي را بر خود دشوار گرداند، بلكه به مقولاتي از اين دست به مثابه ابزار و وسايلي مي‌نگرد كه زندگي را براي او، هموار و مساعد كنند و از تلخي‌ها بكاهند. نزاع‌هاي ايدئولوژيك و آرمان‌خواهانه، ديگري هوادار و سرباز ندارند، چون همگان، به واقعيّت‌ها بها مي‌دهند و به نيازهاي روزمره و شخصيِ خود مي‌انديشند و در اكنون و حال، زندگي مي‌كنند و به فرداي تاريخ و اتوپياهاي موعود، بها نمي‌دهند. تكنوكرات‌ها معتقدند كه نظمِ جهاني، «ثابت» و «مستقر» و «متداوم» و «غيرِ قابلِ تغيير» است. نظمِ جهاني، همين است كه هست و دگرگوني در آن راه ندارد. در اين نظم، قطب يا اقطابِ جهان مشخص شده‌اند و رهبري آن نيز در اختيارِ ايالاتِ متحدة امريكا است. بنابراين، ايجادِ تغيير در آن ممكن نيست و ما قدرتِ ايجادِ تغيير نداريم. به اين سبب، ما بايد «تسليمِ» معادلات و مناسباتِ موجود شويم و آن‌ها را بپذيريم. دست به گريبان شدن با اين واقعيّت‌هاي غيرشكننده، حاصلي ندارد جز اين ‌كه ما را بي‌ثبات و ضعيف مي‌كند. نبايد خيال‌پردازي و بلندپروازي كرد و با «ماجراجويي» و «تنش‌زايي»، ايران را «منزوي» و «مطرود» نمود. اگر واقع‌بين باشيم، به روشني در مي‌يابيم كه واقعيّت‌هاي منجمد و مقاومِ جهاني، آرمان‌هاي ايدئولوژيك و ارزشيِ ما را برنمي‌تابند و با آن‌ها سازگار نيستند. در اين ميان، بديهي است كه ما بايد «انديشه‌ها»ي خود را با «واقعيّت‌ها» تطبيق بدهيم، نه برعكس. عينيّت اقتضا مي‌كند كه جانبِ «واقعيّت» را بگيريم، نه «ايدئولوژي» را. احكام و آرمان‌هاي ايدئولوژيك، اگرچه در مقامِ شعار و خطابه‌هاي سياسي، اثرگذار و هيجان‌آفرين هستند، اما هرگز توانِ ايجادِ تغيير در واقعيّت‌ها را ندارند. پس به جاي «معارضه‌جويي» و «دشمن‌تراشي»، بايد قواعدِ پيش‌ساختة بازي در نظمِ جهانيِ موجود را بپذيريم يا بتوانيم از «فرصت‌ها» و «ظرفيّت‌ها»يي كه اين نظم براي پيشرفت و توسعه در اختيارِ ما مي‌گذارد، استفاده كنيم. ريشۀ معرفتي چنين تحليلي، «عمل‌گرايي» است، و تكنوكرات‌ها در عمل‌گرايي، گوي سبقت را از همگان ربوده‌اند. در اين چارچوب، هيچ‌ گونه اصول و محكمات و قطعيّاتي وجود ندارد و همه چيز به «شرايطِ عيني» و «اقتضائاتِ كنوني» وابسته است. از اين رو، آرمان‌ها كه مشتمل بر ارزش‌هاي اسلامي و انقلابي هستند، اصالتي ندارند و مي‌توان آنها را به طورِ كلّي، كنار نهاد. اين نوع «محاسباتِ مادّيِ محض» و «منفعت‌انديشي‌هايِ مطلق»، نه با ديانت سازگار است و نه با انقلابي‌گري. در اينجاست كه - دست¬كم به صورتِ موقتي- ميانِ باورهاي ايدئولوژيك و واقعيّت‌هاي مادّي و معيشتي، تزاحم مي‌افتد و يكي با ديگري قابلِ جمع نيست. در چنين شرايطي، مي‌بايد كدام يك را اصيل انگاشت و بر ديگري ترجيح داد؟! دو منطقِ كنشي پيشِ روي ماست: يكي منطقِ منفعت كه عمل‌گراست و به جز سودِ مادّي و محسوس نمي‌فهمد؛ ديگري منطقِ عزّت كه بر شرافت و كرامتِ الهي پاي مي‌فشارد و مرگِ عزّتمندانه را بر زندگيِ ترجيح مي‌دهد. منطقِ امام خميني، منطقِ اخير است، چنان كه با صراحت در وصيّت‌نامة خويش مي‌نويسند: «اگر ما با دستِ جنايتكارِ امريكا و شوروي از صفحة روزگار محو شويم و با خونِ سرخ، شرافتمندانه با خداي خويش ملاقات كنيم، بهتر از آن است كه در زيرِ پرچمِ ارتشِ سرخِ شرق و سياه غرب، زندگيِ اشرافيِ مرفّه داشته باشيم. و اين، سيره و طريقة انبياي عظام و ائمة مسلمين و بزرگانِ دينِ مبين بوده است و ما بايد از آن تبعيّت كنيم.» موضعِ امام خميني در برابرِ نظامِ استكبار، «انفعالي» نبود، بلكه ايشان از «تقابل و روياروييِ صريح»، هرگز بيم نداشت و آشكارا، مسئولانِ نظامِ اسلامي را دعوت به «مبارزه با نظامِ استكبار» مي‌كرد و نظامِ ليبرال- ‌سرمايه‌داريِ غرب را به «فساد» متهم مي‌نمود و سخت معتقد بود كه در اين مبارزه، هر هزينه‌اي كه بپردازيم و به هر سختي و مشقّتي كه گرفتار شويم، نبايد ميدانِ مبارزه را خالي كنيم: «من بارِ ديگرِ از مسئولينِ بالاي نظامِ جمهوريِ اسلامي مي‌خواهم كه از هيچ كس و از هيچ چيز، جز خداي بزرگ نترسند و كمرها را ببندند و دست از مبارزه و جهاد عليه فساد و فحشاي سرمايه‌داريِ غرب و پوچي و تجاوزِ كمونيزم نكِشند؛ كه ما هنوز در قدم‌هاي اولِ مبارزه جهانيِ خود عليه غرب و شرقيم. مگر بيش از اين است كه ما ظاهراً از جهانخواران، شكست مي‌خوريم و نابود مي‌شويم؟ مگر بيش از اين است كه ما را در دنيا، به خشونت و تحجّر معرفي مي‌كنند؟ [...] مگر بيش از اين است كه فرزندانِ عزيزِ اسلامِ نابِ محمدي در سراسرِ جهان، بر چوبه‌هاي ‌دار مي‌روند؟ مگر بيش از اين است كه زنان و فرزندانِ خردسالِ حزب‌الله در جهان، به اسارت گرفته مي‌شوند؟ بگذار دنياي پَستِ ماديّت، با ما چنين كند، ولي ما به وظيفۀ اسلاميِ خود عمل كنيم.» همچنين امام خميني از آرمانِ «صدورِ انقلاب» دست نكشيد، بلكه تصريح كرد كه انقلابِ اسلامي، محدود به «ايران» نيست؛ انقلابِ اسلامي، در حُكمِ مقدّمه‌اي بر «انقلابِ حضرتِ ولي‌عصر» - عليه السلام- است و نيروهاي انقلابي بايد براي «حكومتِ عظيمِ جهاني»، زمينه‌سازي كنند، نه اين ‌كه خود را در ساحتِ «ملّي»، محدود و محصور سازند. ايشان به صراحت مي‌گفت انقلابِ اسلامي در پيِ برپاييِ «حكومتِ جهانيِ اسلام» است، و در مسيرِ وصول به اين هدف، نبايد معضلات و دشواري‌هاي مادّي و اقتصادي را دستاويز قرار داد و تسليمِ نظمِ جهانيِ موجود شد: «مسئولان ما بايد بدانند كه انقلابِ ما، محدود به ايران نيست. انقلابِ مردمِ ايران، نقطۀ شروعِ انقلابِ بزرگِ جهانِ اسلام به پرچم‌داريِ حضرتِ حجّت – ارواحنا فداه - است كه خداوند بر همۀ مسلمانان و جهانيان، منّت نهد و ظهور و فرجش را در عصرِ حاضر قرار دهد. مسائلِ اقتصادي و مادّي، اگر لحظه‌اي مسئولين را از وظيفه‌اي كه بر عهده دارند منصرف كند، خطري بزرگ و خيانتي سهمگين را به دنبال دارد. بايد دولتِ جمهوريِ اسلامي، تمامي سعي و توانِ خود را در ادارۀ هر چه بهترِ مردم بنمايد، ولي اين بدان معنا نيست كه آنها را از اهدافِ عظيمِ انقلاب، كه ايجادِ حكومتِ جهانيِ اسلام است، منصرف كند.» از اين فراتر، امام خميني حتّي مردم را نيز دعوتِ به خويشتن‌داري و استقامت در برابرِ چالش‌ها و تنگناهاي اقتصادي و مادّي مي‌كند و آن‌ها را توصيه مي‌كند كه براي رضايتِ خداي متعال، مشكلاتِ معيشتي را تحمّل كنند تا نظامِ اسلامي بتواند به پاره‌اي از تكاليفِ تاريخي و اسلاميِ خود دربارۀ گسترشِ اسلام و غلبۀ آن در عرصۀ جهاني بپردازد. ايشان مي‌گويد مردمِ ايران، خود مي‌دانستند كه رويارويي با نظامِ استكبار، آسان و بي‌هزينه نيست، اما با اين حال، آگاهانه و داوطلبانه اين آرمان را برگزيدند و سختي‌ها و مصائب را به جان خريدند: «مردمِ عزيزِ ايران، كه حقاً چهرۀ منوّر تاريخِ بزرگِ اسلام در زمانِ معاصرند، بايد سعي كنند كه سختي‌ها و فشارها را براي خدا پذيرا گردند تا مسئولانِ بالاي كشور به وظيفۀ اساسي‌شان كه نشرِ اسلام در جهان است، برسند و از آنان بخواهند كه تنها برادري و صميميت را در چهارچوبِ مصلحتِ اسلام و مسلمين در نظر بگيرند. چه كسي است كه نداند مردمِ عزيزِ ما در سختي هستند و گراني و كمبود بر طبقۀ مستضعف فشار مي‌آورد، ولي هيچ‌ كس هم نيست كه نداند پشت كردن به فرهنگِ دُوَلِ دنياي امروز، و پايه ريزي فرهنگيِ جديد بر مبناي اسلام در جهان، و برخوردِ قاطعِ اسلامي با امريكا و شوروي، فشار و سختي و شهادت و گرسنگي را به دنبال دارد، و مردم ما اين راه را خود انتخاب كرده‌اند و بهاي آن را هم خواهند پرداخت و بر اين امر هم افتخار مي‌كنند. اين روشن است كه شكستنِ فرهنگِ شرق و غرب، بي‌شهادت ميسّر نيست.» اين برداشتِ امام خميني از راهبرد و رسالت‌ِ جهانيِ انقلابِ اسلامي، در نقطۀ مقابلِ مواضعِ كساني قرار دارد كه آرمانِ «صدورِ انقلاب» را امري تاريخي و يا حتّي ناصواب مي‌انگارند و آن را به شعار و خطابه‌اي سياسي فرومي‌كاهند، و يا بر اين باورند كه نظامِ اسلامي بايد ابتدا بر دشواري‌ها و چالش‌هاي اقتصادي فائق آيد و گِره از مشكلاتِ معيشتي و مادّي مردم بگشايد، آن‌گاه چنانچه ضرورت اقتضاء كرد و زمينه‌هاي گوناگون فراهم بود، پا در پهنۀ رقابت‌هاي جهاني بنهد و ايدئولوژيِ خود را بسط دهد. اينان معتقدند كه چنانچه ميانِ «ايدئولوژي» و «واقعيّت» تزاحم افتد، بايد جانبِ واقعيّت‌ را گرفت؛ زيرا مردم با واقعيّت، زندگي مي‌كنند و به ايدئولوژي نيز تا آن‌جا وفادار هستند كه واقعيّت‌هاي تلخ و دشوار را بر آن‌ها تحميل نكند. بنابراين، نبايد معيشت و زندگيِ مادّيِ مردم را ناديده بگيريم و در پيِ «صدورِ انقلاب» و ايجادِ «حكومتِ جهانيِ اسلام» باشيم. اما امام خميني ميانِ اين دو، توازن برقرارمي‌كند و البته بسط و نشرِ ايدئولوژيِ اسلامي را اصيل مي‌شمارد و انگيزه‌هاي الهي و معنويِ مردم را تحريك مي‌كند تا آن‌ها از مسيرِ مبارزه و انقلابي‌گري بازنگردند. در تفكّرِ اسلامي، هرگز اقتصاد و شؤونِ مادّيِ ‌زندگيِ انسان، اصالت ندارد. عمده‌ترين و اساسي‌ترين نهادِ اجتماعي، نهادِ فرهنگ است كه ناظر به بُعدِ معنوي و روحيِ انسان است و موجباتِ تعالي يا سقوطِ آن را فراهم مي‌كند؛ زيرا آن‌چه در انسانِ اصالت دارد، روح است و نه جسمش. بنابراين، اگر ميانِ شؤونِ مادّي و معنويِ زندگيِ انسان تزاحم رخ دهد، بايد شؤونِ معنوي را بر شؤونِ مادّي ترجيح داد. از طرفِ ديگر، جهاني كه تكنوكرات‌ها از آن سخن مي‌گويند، «جهان» نيست، بلكه «بخشي از جهان» است؛ يعني «غرب». جهان، غرب است، نه همۀ جهان، چون قدرت در غرب متمركز شده و عنان و زمامِ جهان، در اختيارِ غرب است. به سببِ همين تمركز و انباشه شدنِ قدرت در غرب، جهان آن گونه است كه غرب مي‌خواهد و اراده مي‌كند، نه به آن صورت كه همگان بدان رضايت داده‌اند. پس تأكيد بر تعامل با «جهان»، برخلافِ اقتضاي لفظ، اصرار بر تعامل با «غرب» است. نيروهاي تكنوكرات مي‌گويند «جهان»، ولي ما بايد دريابيم كه در واقع، آنها چيزي جز «غرب» را اراده نمي‌كنند؛ چون گرانيگاه و نقطۀ كانونيِ جهانِ كنوني، غرب است. برخلاف اين تحليل، درست است كه غرب، قدرتِ برتر و فراگير است، ولي غرب، همة جهان نيست. هنگامي كه از مناسبات و ارتباطاتِ جهاني سخن به ميان مي‌آيد، نبايد اين‌ گونه القاء شود كه همه ‌چيز، وابسته به ارادة غرب است و تعامل با سايرِ كشورها، فايده‌اي به دنبال نخواهد داشت. قدرت‌هاي جديدي در كنارِ غرب پديد آمده‌اند كه در معادلاتِ جهاني، مؤثر هستند و نوعي «تكثّر در قدرت» به وجود آورده‌اند. ديگر اين ‌كه اگر نظامِ جمهوريِ ‌اسلاميِ ايران از اسلام‌گرايي دست بكِشد و در فضاي سياسي و فرهنگيِ غالب، هضم شود، مقتدرتر نخواهد شد، بلكه به دنبالة خنثي و وابسته‌اي تبديل مي‌شود كه اختياري از خويش ندارد. نكتة پاياني اين ‌كه نظامِ اسلامي، الگوي اسلام‌گراييِ حداكثري را در پيش نگرفته است؛ بدين معني كه خواهانِ تحقّقِ يكباره و دفعيِ همة آموزه‌هاي اسلامي نيست، بلكه روندي تدريجي و تكاملي را براي خويش در نظر گرفته است. در اين روند، نظامِ اسلامي بايد همچنان بر توان و ظرفيّتِ خود بيفزايد تا بتواند موانعِ بازدارنده در مسيرِ تحقّقِ ارزش‌هاي اسلامي را از پيش روي خود بردارد، از اين‌ رو، چه‌بسا در كوتاه‌مدّت و از سرِ اضطرار، پاره‌اي ساختارهاي تحميلي را نيز بپذيرد، اما جهت‌گيري اصلي و بلندمدّتِ اين نظام، خروجِ كامل از سيطرة غرب و گشودنِ افقي نو و متفاوت است. * ضو هيأت علميِ پژوهشگاه فرهنگ و انديشه
متن
نام
نام خانوادگي
ايميل
متن
فايل
 
بيانيه ها
 
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت گراميداشت ايام شهادت مظلومانه دكتر بهشتي و هفته قوه قضاييه
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت آغاز مجلس يازدهم
بيانيه جبهه پايداري انقلاب اسلامي به مناسبت روز قدس
پيام تسليت جبهه پايداري در پي درگذشت آيت‌الله ابراهيم اميني نجف آبادي